در کل راضي بودم، هرچند کم و کاستي هم داشتم. خاطرات تلخ و شيريني که همش برام خاطره شدند. جالب اينجاست که همه خاطراتم رو هم با کلاسام يادم مونده.
مثلا پدربزرگ پدريم وقتي کلاس اول بودم فوت کرد و پدربزرگ مادريم وقتي ديپلم گرفتم.
اولين تنبيه تحصيليم ۱۰ ضربه خط کش چوبي ۳۰ سانتي رو کف دستام بود. اون هم به خاطر اينکه صفحات دفتر رو يه رو مي نوشتم. مثل پايان نامه ها تک رو!
اولين درسي که افتادم ترم ۶ ليسانس بود. اون م محاسبات عدديکه اصلا نخوندم و برگه سفيد دادم.
اولين سيلي که از معلمم خوردم سوم راهنمايي بودم به خاطر دفاع از دوستم.
تا اول دبيرستان نمي دونستم هديه هايي که سر صف از طرف مدرسه بهم دادند بابام گرفته بوده!
سوم دبيرستان يه لوح تقدير با امضاي پروفسور ثبوتي گرفتم.
و پنجم ابتدايي تو مسابقات علمي جواب اشرف مخلوقات رو نوشتم خورشيد!
دوران دانشجويي هم که تقريبا درخشانترين مقطع زندگي تحصيليم بوده و همچنين خاطره انگيزترين و عاشقانه ترين!
۱۶ سال و ۲۵۳ روز.
ياد شعري از سعدي افتادم که حسن ختام حرفامه:
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم