و فاطمه را زدند و در خانه خویش زدند.
و فاطمه را زدند و در شهر پدر زدند.
و فاطمه را زدند و علی نگریست.
و فاطمه را زدند و حسنین نگریست.
و فاطمه را زدند و زینبین گریست.
فاطمه را زدند و محسنش نگریست.
و فاطمه را زدند و بنی هاشم نگریست.
و فاطمه را زدند و بازوي ماهش، کبود شد.
و فاطمه را زدند و سینه سينا خراش يافت.
و فاطمه را زدند و خانه اش آتش شد.
و فاطمه را زدند و فاطمه نگریست.
آه ...
علی از دستت گله دارم. بگذار بی پرده سخن گویمت. آن روز نمیدانم کجا بودی در خانه یا بیرون، نمي دانم و نمي خواهم بدانم. وقتي صداي غريو عرباني مي شنوي که جز خون بر نگاهشان چيزي متصور نيست و هيمه هيزم بر درگاهت انباشته اند و مي داني که آتش خشمشان را خاموشي نيست و ميداني که زهرايت باردارست و ۱۸ ساله و تو مردي رشيد و پهلوان پيکر و ۳۳ ساله. چرا خراميدن غزال نحيفت را به رام کردن گرازان شرزه نگاه کردي و کامت سخن نگفت که :
فاطمه جان لحظه اي درنگ، من هستم
چه سنگيني داشت اين کلام که از نايت بيرون نجست و ۳۰ سال چون استخواني گلويت خست!
مي دانم ميخواستي بگويي و مصلحت مگذاشت. مي خواستي بگويي و اتحاد مگذاشت.
آه علي
گله دارمت بسيار. اندکي پيش آي.
نمي دانم که بر مظلوميت مظلومه اي بگريم و يا به فرود سر پهلواني خجل.
بر هر دو مي گريم.
آه بيچاره پهلوان که مني خار، زخم زبانش ميزنم.
بيچاره پهلوان.
