سه شنبه نهم تیر 1388
امروز توی ایمیلم یه مطلب جالبی دیدم که حیفم اومد تو وبلاگ نذارمش. عنوان مطلب " لذت های کم هزینه " بود. نکات ریزی بود که شاید همه ما بعضیشو اجرا کردیم. پس بهتره که همشو برای امتحان هم که شده اجرا کنیم. البته حواشی قرمز رنگ از خودمه که لازم بود بگم!
۱-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم. - هنوز این کارو نکردم -
2 -سعی كنیم بیشتر بخندیم. - به کی ؟ -
3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم. - حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافی است -
۴-با تلفن كردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم. - حتما با صدای جنس مخالف -
5 -گاهی هدیههایی كه گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم. - اونم پیش بقیه محض دماغ سوزی -
6 - بیشتردعا كنیم. - یکی از حلال های مشکلات -
7 -در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم. - در مورد ؟! -
8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم. - واقعا معجزه می کنه -
9- لذت عطسه كردن را حس كنیم. - در عطسه کردن لذتی است که در انتقام نیست -
10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم. - کاشکی سر بشکند، پا بشکند دل نشکند (مشیری) -
11- زیر دوش آواز بخوانیم. - این یکی رو پایه ام! ـ
12-سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم . - من که چندتاشو دارم! -
13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم. - آسمان مال من است -
14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم. - مشکل من اینه که گربه ها دوستم ندارن-
15- برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی كنیم! - مثلا جوراب شستن -
16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم. - علم بهتر است یا ثروت ؟! -
17- برای كارهایمان برنامهریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است! - ابدا !!!! -
18- مجموعهای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... برای خودمان جمعآوری كنیم. - آلبوم سکه رو دارم -
19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم. - تا وقتی کلی دوست و آشنای یخ دارم ضرورتی نداره -
20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهیها باشد چه بهتر. - کوسه ماهی بهتر تره! -
21- گاهی از درخت بالا برویم. - با این کار بنده، توی دانشگاه نه توتی مونده و نه سیبی -
22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم. - ما که یه بار گفتیم !!! -
23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم!. - من که همیشه پابرهنه می خوابم، کلی حال میده -
24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم. - شبهای امتحان خوب جواب میده -
25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم . - ولی اگه بد شد؟ -
26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم. - روزی چند ساعت ؟! -
27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم. - گاها لازمه که فقط بشنویم -
28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم . - عشق است آبی -
29- وقتی از خواب بیدار میشویم، زنده بودن را حس كنیم. - اگه پای دوست گرام تو دهنم نره حتما -
30- زیر باران راه برویم. - این یکی دیگه کار خودمه -
31- كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم .. - قابل توجه خانوما! -
32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم . - با من نیست -
33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم. - ورق بازی و بازی مافیا -
34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم. - منی که شنام خوب نیست مجبورم -
35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم. - این یکی هم تو وجودمه -
36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم. - من همیشه جزء اطرافیانم -
37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم. - راستی گفتم بهتون که من شاعرم! -
38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم. - مثلا مستند جنایات بشری! -
39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم. - ترجیحا کاکتوس نباشه که خارش میره تو چشماتون -
40- از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد. - مثلا مسواک! -
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 9:15 |
لینک
|
شنبه هفدهم اسفند 1387
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو يا شیطانصفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است ،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى .
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
اين جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.
قسمتی از دست نوشتههای مهاتما گاندی
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:6 |
لینک
|
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده شد. پس از اندك زمانی داد شیطان درآمد و رو به فرشتگان كرد و جاسوس می فرستید به جهنم!؟
گفت : از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث استو جهنمیان را هدایت می كند و...
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است:
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگربه جهنم افتادی خود شیطان تو رابه بهشت باز گرداند.
از دوستم : م. سلامت
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:50 |
لینک
|
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن:
اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون تعمیر:
بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت:
اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد.
قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.
قانون نتیجه:
وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.
قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.
از: fara day
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:56 |
لینک
|
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
...و این رنج است
علی شریعتی
زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع. قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:21 |
لینک
|
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.
او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.
متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:
"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"
آنها جواب دادند:
" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم".
وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.
ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند
برداشتی از بلاگ دوست عزیزم " ع. ص."
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:13 |
لینک
|
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
آلبرت انیشتین :
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند .
ناپلئون بناپارت :
هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز .
آلبرت انیشتین :
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی!
اسکار وایلد :
همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .
آلبرت انیشتین :
دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !
ناپلئون بناپارت :
مذهب چيزي است كه مانع كشته شدن پولدار بدست فقير ميشود .
مارک تواین :
بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی !
آلبرت انیشتین :
تفاوت بین نابغه و کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های خودش را دارد .
بيلي كريستال :
زنان براي سكس به دليل نياز دارند ، مردان فقط به جا !
وودی آلن :
زندگی عشقی من واقعاً وحشتناکه ، آخرین باری که درون یک زن بودم زمانی بود که برای بازدید داخل مجسمه آزادی شدم !!!
آلبرت انیشتین :
دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد اولی مطمئن نیستم !
جاني كارسون :
مردي را ميشناختم كه سيگار كشيدن ، مشروب خوردن و سكس را ترك كرد و از آن به بعد تا قبل از خودكشي زندگي سالمي داشت .
ژوزف استالين :
مرگ يك نفر تراژديه ، مرگ يك ميليون نفر آمار !
ماهاتما گاندي :
آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد ، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند .
البرت هوبارد :
زندگي رو زياد جدي نگير ، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري .
آلبرت انیشتین :
انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند .
ژان كوكتو :
ما بايد به شانس ايمان بياوريم ، تا كي ميتوانيم موفقيت كساني را كه دوستشان نداريم تفسير كنيم .
آيزاك آسيموف :
زندگي لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،اين ميان انتقال رنج آور است .
ناپلئون :
اگر با دشمني زياد بجنگي ، بعد از مدتي تمام استراتژي هاي تو را فرا ميگيرد .
وينستون چرچيل :
پيروزي يعني توانايي رفتن از يك شكست به شكست ديگر بدون از دست دادن اشتياق .
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 19:25 |
لینک
|
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:36 |
لینک
|
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
کسی که هزار سال زیسته بود
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت.
خدا سکوت کرد
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.
خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت.
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته و انسان پیچید.
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت.
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.
خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.
تنها یک روز دیگر باقی ست.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابلای هق هقش گفت:اما یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا گفت:آن کس گه لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزارسال زیسته است.
و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید.ا
اما می ترسید حرکت کند.می ترسید راه برود.
می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد.
بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی رابویید.
چنان به وجد آمد که دید تا ته دنیا می تواند بدود.
می تواند بال بزند.میتواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد.زمینی را مالک نشد.
مقامی را به دست نیاورد اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید.
روی چمن خوابید.کفشدوزکی را تماشا کرد.
به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.
لذت برد و سرشار شد و بخشید.عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:امروز او درگذشت.
*کسی که هزار سال زیسته بود
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 16:7 |
لینک
|
پنجشنبه دوم آبان 1387
شخصي در ژاپن ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني.
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 14:54 |
لینک
|
چهارشنبه یکم آبان 1387
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:18 |
لینک
|
چهارشنبه یکم آبان 1387
این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
اندیشه کنید و به خاطر بسپارید که مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند. سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.
از fara day
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 15:7 |
لینک
|
شنبه بیست و هفتم مهر 1387
یک برنامه نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامهنويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که ميخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامهنويس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما يک سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد.. بعد شما از من يک سوال ميکنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامهنويس بازى کند.
برنامهنويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:20 |
لینک
|
جمعه بیست و ششم مهر 1387
مرگ امواج
از دریا پرسیدم: که این امواج دیوانه ی تو، از کرانه ها چه می خواهند؟ چرا اینسان پریشان و در به در، سر به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟ دریا ،
در مقابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...
آنوقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ، تنها آدم ها نیستند، امواج هم مثل آدم ها
می میرند! و این امواج زنده هستند، که لاشه ی امواج مرده را، شیون کنان به
گورستان سواحل خاموش می سپارند! ...
(کارو)
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 16:18 |
لینک
|
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
سیب ها
یک خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد ...ازش پرسید:
آرنو اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
تا چند ثانیه آرنو با اطمینان گفت :4 تا!
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح وآسان رو داشت (3).
خانم معلم نا امید شده بود .او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است"او تکرار کردآرنو:خوب گوش کن آن خیلی ساده است تو می تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی .اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
آرنو که در قیافهء معلمش نومیدی می دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند .برای همین با تامل پاسخ داد" 4".....
نومیدی در صورت معلم باقی ماند . به یادش اومد که آرنو توت فرنگی رو دوست دارد.او فکر کرد شاید آرنو سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی تونه تمرکز داشته باشه.در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برق زده پرسید:آرنو اگرمن به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت آرنو؟
معلم خوشحال بنظر می رسید آرنو با انگشتانش دوباره حساب کرد .هیچ فشاری در آرنو وجود نداشت ولی یک کم درخانم معلم بوداو موفقیت جدیدی برای آرنو می خواست و آرنو با تامل جواب داد "3"؟!
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از آرنو پرسید اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
آرنو فوری جواب داد "4"!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطو آرنو چطور؟
آرنو با صدای کم و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم "!!!
نتیجهء اخلاقی:اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.!!!
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:21 |
لینک
|
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
ماضی بعید
حس و حال من از تو که حرف میزنم همه فعلهایم ماضیاند
حتی ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیکتر بنشین!
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است …
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:20 |
لینک
|
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده است
آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست میرود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود..
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:30 |
لینک
|
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
خدايا مرا از اين فاجعه ي پليد مصلحت پرستي كه چون همه گير شده است ، وقاحتش از ياد رفته و بيماريي شده است از فرط عموميتش ، هر كه از آن سالم مانده بيمار مي نمايد، مصون دار تا: به رعايت مصلحت ، حقيقت را ضبح شرعي نكنم.
خدايا ! به مذهبي ها بفهمان كه آدم از خاك است بگو كه : يك پديده ي مادي به همان اندازه خدا رامعني مي كند كه يك پديده ي غيبي ، در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد كه در آخرت . و مذهب اگر پيش از مرگ به كار نيايد پس از مرگ به هيچ كار نخواهد آمد.
خدايا به هر كه دوست مي داري بياموز كه : عشق از زندگي كردن بهتر است و به هر كه دوست تر ميداري بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر.
خدايا ! مرا از همه ي فضائلي كه به كار مردم نيايد محروم ساز . و به جهالت ِ وحشي ِ معارفِ لطيفي مبتلا مكن كه در جذبه ي احساس هاي بلند و اوج معراج هاي ماوراء ، برق گرسنگي در عمق چشمي و خط كبود تازيانه را به پشتي، نتوانم ديد.
خدايا! مرا از نكبت دوستي ها و دشمني هاي ارواح ِ حقير ، در پناه روح هاي پر شكوه و دل هاي همه ي قرن ها از گيلگمش تا سارتر و از سيد ارتا تا علي و از لوپي تا عين القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاك گردان.
خدايا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي سپاس مي گذارم كه دشنان مرا از ميان احمق ها بر گزيني ، كه چند دشمن ابله نعمتي است كه خداوند به بندگان خاصش عطا مي كند.
خدايا !مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبيعت»، «تاريخ» ،«جامعه » و«خويشتن» رها كن ، تا آنچنان كه تو اي آفريدگار من ، مرا آفريدي ، خود آفريد گار خود باشم، نه كه چون حيوان خود را با محيط كه محيط را با خود تطبيق دهم.
خدایا !آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
خدايا! مگذار كه آزادي ام اسير پسند عوام گردد....كه دينم در پس وجهه ي دينيم دفن شود...كه عوام زدگي مرا مقلد تقليد كنندگانم سازد..كه آنچه را حق مي دانم بخاطر اينكه بد مي دانند كتمان كنم
خدايا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشاناضطراب هاي بزرگ، غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كنلذت ها را به بندگان حقيرت بخش و درد هاي عزيز بر جانم ريز.
خدايا ! مرا همواره آگاه و هوشيار دار ، تا پيش از شناخت ِ درست و كامل كسي يا فكري مثبت يا منفي قضاوت نكنم.
خدايا ! جهل آميخته با خود خواهي و حسد ، مرا رايگان ابزار قتاله ي دشمن ، براي حمله به دوست نسازد.
خدايا ! شهرت ،مني را كه مي خواهم باشم ، قرباني مني كه مي خواهند باشم نكند
خدايا ! در روح من اختلاف در انسانيت را با اختلاف در فكر و اختلاف در رابطه با هم مياميز ، آنچنان كه نتوانم اين سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.
خدايا ! مرا به خاطر حسد ، كينه و غرض ، عمله ي آماتور ظلمه مگردان.
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:28 |
لینک
|
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم .
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:25 |
لینک
|
سه شنبه نهم مهر 1387
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چرا شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:51 |
لینک
|
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:41 |
لینک
|
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
چقدر عجيبه ...!
-چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت به درگاه الهي ،دير و طاقت فرسا مي گذره ،ولي 60 دقيقه بازي يك تيم فوتبال مثل باد مي گذره !
-چقدر عجيبه كه 100 تومان كمك در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه ، اما وقتي كه با همون پول به خريد مي رويم ،كم به چشم مي آيد
-چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مي اد ،اما يك ساعت فيلم ديدن به سرعت مي گذره !
-چقدر عجيبه كه وقتي مي خوايم عبادت و دعا كنيم ،هر چي فكر مي كنيم ،چيزي به فكرمون نمي اد تا بگيم ،اما وقتي كه مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشكلي نداريم !
-چقدر عجيبه كه وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافي مي كشه ،لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمان نمي گنجيم اما وقتي كه مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني مي شه ،شكايت مي كنيم و آزرده خاطرمي شويم !
-چقدر عجيبه كه خوندن يك صفحه يا بخشي از قرآن سختة ،اماخوندن 100صفحه از پر فروشترين كتاب رمان دنيا اسونه !
-چقدر عجيبه كه سعي مي كنيم رديف جلوي صندلي هاي يك كنسرت با مسابقه رو ،رزرو كنيم ،اما به آخرين صف هاي نماز جماعت تمايل داريم !
-چقدر عجيبه براي عبادت و كارهاي مذهبي ،هيچ وقت زمان كافي در برنامه رومزه خود پيدا نمي كنيم ،اما بقيه برنامه ها رو سعي مي كنيم تو اخرين لحظه هم كه شده انجام بديم !
-چقدر عجيبه كه شايعات روزنامه ها رو به راحتي باور مي كنيم ،اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي كنيم !
-چقدر عجيبه كه همه مردم مي خوان بدون اينكه به چيزي اعتقاد پيدا كنن يا كاري در راه خدا انجام بدن ،به بهشت برن !
-چقدر عجيبه كه وقتي جوكي رو از طريق پيام كوتاه يا ايميل به ديگران ارسال مي كنيد ،به سرعت آتشي كه در جنگلي انداخته شود ،همه جا را فرا مي گيرد ،اما وقتي كه سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن اون فكر مي كنيد !
خنده داره ...؟اين طور نيست !؟
داريد مي خنديد ؟
داريد فكر مي كنيد ؟
نه ،تاسف آوره
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 23:0 |
لینک
|
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي، و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخي نادوست و برخي دوستداركه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي، نه كم و نه زياد. درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد تا كه زياده به خود غره نشوي.
و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري تا در لحظات سخت،.وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند، چون اين كار ساده اي است، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي، خيلي به تعجيل، رسيده نشوي و اگر رسيدهاي، به جوان نمايي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي، چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....هر چند خرد بوده باشد...... و با روييدنش همراه شوي، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي و سالي يك بار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: " اين مال من است" فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:57 |
لینک
|