تبليغاتX
اسیر نگاه
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

هوا سرد بود و برف تا زانوی چنارهای لب جوی خشکیده، بالا آمده بود. انگار طبیعت رنگ نداشت. باغ سفید بود و انبوه کلاغان سیاه، رنگ تلخی بر بوم سفید باغ پاشیده بود.

دیر زمانی بود که باغ گورستان شده بود. دیگر حتی کسی هم رنگ بهار را به خاطر نداشت. اصلا دیگر کسی نبود که ذهنیتی از باغ داشته باشد. آفتاب بیهوده بر خاک تیغ می زد. انتظار  جوشش خون گرم از خاک سرد توقع زیادی بود. کاش آفتاب هم مرده بود مثل همان مترسکی که امروز رخت آویز کلاغ ها شده بود.

صدای رهگذری سکوت دلخراش کلاغ ها را شکست. کلاغ ها موجودات عجیبی بودند. فرق مترسک با زنده را می دانستند و یک باره چهره باغ، سفید شد. کلاغ ها بلند شده بودند.

رهگذر، مردی بود با پالتویی مشکی. قامت بلندی نداشت اما سایه اش بلند بود. حتی از سایه مترسک هم بلند تر بود. باغبان نبود ولی گاه گاه قدمی به باغ می گذاشت. چینه های باغ خاکی تر از آن بودند که قامت مرد را به انتظار وادارند و  آغوش باغ همیشه برای آشنا، باز بود. حتی کلاغ ها هم پیش پایش بلند می شدند.

قدم های بلندی بر می داشت. می خواست پایش را  کمتر به سینه سرد خاک، بیالاید. گوش هایش پر بود از طراوت بهار. صدای هرزه ی کلاغ ها بی رمق تر از آن بود که در مرد رخنه کند. این را قدم های بلندش می گفت و سری که داشت بوم سپید خاک را دید می زد.

قدمش در هوا ماند. با گام قبلی اش بسیار فاصله  داشت و باید فرود می آمد. اما انگار مرد هم یخ زد. به همان بزرگی که قدم بر می داشت ایستاده بود. پایش در هوای سرد، شنا می کرد. نکند مرد هم مترسک شده باشد. باغ بیشتر از یک مترسک نمی خواست. مرد این را می دانست.

صدای کلاغ ها هم یخ زده بود. مرد آرام ایستاده بود. هنوز پایش پاسخ گام قبلی را نداده بود. خاک بی صبرانه منتظر در آغوش کشیدن پای گرم مرد بود.

مرد آرام پایش را عقب گذاشت. درست کنار پای عقبیش. مرد عقب نشسته بود. ایستاد و سینه عریان زمین را نگاه کرد. زانو هایش را شکست. آرام آرام قامتش را به دست برف های سپید سپرد. مثل گوی آتشین خورشید که در ژرفای نیلی آب پنهان می شود، غروب کرد.

دستانش را به برف مالید. مترسک نگاه می کرد. آفتاب دیگر تیغ نمی زد و کلاغ ها روی درختی خشکیده، خشکشان زده بود.

برف ها را باز کرد. با دو دستش به کناری زد تا خاک را با آفتاب آشتی دهد. مرد هنوز گوشش از طراوت بهار پر بود. اما چشمانش سفیدی را باور می کرد.

چشمانش باور نمی کرد. کلاغ ها هم همین طور. مرد شتابان برخاست و دستان سردش را در جیب گرم پالتوش فرو کرد و گام های بلندش را برداشت. با هر قدمش دورتر می شد. انگار برای کوچک شدن شتاب داشت. مرد دوست داشت محو شود.

کلاغ ها دیگر مرد را ندیدند. مترسک هم او را ندید. آفتاب هم بی خبر از او بود. اما همه خاکی را می دیدند که برف هایش کناری رفته است و گلی به بوم سپید، رنگ افشانی کرده است.

مرد چشم و گوشش از طراوت بهار پر شده بود.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:48 | لینک  | 

عینکش را برداشت. انگشتی به گودی افتاده بر استخوان دماغش کشید. خسته شده بود. ساعت از نیمه های شب گذشته بود. هوای اتاق سنگین بود. شاید به خاطر باز دم های مکرر هم اتاقیانش بود که چون مردار بر تابوت تخت افتاده بودند و گاهگاه معجزه وار غلتی میزدند و صدای خفه ای از  نای خود رها می ساختند. عینکش را دوباره گذاشت. چراغ را نزدیک کاغذ کشاند. شاید تصور می کرد که چراغ نیز نزدیک بین است. قلم زمختش را با دستان فرتوتش گرفت. باید می نوشت. تا سحر . اما... . مردد بود. شاید نباید می نوشت. اما دوست داشت بنویسد. انسان گناهکار همیشه حرفی برای گفتن دارد. مرده ای خرناس کشید و مرده دیگری جوابش داد. مرده سوم انگار مرده بود.

رستاخیز شده بود. مردگان چون زندگان قیام کرده بودند. سرش را از روی کاغد برداشت . چراغ با وجود درخشش خورشید هنوز نور افشانی می کرد. صبح شده بود و دوستانش آرام و قرار نداشتند. انگار نعمت دوباره زیستن یافته بودند و شکر ایزد واجب می دیدند. اما او هنوز زنده بود. و می دانست که دیشب نمرده بوده است. عینک هنوز به چشمانش بود و برگی را می دید که تا چند ساعت پیش سفید بود و حال چون شب تیره ای، تار. این تمام حرف هایش بود. حرف هایی که ارزش زنده ماندن در شب تاریک را داشت.

یکی از دوستانش دنبال سفره ناشتا می گشت و دریغ از روزنامه ای باطل. دل های تیره، بویی از روشنی نبرده بودند. باید یاریش می کرد. بیچاره گرسنه بود. چراغ را خاموش کرد. کاغذ سیاهتر شد. و دستی بود که افکار مکتوبی را به دستان گرسنه ای سپرد.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:58 | لینک  |