تبليغاتX
اسیر نگاه - آنفلوانزای خوکی
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

سرم درد می کنه. توی این هوای سرد بهاری هوس کردم و دو تا بستنی غول خوردم. احساس می کنم که ناخوشم.

روزنامه رو باز می کنم. تیتر اولش چشمم رو می گیره:

" آنفلوانزای خوکی در اصفهان "

حوصلم نمی شه خبرشو بخونم. تب دارم. زیر پتو می رم. سردم شده. دوستم زنگ میزنه که مواظب باش آنفلوانزای خوکی اومده ایران. میخندم.

روزنامه رو دوباره باز می کنم. اخبار انتخاباتی، بحران نفت، روسیه ...

بر می گردم تیتر اول.

خبرشو تا ته می خونم. لب مطلب تو مغزمه. آخ! سرم بد جوری درد می کنه. بی حالم. دستم زرده. رنگ شاش بچه!. خندم گرفته. می گن ایران انفلوانزای خوکی اومده اون هم اصفهانش. مگه ما خوک داریم. ما فقط مرغ داریم. کار این توریستای خوک خور کثیفه!

سرم داغه. انگار زغال روش گذاشتن. آه بستنی های لعنتی!

به لباس های آبی نازک تنم نگاه می کنم. با نوار پر رنگ تر از زمینه که روش دوخته شده. طراحش حتما دیوانه بوده.

پرستار بالا سرم میاد. وقت قرصامه. بهش میگم یه کی تو اصفهان آنفلوانزا گرفته. اونم خوکیش! دلم واسش می سوزه.

پرستار خنده ی سردی میزنه. انگار اون هم دلش می سوزه. قرصا رو می خورم و میرم زیر پتو.

صدای آروم پرستارو میشنوم. با دوستشه. من عاشق حرفای توی گوشی زنام!

- بیچاره هنوز خودشم باورش نیست.

نمی دونم با کیه. سرم یه کم بهتر شد. داره خوابم میاد. خوکای بالا سرمو دارم میشمارم و

۱،۲،۳

خوک چهارم میخواد خودشو بندازه جلو. نه م  .. من ... من اجاز... .

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:52 | لینک  |