<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اسیر نگاه   </title>
<link>http://asirenegah.blogfa.com/</link>
<description>نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...  </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Dec 2009 14:04:12 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و گویا این بار از تو خبری نیست!</title>
<link>http://asirenegah.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>و گویا این بار از تو خبری نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز هر بار که میام، چشمام دنبال نظر و اسمت می گرده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی گم که شاید از آخرین شعرام، خوشت نیومده و دیگه پشت دستت رو داغ کردی که بخوای معشوقه شعرام باشی، نه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خبری بده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 14:04:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asirenegah&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>asirenegah</dc:creator>
<guid>http://asirenegah.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عیدت مبارک</title>
<link>http://asirenegah.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رمان کلاسیک &quot; بر باد رفته &quot; اثر مارگریت میچل را می خوانم. چند روزی است که شروعش کرده ام. شخصیت اصلی داستان، دختری اسکارلت نام است که بین خواسته ها و نخواسته هایش اسیر شده است. دختری ساکت با غروری سخت. بی اختیار یاد تو افتاده ام. هر بار که رمان را باز می کنم و می خوانم انگار داستان زندگی تو را می خوانم. نمی دانم از کجا چنین تصوری به ذهنم آمده است. شاید هنوز اوایل داستان است و من عجول. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهی می بینم که در  FB نظری می دهی و  تا جوهرش خشک نشده پاکش می کنی! از روی لکه های به جا مانده و دست خط سیاه شده ات می توانم بخوانمش! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی تا دیر نشده، عیدت مبارک!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 18:08:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asirenegah&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>asirenegah</dc:creator>
<guid>http://asirenegah.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشه در آتش خشم</title>
<link>http://asirenegah.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;لب پنجره نشسته بودم. قلم این آشنای همیشگی و تنها کسی که فکرم را می توانست بخواند بین انگشت هایم تقلای بیهوده می کرد. روی کاغذ شناور می شد و انگار این بار چیزی از ذهن مشوشم دستگیرش نشده بود. خوشحال شدم . آخر برای یک بار هم که شده بود در خلوت خیالم از نگاه های دزدانه قلمم آسوده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ناگهان دستم گزید. یعنی قلمم دستم را گزید. انگار فکرم را خوانده بود و از خوشحالی سردم که لبخندی، رضایتی و یا اثر دیگری بر چهره ام نداشت مطلع شده بود. بیخود نبود که از ما بزرگترها به اسمش قسم خورده بودند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشت. روی کاغذ چند خطی از افکارم که اینبار مشوش نبود برایم به تصویر کشید تا زیر نور طلایی، کشتزارم گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته فاصله بین کشت و برداشت محصول فکریم کمتر از آن بود که بتوانم دنبال خریدار برایش بگردم. البته محصولات اینچنینی و با این سرعت نشو و نما حتما خریدار دائمی هم خواهند داشت. من هم مستثنا نبودم. خریداری داشتم که دست و دلباز تر از آن بود که بخواهد گندم های شعرم روی دشت کاغذ خشک شوند و سن بزنند. هیچ وقت نشده بود که از او بپرسم که چه می کندشان! وای بر من اگر چون قابیل، گندم بی مقدار به پایش ریخته باشم و شعله های خشم، خوشه هایم را به کام تباهی کشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کاغذ سپید را نگاه کردم. البته دیگر سپید نبود و سیاهکاری های متفقانه قلم و مرا، به جان خریده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مبادا شعله هایت ... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asirenegah&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>asirenegah</dc:creator>
<guid>http://asirenegah.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرزو و تاسف</title>
<link>http://asirenegah.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اندازه تمام آرزوهایم، برایت متاسفم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به اندازه تمام تاسفهایت، برای خویش آرزومندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نه مرا آرزوی درخوری است و نه تو را تاسف شایانی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 08:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asirenegah&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>asirenegah</dc:creator>
<guid>http://asirenegah.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و هنوز زنده ام</title>
<link>http://asirenegah.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>و هنوز زنده ام ... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عادت کنید به با خبر آمدن ها و بی خبر رفتن ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و زندگی کنید برای باخبر شدن از بی خبر رفتن ها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و هنوز زنده ام!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 19:34:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asirenegah&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>asirenegah</dc:creator>
<guid>http://asirenegah.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراف</title>
<link>http://asirenegah.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچی ندارم که بنویسم، دنبال چیزی نگرد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 18:21:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asirenegah&amp;postid=277</comments>
<dc:creator>asirenegah</dc:creator>
<guid>http://asirenegah.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قمارباز</title>
<link>http://asirenegah.blogfa.com/post-276.aspx</link>
<description>امروز صبح بیتی از مولانا رو خوندم. خیلی سنگین بود. البته به نظر خودم. بیت این بود :
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا توش موندم. هنوز منگ این شعرم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 06:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asirenegah&amp;postid=276</comments>
<dc:creator>asirenegah</dc:creator>
<guid>http://asirenegah.blogfa.com/post-276.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الهی</title>
<link>http://asirenegah.blogfa.com/post-275.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;تو پناهگاه منی، بهنگامی که راهها با همه وسعت، بر من صعب و دشوار شوند و فراخنای زمین بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اکنون جزء هلاک شدگان بودم. و تو مرا از خطاهایم باز می داری. و اگر پرده پوشی تو نبود از رسوایان بودم.&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;گوشه ای از دعای عرفه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 15:39:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asirenegah&amp;postid=275</comments>
<dc:creator>asirenegah</dc:creator>
<guid>http://asirenegah.blogfa.com/post-275.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asirenegah.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مدادم را می تراشم. از تراشیدنش لذت می برم و هر بار نوک تیزش را به سینه سفید کاغذ فشار می دهم و جوهر زغالیش به جان کاغذ می نشیند و من احساس لذت می کنم. اما چند روزی است که هیچ لذتی در نقش و نقوش کشیدن بر کاغذ نمی بینم. بی هدف می نویسم. انگار چیزی ندارم که بنویسم.صبح را شب و شب را صبح می کنم اما دریغ از نوشته ای که بر جان کاغذ نشیند و هم بر جان من. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کاش شاعر و نویسنده ای فله ای بودم! یعنی گونی گونی می نوشتم در عرض چند ساعت ولی بی محتوا. ولی می نوشتم! افسوس که نمی توانم. شاعر زرد بودن هم هنر می خواهد که از من بی هنر ساخته نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستی طلب شعر پاییزی کرد. دوستش دارد. پاییز را می گویم. گویی زاده پاییز است و از نسل مهربانی و آب و آذرخش. با هزار مشقت، چند بیتی گفتم. انگار به دلش ننشسته! شعری که زبان به تحسینش نگشایند، آتش سوزان را سزاوارتر است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;افکارم آنچنان واگراست که پرتوهای فکریم را می پراکند. هیچ چیز سر جایش نیست. جای دست چپ و راستم هم عوض شده است. از کنار هم نبودن شست هایم فهمیدم! می دانم در پی چه نیستم ولی نمی دانم در پی چه هستم. راستی براده های چوبین مدادم، از لای تیغ تراش بیرون می آید. یاد گل های بنفشه می افتم. البته رنگش بنفش نیست ولی ته تراشه، سیاه رنگ است و ته گلبرگهای بنفشه نیز سیاه. مثل بخت عاشقان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کاغذ سیاه می شود. ولی هنوز چیزی ننوشته ام! ترشحات ذهنیم روی کاغذ مالیده می شود ولی تعفن از سر و روی سطر سطر نوشته ها می بارد. افکار بی هدف، قاتل جان من است. متنفرم از ذهن پریشان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پنجره را باز می کنم. هوای خنک پاییزی به سر و رویم می خورد و باد برگ هایم را اسکناس وار می شمرد. مدادم را زمین می گذارم و برگه سفیدم را به دست می گیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیوار گواه آن است که امشب نیز، شاعر تسلیم شده است و سلاح بر زمین انداخته و پرچم تسلیم به هوا گشوده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صدای غر زدن صندلی را می شنوم که می گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- مرده شور شاعری را ببرد که نمی تواند شعر پاییزی بگوید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لبخند می زنم و خود اینگونه ادامه می دهم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- مرده شور شاعری را ببرد که نمی تواند شعر بگوید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صندلی از تعجب پایه هاش وا می رود و من روی زمین می افتم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 19:37:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asirenegah&amp;postid=274</comments>
<dc:creator>asirenegah</dc:creator>
<guid>http://asirenegah.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من امدم</title>
<link>http://asirenegah.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اصولا عادت ندارم خبر رفتنم رو بدم! یه چند سالیه که شده مرام و اعتقادم. یعنی با شیپور اومدنموم رو اطلاع می دم ولی واسه رفتن، لام تا کام حرف نمی زنم و وقتی بلیطمو گرفتم و چند ساعت قبل از حرکتم، می گم که من دارم میرم. یه چیزی تو مایه های مازوخیسم و سادیسم! مثل زندگیه. وقتی یه بچه ای می خواد به دنیا بیاد همه خبر دار می شن. بعضی از این خبرا دست خود آدمه و بعضیام نه. ولی قبل از تولد همه مطلع می شن. ولی مرگ اینجوری نیست. یه دفعه میاد. کسی ازش با خبر نیست و یهو می شنوی که فلونی دیگه پیش ما نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی الان دارم جار می زنم که بعد از تقریبا یه هفته دوباره بر گشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی عروسی که بودم با بچه مچه های فامیل یه میزی رو اشغال کرده بودیم. یکی از همین بچه مچه ها! گیر داده بود به موزای توی سبد و داشت مصداق کان لم یکن را پیاده می کرد. دستشو گرفتم و گفتم بسه! تعجب کرد. انتظار این حرکت رو نداشت. یعنی بعید می دونست که من مخالف این اقداماتش باشم. رو کردم به جمع و رفتم توی فاز خطابه و منبر و تمثیل:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;عزیز دلم، همیشه یادت باشه که وقتی کشتی می گیری با ۳ تا بارانداز می تونی امتیاز ۶ تا خاک کردن رو بگیری! باید عقلت کار کنه تا با کمترین زحمت، امتیاز بیشتری بگیری!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خودم حال کرده بودم! تمثیلمو می گم. ولی همه مات بودن و نفهمیده بودن! فکر کنم مشکل از من بود که داشتم فراتر از زمانشون باهاشون حرف می زدم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم عزیز دل، وقتی میشه معده رو با همه خوردنیا پر کرد چرا میخوای فقط با موز پرشون کنی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه دو سه نفریشون گرفت بعلاوه همون بنده خدایی که دستش تو دستم بند بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی میشه هم ۳ تا بارانداز رو انجام داد و هم ۶ تا خاک! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه نگاهی به شکم و هیکلش انداختم و گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حتما!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و دستشو از دستم کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نتیجه: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- هیچ وقت داشته های خودت رو ملاک نگیر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- دیگران توانایی هایی دارن که تو نداری.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- کشتی و غذاخوردن هیچ ربطی به هم ندارن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و از همه مهمتر&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- تالار مهمونی، جای وعظ و خطابه شعرا نیست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 19:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asirenegah&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>asirenegah</dc:creator>
<guid>http://asirenegah.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
