پنجشنبه بیستم فروردین 1388
دیگه از شعر گفتن باید خداحافظی کنم. از شعر خسته نشدمُ از شعر گفتن هم. ولی می خوام همون جوری که شروع به شعر گفتنم شیرین بود، حسن ختامشم شیرین باشه!
از تخلص خرّم هم خداحافظی می کنم. تخلصی که خیلی دوستش داشتم و یه جورایی بیشتر از دو تخلص قبلیم باهاش مانوس بودم!
میگن ققنوس وقتی موعد مرگش می رسه دور و برش چوب و هعود جمع میکنه و آتش دلش به این چوبا میرسه و تو آتیش می سوزه و عجیب اینه که از خاکسترش ققنوسی جدید به وجود میاد! من هم چوبارو جمع کردم و می خوام آتیش بزنم مسلک شاعریمو و دوست ندارم و نمی خوام و نمی ذارم که یه شاعر جدید از خاکسترم بیاد بیرون!
البته شعر های این چند سال اخیرم به دست کسی رسید که شخصیت شعرام بود. کسی بود که شعرا واسه اون گفته شده بود و الان هم رسید دستش تا جز معدود شاعرایی باشم که کارش به انجام رسید.
و الان شدم همون م. ک.
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 15:20 | لینک
|
