امروز رفتم دانشکده. تو مسیرم بود. همین که از درش رفتم تو دیدمش. اصلا انتظارشو نداشتم و حتی فکر نمی کردم احدالناسی تو دانشکده باشه چه برسه به ایشون.
خسته بودم. البته نه از اومدنم به تهران و نه از هوای واقعا دلچسب و پر حرارتش. خسته از اینکه واقعا برام زجر آوره که تو اتوبوسای اصفهان بشینم. انگار بخوان دو قطب مخالف آهنربا رو از هم جدا کنند. راحت نیست. دل کندن من از تهران هم راحت نیست به خاطر کلی مسایل کلی!
خوب خودمو خواستم ریلکس نشون بدم. ولی فکر کنم نشد. خوب مطمئنا طرف مقابلم می فهمه . اصولا تا این سن از عمر شریف هیچ وقت نتونستم بازیگر خوبی باشم. چون خوشبختانه و یا متاسفانه برای صورت من نقاب درست و حسابی پیدا نمیشه!
هرچند ماجرای ما تموم شده - اصلا مگه ماجرایی بوده - ولی هنوز سم حادثه تو وجودمه. یا فیلم " قلموی سحرآمیز " افتادم. پسرکی که طی یه حادثه موهاش میریزه و با داروی عجیب یه زن و شوهر خیالی رشد موهاش وحشتناک میشه. آخر سر برای اینکه به وضعیت اولش برگرده دوباره سر صحنه اولی برمیگرده که از اونجا این حوادث براش پیش اومده.- محض به رخ کشیدن حافظه بهتون میگم که اسم مرد نقاش که هیچ جایی توی تعریف آبکب من نداشت چبی بود : سیمون - حالا منم باید دنبال صحنه ای بگردمکه این ماجرا از اونجا اتفاق افتاده تا به کل قضیه فراموش شه.
نتیجه اخلاقی :
۱- احساس " خود سیب زمینی بینی " بهم دست داده. دلیلشو خواننده باید بگیره.
راهنمایی : سیب زمینی جز حیوانات بی رگ محسوب میشه.
۲- من عاشق نبودم و می تونم همین جا ادعامو پس بگیرم. بیشتر دروغگویی بهم می اومده و طرف مقابل هم به خوبی رد مکافات کرد.
راهنمایی : قسمت های مربوط به پیری و کوری زلیخا تو سریال یوسف رو حتما یه بار دیگه ببینید.
۳- ...
راهنمایی: ...
