تبليغاتX
اسیر نگاه - خاطرات 1
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

خیلی دوست دارم خاطراتم بنویسم. بعضی وقت ها یه خاطراتی میاد تو ذهنم که قبلا یادش نبودم. منظورم ضمیر ناخودآگاهمه. میخوام کم کم بنویسم. دستام دارن چاق می شن و انگشتام بی قواره. باید بنویسم. من انگشتای چاق و پتیاره و تن لش دوست ندارم!

۵ سالم بود. همون سالی بود که زلزله طارم و منجیل اومد. سال ۶۹ بود. من عاشق قرصهای شیرین بودم. وقتی بابام قرص می خورد خیلی دوست داشتم که منم مریض می شدم و از قرصای شیرینش بخورم. فکر می کردم که اس مارتیس باشه. یه بار که حواسمو جمع کردم تونستم جای قرص بابامو پیدا کنم. قرص هایی بود قهوه ای رنگ با روکش شیرین. عقلم نرسید و بسته رو کلهم برداشتم. ولی فهم و شعورم کشید و دو تا بیشتر بالا ننداختم. وقتی بابام فهمید قرصش سر جاش نیست اولین مظنون همیشگی من بودم. اومد بالا سرم و نگاه میر غضب وارشو بهم انداخت. هیچ مقاومتی نکردم و گریه کردم که به خدا من قرصا رو بر نداشتم خودشون رفتن زیر فرش!!!

بابام به علت اعتراف صریح من به جرم و همچنین نداشتن سلامت روانی کامل در هنگام وقوع جرم! از گناهم گذشت. چه باباي مهربوني که فقط يه کم کتکم زد!

 يادم مياد بين بچه هاي کوچه ما و کوچه بالايي جنگ شد. ما دار و دسته خودمونو داشتيم از دختر و پسر و اونا هم! حرمسرا هم تو جنگا شرکت داشت و پاياپاي مرداشون مي جنگيدند. يادم مياد اوسکل بازي دراوردم و اسير شدم. حالا دار و دسته نامرد ما هم سر کوچه وايستادن و دارن تماشا مي کنن. رئيس کوچه عليا يخه ي منو گرفت. يه سالي ازم بزرگتر بود. کنار نوچه هاش وايستاد. با صداي بچگونش گفت که الان خفت مي کنم! منم جو گير. داد و فرياد که منو نکش من بچم!!! زنهاي کوچه عليا هم که داشتن نيگا مي کردن و خنده. انگار اونا هم با زن هاي کوچه ما مشکل داشتند!  پسره که ديد من زار دارم داد و گريه مي کنم، ترسيد. يخمو ول کرد و آزادم کرد. بعدا که با هم دوست شديم همش بهم تيکه مينداخت! اون زمون ۶ سالم بود و مدرسه هم نمي رفتم

 

 

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:7 | لینک  |