تبليغاتX
اسیر نگاه - فاطمه
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

و فاطمه را زدند.

 و فاطمه را  زدند و در خانه خویش زدند.

و فاطمه را زدند و در شهر پدر زدند.

و فاطمه را زدند و علی نگریست.

و فاطمه را زدند و حسنین نگریست.

و فاطمه را زدند و زینبین گریست.

فاطمه را زدند و محسنش نگریست.  

و فاطمه را زدند و بنی هاشم نگریست.

و فاطمه را زدند و  بازوي ماهش، کبود شد.

و فاطمه را زدند و سینه  سينا خراش يافت.

و فاطمه را زدند و خانه اش آتش شد.

و فاطمه را زدند و فاطمه نگریست.

آه ...

علی از دستت گله دارم. بگذار بی پرده سخن گویمت. آن روز نمیدانم کجا بودی در خانه یا بیرون، نمي دانم و نمي خواهم بدانم. وقتي صداي غريو عرباني مي شنوي که جز خون بر نگاهشان چيزي متصور نيست و هيمه هيزم بر درگاهت انباشته اند و مي داني که آتش خشمشان را خاموشي نيست  و ميداني که زهرايت باردارست و ۱۸ ساله و تو مردي رشيد و پهلوان پيکر و ۳۳ ساله. چرا خراميدن غزال نحيفت را به رام کردن گرازان شرزه نگاه کردي و کامت سخن نگفت که :

فاطمه جان لحظه اي درنگ، من هستم 

چه سنگيني داشت اين کلام که از نايت بيرون نجست و ۳۰ سال چون استخواني گلويت خست!

مي دانم ميخواستي بگويي و مصلحت مگذاشت. مي خواستي بگويي و اتحاد مگذاشت.

آه علي

گله دارمت بسيار. اندکي پيش آي.

  نمي دانم که بر مظلوميت مظلومه اي بگريم و يا به فرود سر پهلواني خجل.

بر هر دو مي گريم.

آه بيچاره پهلوان که مني خار، زخم زبانش ميزنم.

بيچاره پهلوان.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 23:53 | لینک  |