مدادم را می تراشم. از تراشیدنش لذت می برم و هر بار نوک تیزش را به سینه سفید کاغذ فشار می دهم و جوهر زغالیش به جان کاغذ می نشیند و من احساس لذت می کنم. اما چند روزی است که هیچ لذتی در نقش و نقوش کشیدن بر کاغذ نمی بینم. بی هدف می نویسم. انگار چیزی ندارم که بنویسم.صبح را شب و شب را صبح می کنم اما دریغ از نوشته ای که بر جان کاغذ نشیند و هم بر جان من.
کاش شاعر و نویسنده ای فله ای بودم! یعنی گونی گونی می نوشتم در عرض چند ساعت ولی بی محتوا. ولی می نوشتم! افسوس که نمی توانم. شاعر زرد بودن هم هنر می خواهد که از من بی هنر ساخته نیست.
دوستی طلب شعر پاییزی کرد. دوستش دارد. پاییز را می گویم. گویی زاده پاییز است و از نسل مهربانی و آب و آذرخش. با هزار مشقت، چند بیتی گفتم. انگار به دلش ننشسته! شعری که زبان به تحسینش نگشایند، آتش سوزان را سزاوارتر است.
افکارم آنچنان واگراست که پرتوهای فکریم را می پراکند. هیچ چیز سر جایش نیست. جای دست چپ و راستم هم عوض شده است. از کنار هم نبودن شست هایم فهمیدم! می دانم در پی چه نیستم ولی نمی دانم در پی چه هستم. راستی براده های چوبین مدادم، از لای تیغ تراش بیرون می آید. یاد گل های بنفشه می افتم. البته رنگش بنفش نیست ولی ته تراشه، سیاه رنگ است و ته گلبرگهای بنفشه نیز سیاه. مثل بخت عاشقان.
کاغذ سیاه می شود. ولی هنوز چیزی ننوشته ام! ترشحات ذهنیم روی کاغذ مالیده می شود ولی تعفن از سر و روی سطر سطر نوشته ها می بارد. افکار بی هدف، قاتل جان من است. متنفرم از ذهن پریشان.
پنجره را باز می کنم. هوای خنک پاییزی به سر و رویم می خورد و باد برگ هایم را اسکناس وار می شمرد. مدادم را زمین می گذارم و برگه سفیدم را به دست می گیرم.
دیوار گواه آن است که امشب نیز، شاعر تسلیم شده است و سلاح بر زمین انداخته و پرچم تسلیم به هوا گشوده.
صدای غر زدن صندلی را می شنوم که می گوید:
- مرده شور شاعری را ببرد که نمی تواند شعر پاییزی بگوید.
لبخند می زنم و خود اینگونه ادامه می دهم:
- مرده شور شاعری را ببرد که نمی تواند شعر بگوید.
صندلی از تعجب پایه هاش وا می رود و من روی زمین می افتم.
اصولا عادت ندارم خبر رفتنم رو بدم! یه چند سالیه که شده مرام و اعتقادم. یعنی با شیپور اومدنموم رو اطلاع می دم ولی واسه رفتن، لام تا کام حرف نمی زنم و وقتی بلیطمو گرفتم و چند ساعت قبل از حرکتم، می گم که من دارم میرم. یه چیزی تو مایه های مازوخیسم و سادیسم! مثل زندگیه. وقتی یه بچه ای می خواد به دنیا بیاد همه خبر دار می شن. بعضی از این خبرا دست خود آدمه و بعضیام نه. ولی قبل از تولد همه مطلع می شن. ولی مرگ اینجوری نیست. یه دفعه میاد. کسی ازش با خبر نیست و یهو می شنوی که فلونی دیگه پیش ما نیست!
ولی الان دارم جار می زنم که بعد از تقریبا یه هفته دوباره بر گشتم.
توی عروسی که بودم با بچه مچه های فامیل یه میزی رو اشغال کرده بودیم. یکی از همین بچه مچه ها! گیر داده بود به موزای توی سبد و داشت مصداق کان لم یکن را پیاده می کرد. دستشو گرفتم و گفتم بسه! تعجب کرد. انتظار این حرکت رو نداشت. یعنی بعید می دونست که من مخالف این اقداماتش باشم. رو کردم به جمع و رفتم توی فاز خطابه و منبر و تمثیل:
عزیز دلم، همیشه یادت باشه که وقتی کشتی می گیری با ۳ تا بارانداز می تونی امتیاز ۶ تا خاک کردن رو بگیری! باید عقلت کار کنه تا با کمترین زحمت، امتیاز بیشتری بگیری!
خودم حال کرده بودم! تمثیلمو می گم. ولی همه مات بودن و نفهمیده بودن! فکر کنم مشکل از من بود که داشتم فراتر از زمانشون باهاشون حرف می زدم!!!
گفتم عزیز دل، وقتی میشه معده رو با همه خوردنیا پر کرد چرا میخوای فقط با موز پرشون کنی!
تازه دو سه نفریشون گرفت بعلاوه همون بنده خدایی که دستش تو دستم بند بود!
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت:
ولی میشه هم ۳ تا بارانداز رو انجام داد و هم ۶ تا خاک!
یه نگاهی به شکم و هیکلش انداختم و گفتم:
حتما!
و دستشو از دستم کشید.
نتیجه:
- هیچ وقت داشته های خودت رو ملاک نگیر.
- دیگران توانایی هایی دارن که تو نداری.
- کشتی و غذاخوردن هیچ ربطی به هم ندارن.
و از همه مهمتر
- تالار مهمونی، جای وعظ و خطابه شعرا نیست.
اولین شهاب عمرم رو دیدم. البته معلوم نیست که آخریش باشه. همین جوری گفتم! کاش یه ۱۰-۱۵ سال پیش میدیدمش. وقتی که اعتقاد داشتم وقتی یه شهابی ببینی آرزوت برآورده می شه.
اصلا ذوق نکردم. میدونستم که همش دروغه!
کاش زودتر می دیدمت.
پوروفسور هوک - از بزرگان علم مکانیک سنگ - می گه :
حل تقریبی یک مساله دقیق بهتر از حل دقیق یک مساله تقریبی است.
جمله رو چند بار می خونم. خیلی فیلسوفانه گفته شده. شبیه همون جمله خودمه که گفتم:
ایمان ضعیف به اعتقادات محکم بهتر از ایمان قوی به اعتقادات ضعیف است.
دو تاشون هم شبیه هم هستند. جالبه که من و آقای هوک هرگز هم دیگه رو ندیدیم!
الکی خوش ترین آدم های روی زمین زیر پل خواجو زندگی می کنن. آدمایی که کافیه یکی ضربی بزنه و دیگری آهنگی بخونه تا بی اختیار دستاشون روی هم بره و ادامه کارشون منجر به سوت و کف زدن شه.
آدمایی که همشون از چهرشون مشکلات می باره و خستن ولی باز هم برای دل خودشون روی سکوهای آجری و قدیمیه زیر پل خواجو نشستن و می خندن و برای خواننده کوچه بازاری زیر پل دست می زنن!
باید از هرکی یه رسم زندگی یاد گرفت. شاد بودن و خندیدن دلیل نمی خواد فقط باید اراده کنی و قید هارو بی خیال شی تا بتونی با جماعت زیر پل یکی شی.
شب که با سرویس دانشگاه برمی گشتم آرش کنارم بود. به شوخی گفتم که آرش دیگه زندگی توی خوابگاه متاهلا رو باید به گور ببریم. با خنده جواب داد : آره ولی توی دکترا هم میشه رفت توی خوابگاه متاهلا! جواب خندشو دادم و گفتم یا باید دکتر شی یا زن داشته باشی و سرمو چسبوندم به شیشیه لکه دار اتوبوس.
تا رسیدم خوابگاه با همون رخت عروسی رفتم رو تخت خواب. آدم که خسته میشه بهترین خواب زندگیشو تجربه می کنه.
صندلی را با زاویه به دیوار تکیه داده ام و پاهایم رو میز رفته است. کلاهم را تا جلوی چشمهایم پایین آورده ام و انگشتان باریک نور، دستان عریانم را نوازش می کند. صدای دستگاه چمن زنی می آید. یاد پیست موتورسواری می افتم.
- لعنت به این صدا! لطفا خفه اش کن.
آهسته می گویم. البته انتظار شنید شدنش را ندارم. ۴ طبقه پایین تر و ۲۰ متر جلوتر فاصله کمی نیست تا باغبان پیر و سنگین گوشی، التماسم را بشنود.
ظهر روز تعطیل کسل کننده ای است. البته پاییز است و روزها کوتاهتر ازآن شده است که بلندی یک روز تعطیل، مرگ آور شود. به رشته های سه تار روی شانه های قفسه کتاب، خیره می شوم و به کتابهای رشته ام در دل چوبی آن. هیچ سنخیتی با هم ندارند. یا رومی چنگی یا زنگی سنگی! آرام چشمهایم را می بندم و تمرکز می کنم. افکارم نیاز به آرامش دارند. اما همچنان اره باغبان، ریشه افکارم را می زند. لااقل کاش مغزم را از خاک اره پر نکند. گفتم خاک. یاد گلدان ها می افتم.
با بطری، ساقی اتاق می شوم. گل ها خمارند. یکی شان، ساقه اش را ملتمسانه دراز می کند. سیرابش می کنم. آنقدر از آب مست شده است که نای حرف زدن ندارد مثل همان گلدانی که ریشه در جانش تابیده.
ظهر یک روز پاییزی است. می چسبد که بروی و زیر نور و روی تختت دراز بکشی. همیشه توصیه های خودم را جدی می گیرم. آدم بدی نیستم و گاها حرف های خوب و سنجیده ای می زنم!
دراز می کشم. اینبار سیل آفتاب است که از سد پنجره سرازیر می شود و جسدم را می بلعد. دارم خفه می شوم.
صدایی می آید. از زیر در است. همانطور که روی تخت دراز کشیده ام سرم را می چرخانم. کاغذی وارد حرمسرای من شده است. چشم های هیز کتاب ها را می توانم متصور شوم. هر یک عاجزانه می خواهند تا کاغذ را در آغوش او بگذارم. بر می خیزم.
پاکتی است بی نام و نشان. شاید از یک جزیره آمده باشد!
- نه! خواهشا فضارو تخیلی نکن!
از خودم خوشم آمده است. برعکس خودم که آدم عاطفی هستم، منطقی است. خودم را می گویم.
می خواهم بازش کنم. چسب نامه تازه تر از آن است که نتوان خیسی آن را متوجه شد! یک نامه چند خطی است:
"سلام، بی صبرانه منتظر اون دفتر آبی رنگ هستم، مخصوصا که عاشق آبی هستم. می شه در مورد پاییز یه شعر شاد بگی؟ من عاشق پاییز هم هستم..... "
می توانم حدس بزنم که نامه را دوستم نوشته است با آن چند نقطه انتهای جمله اش. نقطه های ممتدی که نشان از تداوم دارد. نشانه بودن و ماندن است و ناتمامی حرف هایش.
دفتر آبی رنگ روی میزم است. از سفر که برگردد حتما نشانش خواهم داد و هنوز فکر می کنم که از رنگ صورتی بیشتر خوشش می آید تا آبی. این را از کوله اش بارها شنیده ام!
گل های شمعدانی تا گل ندهند با یونجه فرقی ندارند. گلدان های روی تاقچه پنجره گواهند. مثل شاعری که تا شعر نگوید به سیب زمینی مشبه است.
میدانم که مریم پاییزی هستی و آخرین معشوقه ماه آب ها!
- کاش بتونم شعری بگم. حداقل تو میدونی که شعر گفتنام دست خودم نیست!
کتابها کوچکتر از آنند که نامه مرا در آغوش خویش بکشانند. روی تخت دراز می کشم و با صدای فریاد باغبانان، در آغوش نامه به خواب می روم.
مگه میشه شعر پاییزی شاد گفت!!! اگه طبع مخالفم، موافق شد و الهام تشریف آوردن! حتما. اون هم فقط برای تو.
دفتر شعر آبی رنگ روی میزم معلومه. نکنه تو هم مثل ۷-۸ نفری که عکس پایینی رو دیدن، احساس نکردی که این عکس می تونه یه اتاق خوابگاهی باشه!
نظراتت به من انرژی می ده - البته نباید لو می دادم! - و من هم بی صبرانه منتظر انرژی های واصله از جانب پایتختم!!!
پنجره ای است در دل آسمان. گلدان ها در آغوشش به دیوارها می خندند. میز چوبی است با آغوش گرم چون آغوش پیرزنان برای فرزندانشان. حافظ و سعدی عشوه کنان رویش دلربایی می کنند و از عجوزه دلبری!
و کتاب خداست که آیینه وار، نور می افشاند بر دل ها. و سنگی است رویش که پنجره ایست بر بیکران هستی.
صندلی پاهایش خم شدست چون پشت عاشقان از جفای روزگار و چراغ چون لاله واژگون سری خم دارد!
و تختم که آغوشش همیشه برایم خالی است.
و اینجا زادگاه شعر هایم هستند برای شادی خاطر تو و تسلای خاطر خویش در دل دفتر آبی رنگ.

دوباره چشمه شعرم خشکیده! خوبه حالا این چشمه فقط واسه یکی جوشیده وگرنه فکر کنم همون اوائل می خشکید!
دفتر شعرم کم کم داره به یه دفتر نو منتقل می شه. تقریبا بیشتر شعرامو دوباره نوشتم. دفتر قدیمی میره تو موزه اشیای عتیقه - کنار چند دستگاه عینک، یه آلبوم سکه و اسکناس و ... - که تصمیم دارم دست به دست پسرام بچرخه شاید آخریش بتونه یه پول خوبی از فروختنشون در بیاره و یه دعایی هم برای جد اعلاشون - یعنی بنده - کرده باشه!
همه سردشونه ولی من چندان سردم نیست. شنیدم پائیز اومده اما به چشمم ندیدم پس باور کردنش و سرد شدن هم برام غیر ممکنه!
شروع کردم به خوندن مثنوی مولانا و مجلدات فخیمه سعدی - علیهما الرحمه - که روزگاری شنیده بودم که اولی رو دوست داری و میخونی. جذبشون شدم. یکی به غایت عرشی سیر می کنه و یکی فرشی. عرش بی فرش و فرش بی عرش هیچه.
خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره لبخند توی انتهای نظرت جا کرده بود!
فکر می کنی که من باهات راحت نیستم.
منظورم انجمن دانشگاه بود. دلم رو زد فقط به خاطر اینکه کلاسیک رو قبول نداشتند.
من موندم چه جوری این برداشت ها رو می کنی؟! یعنی نوشته هام اینقدر دو پهلوئه. یعنی دارم حرفه ای می شم؟!!!
هیچ عجله ای ندارم و صبورانه منتظرم. فقط به کسی رو ننداز. همین.
سرم در کار خودم است. اصولا گردنم آنقدر ها بلند نیست که بتوانم به کارهای دیگران سرک بکشم. هوا تاریک شده است. اتاق روشن است. دوست دارم اتاق غرق دود شود. میز چوبی جلوی چشمهایم عشوه می آید اما دیگر پیرتر از آن است که از من دلبری کند. دستی به سرش می کشم و به آغوشش می کشم.
به دعوت یکی از دوستان به انجمن ادبی شان میروم. هوا دیگر کاملا تاریک شده است. جلوی در چند نفری خشکشان زده. دست همه شان سیگار است. آه چقدر از این لعنتی خوشم می آید!
شعر می خوانند. البته شاعر نیستند گاهگاهی سطری نوشته اند به جای بیت و سپیدی گفته اند من باب غزل!
- و میخ به انگشتانم زبان درازی می کند
خیابان از ته کفشم رد شد!
...
صدای به به شاعرنمایان، سقف انجمن را سوراخ می کند و من می بینم که از سوراخ سقف، خاک بر سر شاعر می ریزد!
- دختر باکره احساسم در آغوش تو، زن شد
اتاق خون است و من از پدرم خجالت می کشم!
....
شاعری دیگر است. با صدایی که از اعماق چاه گلویش بیرون می آید گواه تصنعی بودنش است. میخواهم با طناب، صدایش را بیرون بکشم. جمعیت از شعر به وجد می آیند. شاعر، کلاه کج به سر دارد و ادعای کلاه داری و سروریش می شود. هنوز خاک از سوراخ سقف به سر شاعر اولی می ریزد!
می چرخد. نوبت به من می رسد. مرددم. جای شعر من اینجا نیست. البته کسی نمی شنود. منتظرند. آرام دفتر را باز می کنم.
- تا که دستان من و دست تو، دور از هم بود
شادی از آن تو و آن من آری، غم بود
...
تمامش می کنم. مجلس ساکت است. از صدای سوت و کف خبری نیست. متحجران را دوست ندارند. عشق را در کتاب ها چال کرده اند. نگاهشان رنجم می دهد.برایشان، میخ و کفش پاره و بکارت و خون می ارزد به تمام آنچه که گفتم. صدایی از ته گلوی یکیشان سری بالا می کند که
- شعر سپید کار کنید.
مگر شعرم سیاه بوده؟! دفترم را می بندم. سقف باز می شود. سوراخ سقف به اندازه تمام انجمن باز می شود. خاک ها می ریزد. گرد و خاک همه جا را گرفته. چاه گلوی همه شان می گیرد. بلند می شوم. خاک بر سرم نشده است!
مجلس تمام می شود. شاعران مرده بر می خیزند. سیگار ها دوباره روشن می شود. آه چقدر از این لعنتی بدم می آید.
در اتاق را باز می کنم. وارد که شدم سریع می بندمش. قفلش می کنم. بیچاره میز پیر، آغوش ناصافش را برایم باز می کند. صندلی می خواندم. می نشینم. مدادها و خودکارها سر جایشان است. صدای موسیقی بلند می شود. پنجره، صورت گداخته ام را فوت می زند.
در را می زنند. پا نمی شوم. نمی دانم کیست. شاید یکی از همان هاست! ساکت نشسته ام. انگار مرده ام. اما هنوز نفس می کشم.
تلفن زنگ می زند. دم دستم است. شاید با من کار داشته باشند. دستم را دراز می کنم و گوشش را می کشم!
- سلام، منتظر بودم که کاری که می خواستم بکنم درست شه. یکی از غولای ادبیاتن، احتمالا اسمشونو بگم حتما می شناسی. باهاشون صحبت کردیم گفتن باید خودت بری و کاراتو نشون بدی امااونی که باید شماره رو میداد بهم گمش کرد. فعلا تا پیدا بشه
نمی گذارد جوابش را بدهم. انگار عجله دارد. دوستماست. شاید دعوت به مهمانی ای شده است.
گوشی را سر جایش می گذارم. هوا هنوز تاریک است. آنگار آسمان نیز مانند من، از سپیدی متنفر است!
اتاق واقعا قشنگی داریم. پر از گلدون. موکت تازه و خوش رنگ. با دیوارای کم رنگ و صورتی.
ساکناشم تو نوع خودشون بد نیستند. یک سه تار زن و یک تنبور زن و یک شاعر.
طبقه چهارمه و دورنمای خوبی داره. در نقطه خوبی از خوابگاه واقع شده و این عالیه.
دیوارهای اتاق هم پر است از عکس اساتید زنده و مرحوم موسیقی.
البته میز من تو اتاق واقعا جای دنجیه که منو بیشتر یاد جودی ابوت می اندازه و حس داستان نویسی به من دست میده.
برای برنده شدن کارای دیگه هم باید بکنیم و راه سختی داریم!
وقتی که ناراحت میشی از نوشته هام، نظری میدی چند خطی که قطار کلمات رو به صف می کنی و وقتی از نوشته هام خوشت بیاد یا بی نظری یا چند کلمه ای می نویسی من باب خالی نبودن عریضه!
نمی دونم باید توی نوشته هام، ناراحتت کنم تا بیشتر ازت بشنوم و یا راضی باشم به چند کلمه ای که از رو خوشحالی می گی!
توی دو راهیم گذاشتی.
کاش وقتی هم که راضی بودی از کارم، بیشتر کلمات صداتو می دیدم و صدای کلماتت توی گوشم می پیچید.
حالا که شناختمت و تونستم با جداییت کنار بیام، به قول قدیمیا دیگه دلازاری مکن!
در اتاق کوچکم نشسته ام. احتمالا دارم چایی می نوشم. سیگاری نیستم و روزنامه ها هم اخبار درستی ندارند. اوایل صبح است و هنوز تیغ آفتاب، سینه سرد و تاریک اتاق را پاره نکرده است. پرده ها هنوز، غیرت دیدار من و شیشه را دارند و حجاب پنجره اند. با دست راست، گوشه سمت چپ پرده را میگیرم و بازش می کنم. چشمم به جمال شیشه های خاک گرفته و خیابان خلوت، روشن می شود.
ناگهان می درد. تیغ آفتاب را می گویم. اتاق آرام به زمین می افتد و صبح می شود.
پشت میز می نشینم و میزم را مرتب می کنم. دیشب زیادی ریخت و پاش، کرده ام. مداد سیاهم را پیدا نمی کنم. نمی دانم کجاست، شاید با مداد قرمز مرخصش کرده ام تا چند روزی زیر میز افتاده باشند و ماهشان را عسل کنند! خودکارم را بر می دارم. روی کاغذ می لغزد. خودکار ها بد جوری، خودشان را در دل من جا می کنند از بس نرم و نازک، جوهرافشانی می کنند!
در باز می شود. دوستم است. عادت داریم که سرزده وارد اتاق هم شویم. از آن روزی که سرزده وارد اتاقم شده بود و دنبال رنگ سیاست می گشت و باد تنفر از سیاسیون، به غبغب انداخته بود، روزها می گذرد.
سلام می کند و علیکش می دهم. به چشمانش که هر آن، فاصله شان با چشمان کم می شوند، خیره می شوم. روبرویم می نشیند. این را جیر جیر صندلی چوبی قدیمی می گوید. از طرفی خوابم می آید و از طرفی محو تماشایش شده ام. هیچ چیز بدتر از این نیست که بخواهی ببینی و چشمانت نخواهند. کاش اختیار چشمانم، دستم بود.
دستانش در مقابل چشمانم، پرواز می کنند.
- بیداری؟
- آره، حواسم با توئه! داشتم فکر می کردم.
می داند دروغ می گویم وبازیگر خوبی نبوده ام. بازیگر خوب، همیشه چشمان بازی دارد!
- یه چند وقتی دنبال یه جایی بودم شعراتو به نام خودت چاپ کنن و تو انجمن شعراشون عضو شی، دوست داری یا نه؟
خودکار هنوز دستم است. آنقدر با انگشتانم، گلوی نازکش را فشرده ام که دستانم بی حس شده است. خودکار ها مقتول خوبی نیستند. این را همه می دانند.
می خندم و سرم را پایین می اندازم و چشمانم روی میز را می پاید و پایم زیرش را. مداد قرمز سر جایش است، آرام و با متانت. انگار خوابیده است. و پایم تا حرکتی می کند، به چیزی می خورد. خم می شوم. به زیر میز نگاهی می کنم. مداد سیاه است. التماسم می کند که بردارمش و به سر جایش بگذارم تا مداد قرمز بیدار نشده است. من دلم نمی خواهد به خاطر ماجراجویی های شبانه مداد سیاه، بخت شاد مداد قرمز را هم سیاه کنم. مداد را روی کاغذ می گذارم.
- موافقی؟
- چی بگم. خودم دوست دارم توی انجمنی خوب، شعرامو بخونم. البته اگه کسی هنوز واسه شعرای امثال من، گوشی داشته باشه! خودت می دونی که برای کی این شعرا رو نوشتم.
مداد قرمز بیدار می شود و مداد سیاه، سلام گرمی می دهد و لبخند می زند. مداد قرمز هم لبخند می زند.بیچاره زن ها. چقدر ساده اند و خوش باور!
داستانی برایش تعریف می کنم. راستش حالا که درست فکر می کنم یادم می آید که من چایی هم نمی خوردم و الا حتما تعارف می کردم!
تا داستان تمام می شود، اخم هایش در هم می رود. انگار داستان مرا به خودش گرفته است. از کودکی خاطرم است تا می خواستم سنگی به کلاغی بزنم، شیشه خانه مان می شکست. این بار هم شیشه قلبش شکست. دل دوستم، خانه من است.
- اگه فکر می کنی که می خوام غلام حلقه به گوشم بشی، لطفا کل قضیه رو فراموش کن. من فقط شعراتو خیلی دوست داشتم دیدم حیفه کسی نبینه .
انگار هیچ کس داستان دوست ندارد آن هم وقتی که آفتاب تا نیمه اتاق رسیده باشد. بلند می شود. از بس ناراحت و عصبانی است که صندلی چوبی و فدیمی هم صدایش را در نمی آورد. صندلی زیاد غر می زند ولی کلا آدم با شعوری است!
- کجا حالا ؟
در را محکم بهم می کوبد. تابلویی که روی در آویزان است، موج بر میدارد و تاب می خورد. دوستم آنقدر ناراحت شده بود که صدای مرا هم نشنید. دوباره باید به اتاق بغلی، سرزده وارد شوم. اما زمان می برد که برداشت نادرستش از داستان مرا، از خاطر ببرد.
مداد قرمز و مداد سیاه عاشقانه روی کاغذ سپید، قدم میزنند. دست مداد قرمز در دست مداد سیاه است. هفت ساله بودم که دستانشان را در دست همدیگر گذاشتم. مداد سیاه گهگاه، سر و گوشی می جنباند!
در اتاقش نیست. دوستم، بسیار منظم است و هیچ وقت مثل من، دنبال جورابهایش نمی گردد. سر میزش می روم. برگه ای روی میزش است، میخوانمش:
بهرِ يک جرعهی می ، منّت ساقی نکشيم
اشک ما بادهی ما ، ديدهی ما شيشهی ما
آرام از اتاقش بیرون می آیم.
البته عضو انجمن خوب شدن، در رشد شاعر تازه کار و بی تجربه، حتما کمک خواهد کرد.چاپ اشعار رو فعلا مناسب ندیدم. آخه مگه من چند تا شعر خوب دارم که سرشون به تنشون بیارزه که اسم شعر روشون بذارم! البته این دوست، بعضی از شعرامو داره ولی هنوز شعر های اخیرمو که بد هم از آب در نیومده، واسش نفرستادم.
تو راه سلف بودم. سه نفری بودیم که برای ناهار عازم بودیم. توی راه داشتم به الطاف خفیه فکر می کردم که یه نوستالژی برام زنده شد. انگار خاطره ای بود که توی ذهنم خاک شده بود و با صور خفیه، بیدار شده بود!
کلاس دوم بودم. دوستی داشتم که می گفت پدرش، چاپخونه داره. و هر صبح میومد و تو حیاط کوچیک مدرسه، از کارای بزرگ پدرش تعریف می کرد. هیچ کی تحویلش نمی گرفت. ولی من زیاد باهاش صحبت می کردم. آخه کتاب زیاد دوست داشتم و این دوست گرام از باب تعریفات چاپخونه، حسابی برام سنگ تموم میذاشت.
یه روز یه فکری زد سرم. بهش گفتم نادر ( بعد یه ۱۶-۱۷ سال اسمش خوب ذهنم مونده! ) میتونی اسم منم چاپ کنی؟! یعنی به بابات بگی یه چیزی به اسم من چاپ کنه. مثلا میتونی بهش بگی تو روزنامه چاپ کنه که :
" مرتضی کرمی، پولدارترین مرد دنیاست " !
- البته اگه کل جملات خاطراتم، بازسازی شده باشه جمله بالایی عینا تو ۱۷-۱۶ سال پیش هم تکرار شده! اگه باور نداری، یه خورشید خرج کن! -
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت : باشه!
از اون روز به بعد شده بودم غلام حلقه به گوشش. تا یه هفته هم که مهمون جیب من بود! درساشم بهش یاد می دادم. خلاصه برای اینکه اسمم جزء پولدارها بره کلی مصیبت می کشیدم.
تا اینکه یه کی از دوستاش بهم گفت که ساده نباش. بابای نادر فقط تو چاپخونه کار می کنه. همین. اصلا روزنامه هم چاپ نمی کنن.
دلسرد شدم از اینکه اسمم چاپ نشد!
شاید همین وسوسه چاپ شدن اسم بود که مصمم کرد شعر بگم، یا بنویسم و جزء اولین هیات تحریریه نشریه بدون مجوز هفت سنگ باشم!
اگه حوصلم کشید و هنوز توی جو نوستالژی بودم، میخوام با پرینتر سایت، جمله ای که ۱۶-۱۷ سال پیش آرزوشو داشتم، چاپ کنم. البته باید مواظب باشم کسی نبینه و توی اتاق بچسبونم توی کمدم که هر روز ببینم :
مرتضی کرمی، پولدارترین مرد دنیاست!
فردا دوباره سالی نو آغاز می گردد. سالی که شاید برای من عصاره تمام سالهایی باشد که پیش از این آغاز شده است.
خداوندا! سوگند به پرده نازکی که بین آب شیرین رود و آب شور دریا نهاده ای که هیچ یک بر دیگری متجاوز نخواهد شد، شیرینی حق را با پرده بینشت از شوری باطل در زندگانیم جدا ساز و یاریم کن تا بدانم آنچه را که می گویم و بگویم آنچه را که می دانم.
خداوندا! سوگند به روزهایت و شبهایت، که یادت را در روشنای صبح بر سینه ام افکن و شبانگاهان با یادت، خواب را به چشمانم مهمان کن که تو سزاوار اندیشیدنی.
بار الها! سخت است با همه بودن و با تو ماندن. چون خشک ماندن ذره ای در اعماق دریاها. نه قوت برائت جستن از همگانم است و نه تاب دوری از تو. پس تو بمان و کنارم باش و لحظه ای مرا با همگان به حال خویشتن وامگذار.
پروردگارا! دوستانم را در سایه مرحمت خویش آسوده کن و لطف خویش را از ایشان دریغ مفرمای که دریای لطفت بیکرانست و کوزه تمنای ما کوچک. پس بر من و یاران من افاضه کن آنچنان که کوزه ها پرشوند و یادت لبریز گردد.
نازنینا! تا تو مهربانترین مهربانانی مرا به مهربانی احدی نیازمند مساز الا اینکه ریسمانی باشد از رسن مهربانی تو تا چنگی به مخزن رحمت تو زده باشم.
مهربانا! خوشبختی، سعادت و رضای خویش را عیدانه امسالم قرار ده و موفقیت را چون چلچله ای خوش خبر، نوید ده که تو خود بهترین مبشری.
دیگه بر نمی گردم خط مقدم یعنی نمی خوام تو خاکریزی که توی خونمون درست شده رزمنده باشم! همیشه پشت خط بهتر می شه خط مقدمو مدیریت کرد! مثل قلمی که همیشه پشت خطوطی که نوشته شده می مونه. البته بسته به دید ناظر داره که قلم و خطوط رو از کدوم سمت ببینه!
غیر عملگی که زیاد به مذاقم خوش نمی یاد ولی مجبور بودم انجام بدم توی این مدت اتفاق خاصی نیفتاد مگه تو روزای آخر.
برای ثبت نام پسر داییم که برای کاردانی کامپیوتر قبول شده بود رفته بودم آموزشکده فنی الغدیر. کلی بابت مسائل خوابگاش مشکل داشت. البته شانسی که آورده بود این بود که جزء معدود غیر بومی های این رشته بود و برای همین، قسمت ثبت نام کامپیوتر خلوت بود. باهاش رفتم. مسئول ثبت نام رو تا دیدم، شناختم! مدارک رو به جای پسر داییم دادم به ایشون تا کارا رو انجام بده. فقط به طرف زل زده بودم!
وقتی که نیگام کرد سریع خندیدم و گفتم که منو که یادتون نمی یاد!!!
انتظار جواب نداشتم و پشت بند سوال بی جوابم گفتم: حدود ۱۱-۱۲ سال پیش برای ثبت نام اول دبیرستان اومدم خدمتتون تو ستاد ثبت نام که شاید نامه ای بدید تا بتونم تو دبیرستانی غیر از سهمیه خودم ثبت نام کنم. به کلی غیر سهمیه ای ها نامه دادید الا من! هر چند که با توصیه یکی از دبیران راهنمایی تونستم ثبت نام کنم و زیر سبیلی رد شم ولی شما بهم نامه ندادید!
با تعجب سرشو بلند کرد و نگام کرد. حتی اسم همکار اون روزشم گفتم که واقعا شاخ در آورد! از وضعیت امروزم پرسید و واقعا خوشحال شد.
البته ایشون دیگه مابقی کارای مارو انجام داد. جالبه که وقتی کارای ثبت نام سریع تموم شد صدام کرد و بابت اون روز کذایی کلی معذرت خواهی کرد و ازم خواست به جای اون خاطره، خاطره امروز رو تو ذهنم جا بذارم!
جالبه آدما خیلی وقتا کارایی می کنن که اصلا فکر نمی کنن که یه روزی هم میشه که گردش روزگار حق و ناحق رو دوباره باهم مصادف کنه. و حداقل برای پاک کردن خاطرات بدی که مسببشون بودن سعی نمی کنن که خاطره سازی کنن اون هم یه خاطره شیرین تا جای تلخی ها رو بگیره.
خدایا همیشه خاطرات خوشی رو از من در یاد دوستانم، جا بذار!
ولی چه کنم که کار ساختمونی خونه منو دلبسته خودش کرده. این هم از مسافرت تابستونی من.
باید عین فرهاد تیشه به خاک بزنم!
دیگه تحمل دانشگاه واسم ممکن نیس. باید یه تنوعی تو این مدت داشته باشم. مسافرت فکر خوبیه.
مسافرت اون هم تنها، فکر کنم فکرم رو آزاد کنه.
پس تا بعد!
جالبه
انگار من تا صد سال هم حرفی نزنم کسی حرفی نمی زنه!
از هوای بادی بدم میاد. هوایی که حتی گریه آسمون هم نتونه رامش کنه. و تو این هواست که سرم درد می گیره و میخواد منفجر شه.
کمدم رو نگاه می کنم. دنبال قرص می گردم. دو تا بروفن پیدا می کنم. هر دو تا رو باهم میندازم بالا. چای تلخ هم کنارش میره تو معده. و حالا باید صبر کنم.
دفتر شعرم رو ورق می زنم و اصلاحاتی می کنم. یاد خواجه حافظ میفتم که با این اصلاحاتش هفت هشت تا نسخه گذاشت تو دامن ادبیات ایران زمین. تازه می فهمم که چرا یه عده از اصلاحات بدشون میاد!
باد داره میخوره به شیشه اتاق. دفتر شعر جلو رومه. میخونم :
ای باد اگر که جانب تهران مسیر تست
گویَش هنـــــوز خاطر خرّم، اسیر تست
اماااااااان ....
صدا شش دونگ توی فضای چهار گانه اتاق می پیچه. هم اتاقیم می خنده و از روی تختش می گه : " ناز نفست ". شاید احساس می کنه اتاق رو با زندان مثلا کهریزک اشتباه گرفتم!
انگار قرصا عمل کردن. حالم بهتر شده. البته ساعت روی میز اقرار می کنه که ساعت ها از خوردن قرصا رد می شه.
دوباره اتاق ساکت می شه.
و من یاد اولین جمله ام میفتم:
انگار من تا صد سال هم حرفی نزنم کسی حرفی نمی زنه!
هوا سرد بود و برف تا زانوی چنارهای لب جوی خشکیده، بالا آمده بود. انگار طبیعت رنگ نداشت. باغ سفید بود و انبوه کلاغان سیاه، رنگ تلخی بر بوم سفید باغ پاشیده بود.
دیر زمانی بود که باغ گورستان شده بود. دیگر حتی کسی هم رنگ بهار را به خاطر نداشت. اصلا دیگر کسی نبود که ذهنیتی از باغ داشته باشد. آفتاب بیهوده بر خاک تیغ می زد. انتظار جوشش خون گرم از خاک سرد توقع زیادی بود. کاش آفتاب هم مرده بود مثل همان مترسکی که امروز رخت آویز کلاغ ها شده بود.
صدای رهگذری سکوت دلخراش کلاغ ها را شکست. کلاغ ها موجودات عجیبی بودند. فرق مترسک با زنده را می دانستند و یک باره چهره باغ، سفید شد. کلاغ ها بلند شده بودند.
رهگذر، مردی بود با پالتویی مشکی. قامت بلندی نداشت اما سایه اش بلند بود. حتی از سایه مترسک هم بلند تر بود. باغبان نبود ولی گاه گاه قدمی به باغ می گذاشت. چینه های باغ خاکی تر از آن بودند که قامت مرد را به انتظار وادارند و آغوش باغ همیشه برای آشنا، باز بود. حتی کلاغ ها هم پیش پایش بلند می شدند.
قدم های بلندی بر می داشت. می خواست پایش را کمتر به سینه سرد خاک، بیالاید. گوش هایش پر بود از طراوت بهار. صدای هرزه ی کلاغ ها بی رمق تر از آن بود که در مرد رخنه کند. این را قدم های بلندش می گفت و سری که داشت بوم سپید خاک را دید می زد.
قدمش در هوا ماند. با گام قبلی اش بسیار فاصله داشت و باید فرود می آمد. اما انگار مرد هم یخ زد. به همان بزرگی که قدم بر می داشت ایستاده بود. پایش در هوای سرد، شنا می کرد. نکند مرد هم مترسک شده باشد. باغ بیشتر از یک مترسک نمی خواست. مرد این را می دانست.
صدای کلاغ ها هم یخ زده بود. مرد آرام ایستاده بود. هنوز پایش پاسخ گام قبلی را نداده بود. خاک بی صبرانه منتظر در آغوش کشیدن پای گرم مرد بود.
مرد آرام پایش را عقب گذاشت. درست کنار پای عقبیش. مرد عقب نشسته بود. ایستاد و سینه عریان زمین را نگاه کرد. زانو هایش را شکست. آرام آرام قامتش را به دست برف های سپید سپرد. مثل گوی آتشین خورشید که در ژرفای نیلی آب پنهان می شود، غروب کرد.
دستانش را به برف مالید. مترسک نگاه می کرد. آفتاب دیگر تیغ نمی زد و کلاغ ها روی درختی خشکیده، خشکشان زده بود.
برف ها را باز کرد. با دو دستش به کناری زد تا خاک را با آفتاب آشتی دهد. مرد هنوز گوشش از طراوت بهار پر بود. اما چشمانش سفیدی را باور می کرد.
چشمانش باور نمی کرد. کلاغ ها هم همین طور. مرد شتابان برخاست و دستان سردش را در جیب گرم پالتوش فرو کرد و گام های بلندش را برداشت. با هر قدمش دورتر می شد. انگار برای کوچک شدن شتاب داشت. مرد دوست داشت محو شود.
کلاغ ها دیگر مرد را ندیدند. مترسک هم او را ندید. آفتاب هم بی خبر از او بود. اما همه خاکی را می دیدند که برف هایش کناری رفته است و گلی به بوم سپید، رنگ افشانی کرده است.
مرد چشم و گوشش از طراوت بهار پر شده بود.

وقتی که به اندازه سایه دم ظهر صلاة، کوچیک بودم اصلا فکرش رو هم نمی کردم که خودم رو این قدر به سایه بلند دم غروب " محلاتی " ها نزدیک کنم.
تا اینکه زمان گذشت و من عاشق یه "دختر محلاتی" شدم.
نمی دونم یادش مونده یا نه که یه روز با هم تفنگ بازی می کردیم. خیلی دویدیم و من خسته شدم. اون از من پر انرژی تر بود چون "دختر محلات " بود. قرار بود هرکی اون یکی دیگه رو با تیر بزنه بازی تموم شه. من خیلی خسته بودم. از بس دنبالش دویده بودم و اون چموش تر از اون بود که من شکارش کنم.
له له می زدم. به درخت سر چشمه تکیه دادم. منتظر بودم. منتظر تموم شدن بازی. تا حالا نشده بود که اینجوری منتظرش باشم.
پاهام سست شد. افتادم رو زمین. لباسام گلی شد. آخه بارون گرفته بود و هوا تاریک شده بود. لباسای کثیف توی شب مثل صاحبشون دیده نمی شدن. خیالم از اینکه دیده نشم ناراحت بود. باید علامت می دادم. ولی اون بالای سرم بود و منو می دید. آخه چشمای "دختر محلاتی " تیز تر از اون بود که سیاهبازی منو نبینه.
نفسم در نمی اومد. از بس دنبالش دویده بودم. خیلی وقت می شد. به اندازه نصف تعداد سنگای هفت سنگ دنبالش بودم ولی اون حواسش نبود.
نگام کرد. هوا تاریک شده بود. تفنگ دستم رو زمین انداختم. می دونستم که نمی تونم با تیر بزنمش و مثل یه شکار بندازم رو کولم و ببرمش. هر چند اون موقع نمی دونستم اهل " محلاته " و تیرای نازک و چوبی و شکسته من به تنش فرو نمی ره.
تفنگمو انداختم. و عاجزانه ازش خواستم. نمی دونم خاطرش هست و یادش مونده که التماسش می کردم : " بزن، تیر خلاصو بزن ... بزن من چشمامو می بندم و می شمارم .... بزن "
چشمامو باز کردم. هنوز شب بود و بارون میومد. هیچ چیزی عوض نشده بود ولی اون رفته بود. شبای بارونی دوست نداشت بیرون باشه و خیس شه. شنیده بودم که بارونو دوست داره اما فقط از پشت شیشه.
و شب تموم شد ولی هنوز بارون می اومد. برای من روزای بارونی با شبای آفتابی هیچ فرقی نداشت. آخه نمی تونستم "غزال محلات " شکار کنم. غزالا روزای بارونی، آفتابی نمی شدن.
هنوز بازی تموم نشده بود. آخه تیری شلیک نشده بود. اینو همه می دونستن. خودش هم می دونست. ولی شکار بدون شکارچی که دیگه شکار نمی شد. دوست داشتم من شکارش کنم، غافل از اینکه " غزال محلات " شکارچیشو خودش انتخاب می کنه.
تا اینکه یه روز مردم " محلات " شنیدند. صدایی شنیدند که شبیه صدای شلیک بود. مردم " محلات " همه بالانشین بودن و تفنگ داشتن. خیلی شلیک کرده بودن ولی این صدا فرق داشت. انگار شکارچی به جای شکار، به خودش زده بود. چون صدای ناله و ضجه نمی اومد.
من زیر درخت بودم. آخرین جایی که" دختر محلات " رو دیده بودم. همیشه عادت داشت با لباس بلند محلی از کنار درخت رد شه. منم نگاش بکنم. می دونست نگاش می کنم ولی نمی دونست به اندازه پنج تا سنگ هفت سنگ نگاش کردم. کوزه رو می برد لب چشمه و پرش می کرد. "دختر محلات" پدرشو خیلی دوست داره. اینو از سنگینی مردونش می شد فهمید. کوزه ی پر شده رو از جلوی چشم من می برد و من تشنه تر از اون بودم که نای گفتن حرفی رو داشته باشم چه برسه به اینکه بگم : "دختر محلات" من تشنه ام. نه تشنه آب کوزه که تشنه دیدن دوبارتم.
مردم " محلات " رسیدن پای درخت. من هنوز پای درخت خوابیده بودم. انگار نه انگار " محلاتی " ها اومده باشن. آروم خوابیده بودم. تفنگم هم دستم بود. تیر های چوبی نازک فقط می تونن شکارچی رو از پا در بیارن مثل ناوکی که از چشم معشوقه به دل عاشق بخوره.
یه کوزه شکسته پای درخت بود و یه شکارچی که خودش رو خلاص کرده بود. انگار فهمیده بود که نمی تونه شکارش رو بزنه. شکاری که شکار نشه، شکارچی رو می کشه. مخصوصا اگه که شکار، "غزال محلات " هم باشه.
با تفنگ و تیر چوبی نازک نمیشه غزال گرفت. غزالی که دلش با شکارچی نباشه شکار نمی شه.
مردم محلات هیچ کدوم یادشون نمیاد که شکارچی ای پای درخت منتظر غزالی بوده باشه . غزالی که داشت خرامان خرامان از سر چشمه می اومد و شکارچی از پشت بوته بیرون میاد و غزال عشوه کنان بهش نیگاه می کنه. نگاهی به این معنی که من "غزال محلاتم" .بس کن شکارچی. من شکارِ شکارچی کُشم.
و صدایی بلند میشه. هیچ وقت تیر چوبی اینقدر صدا نداشته و پای درخت شکارچی ای به خواب میره انقدر آروم که بتونه توی خوابش غزال بزنه. اون هم غزال محلات.
دیگه توی محلات بارون نمی باره و کسی پشت شیشه به تماشای بارون نمی شینه. آخه دیگه شکارچی ای نیست. روزای که شکارچی خواب باشه اون هم زیر بارون پای درخت، دیدن چموش بازی "غزال محلات" دیدنیه.
بیچاره شکارچی که بازی باخته رو تموم کرد.
و باید آماده شد. آماده دیدار یار. یاری که همواره بر دیدن ما بینا بود و ما خود دست بر چشمان خویش نقاب کردیم تا نبیند زشتی سیرت را. غافل از آنکه چشمی که خواب ندارد، همواره بیدار است و بینا.
لا تاخذه سنه و لا نوم.
و بوی رمضان می آید.
رمضان ماه خدا.
گفتی که دیگر به دشت سیاست قلم نرانم. اما چگونه ننویسم از استادم. از استادی که چون پدر بود مرا و چگونه ننویسم از جای خالیش.
می دانم که امسال نیز جشن افطاری خواهید گرفت. شبی خوش است و او نیست و آیا به بدین قصه اش، دراز خواهید کرد؟ آیا کسی هست که فراموشش کرده باشد و آیا تو نیز دیگر به یاد نمی آریش؟!
تلخ است شیرینی قندی که به کامم خواهد رفت هر سحرگاه و هر شامگاه که می دانم روزگار او و امثالهم تلخ است چون شوکران بی پایان.
و آیا زمزمه خواهی کرد دوباره :
و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا
در حالیکه اسیر است و اهلش مسکین ز جور فلک. آیا نزدیک است رویش داغ یتیمی بر جبین فرزندانش؟
و باز می گویی که منویس. منویس و اندیشه مکن.
نوشته هایت را خواندم. همه در مدح حضرت دوست بود و آستانش. چون نی ناله می کنی از فراق و درد اشتیاقت بازگوی می کنی. آیا فقط خداوندگار تو، حضرت باری تعالی است؟ آیا نشنیده ای که :
هرکس کلامی به من بیاموزد مرا بنده خود ساخته است.
و تو نیز چون من، بنده اش بودی و چگونه است حال بنده در هجران صاحبش.
و ماه رمضان است.
بندگان در هجران صاحبند و آتش هجران سینه ها را خواهد سوزاند. و آیا فردا دوباره سینه های سوزان را خواهند سوزاند؟
چند روزی می شه که تابوت مغزم از جنازه های کلمات خالی مونده ونمی تونم بنویسم. انگار توی آخرین مطلبم همه دار و ندار کلماتمو خرج کردم. راستی چرا مجبورم کردی که همه جنازه ها رو بریزم بیرون ؟!
راستی آزادی چیزی نیست که با تکیه دادن به شخص و گروهی خاص تونست پیداش کرد. آزادی باید توی فکر و اندیشه باشه. فکری که عاجز باشه از اندیشه آزاد مسلما با هیچ ترفند و گروهی نمی تونه مستقل فکر کنه. خصوصا اینکه تابع رفتار کسی دیگه باشه.
البته اگه کار من اشتباه بود - البته نه همش - قبل اینکه تو بیراهه می رفتم باید بهم می گفتی نه اینکه نوشداروی بعد مرگ سهراب باشی و چوب ندامت به سرم بزنی.
دوباره وارسی اش می کنم. نه. انگار چیزی نیست. منتظر مردن کلماتم تا تابوت ذهنم رو پرکنه. آه ... صدای ناقوس کلیسا رو می شنوی؟ انگار یکی مرد!
دوستم به تعداد انگشتان دست و پای همه سیاست مداران تاریخ از سیاست بیزار است. سیاست را بد می داند و از سیاسیون متنفر است. این را بارها به من گفته است.
این اواخر از من نیز متنفر شده است و می گوید سیاسی شده ام. می گوید عرقم بوی مرکب شب نامه ها را می دهد. لباس هایم را می بیند که با رنگ دیوارنوشت ها رنگی شده است. از رنگ سبز اتاقم هم بیزار شده است.
از من متنفر است و می گوید که سیاسی شده ام. اخیرا فیلم سخنرانی ام را در رسانه ای دیده است. خیلی با حرارت صحبت کرده ام. این ها را دوستم می گوید.
راستی دیشب با دوستم تلفنی اختلاطی کردم. نتوانستم قانعش کنم. هنوز از من متنفر است. آه یادم رفته بود که دوستم شماره دفتر حزب مرا دارد و می داند که از اتاقم با او تماس نگرفته ام!
نوشته هایم را می بوید. دیشب بود که بیدارم کرد. اتاق دوستم کنار اتاق من است و هر از گاهی هم او و هم من به اتاق یکدیگر سرک می کشیم. خیلی هراسان بود. عادتش است. هر وقت که می خواهد حرفی را به من بزند بی قرار است و حس تنفر دارد. چراغ را که روشن کردم بلافاصله گفت :
"قبلا هم گفته بودم از سیاست و آدم های سیاسی متنفرم!
شما هم که جدیدن حسابی سیاسی شدی... "
پس دوستم حسابی از من متنفر شده است.
البته خیلی وقت بود که حداقل در اتاق من چیزی نمی گفت. در و پنجره را وارسی می کرد و نقاشی های جدیدم را و هم دفتر شعرم را و فقط می خواندشان. شاید دنبال طرحی سیاسی می گشت. و من روی میز چوبی رو به دیوار می نوشتم. حتی سرم را هم بالا نمی کردم. سیاسی بودم و او از من متنفر. نباید تنفر را به رخش می کشیدم.
چشم هایم را تا باز و بسته کرده بودم رفته بود. همیشه حرف هایش را می زد و میرفت. دنبال جواب نبود.
فهمیدم دوستم از من متنفر است زیرا که سیاسی شده ام. اما قبل ها که سیاسی نبودم نگفته بود که از من متنفر نیست.
آه راستی یادم رفته بود. در را محکم به هم کوبید و از اتاق بیرون رفت. دوستم صدایش جا مانده بود!
و من می دانم که لباس هایم رنگی نیست. دست هایم هم همین طور. نوشته هایم سیاسی نیست و عرقم بوی مرکب نمی دهد و شماره ام را هم نمی داند چه برسد به شماره دفتر حزب. ولی می گوید هست و هست و هست و می دهد و دومی را می داند!
فقط رنگ اتاق من سبز است.
در را باز می کند. انگار می داند که چشم به راهش بوده ام. چشم هایم را می بندم خسته شده اند. لباس هایم را بو می کشد. و سر کتاب هایم می رود. نامه هایم را باز میکند و بعد کشو های کمدم را. از شعر هایم می گذرد. انگار چیزی نیافته. هنوز از لای پلک هایم نگاهش می کنم. نمی داند بیدارم. این را از سکوتش می فهمم. نمی خواهد بیدار شوم. چیزی پیدا نمی کند بالای سرم است. نفس هایش را می شنوم. چشم هایم را کاملا می بندم که مبادا دزدانه نگاه کردنم را بفهمد. صورتش را آرام تا جلوی صورتم پایین می آورد. نفس آرام کشیدن سخت است. سعی می کنم که عمیق و راحت نفس بکشم. دنبال چیزی در صورتم می گردد. می خندد. از صدای باز شدن لب هایش فهمیدم. نفس هایش نزدیکتر می شود. گوش هایم حرارت می گیرد. منتظرم. حرارت بیشتر می شود و نجوایی در گوشم می پیچد :
" من از تو متنفرم ".
بدنم سرد می شود. در اتاق را پشت سرش آرام می بندد.
امروز جمعه است.
چه با مردم آشناست این پیر مرد. از پیر و جوان و مرد و زن همه دوستش دارند. و چه دلش با مردم است این پیرمرد.
همه دوستش دارند. همه از مهربانیش می گویند و همه می دانند که دلش با مردم است این پیرمرد.
پیرمرد را سالهاست که می شناسم. انسان بزرگی است. این را همه می گویند.
خیلی وقت است که نمی بینمش. دیگر انگار نه بازاری می آید و نه مسجدی. شاید دل مردم با او نیست اما می دانم که پیرمرد دلش با مردم است. این را همه می گویند.
می گویند پیرمرد تنهاست. نه زنی دارد و نه بچه ای. فقط خدا را دارد. و همه می گویند چه دل بزرگی دارد پیرمرد.
پیرمرد سالهاست تنها مانده تا ما تنها نباشیم و ما بی خبریم. پیرمرد از بی خبری ما دلش گرفته. این را همه می گویند.
پیرمرد را دوست دارم به اندازه همه تنهایی هایش. به اندازه همه موهای سپیدش و به قدر همه لحظات تنهایی اش. و پیرمرد مرا هم دوست دارد. این را همه می گویند.
و امروز نیز ندیدمش. و دیروز نیز هم. سالهاست که ندیدمش. ولی انگار هر روز می بینمش. پیرمرد از دور هوایم را دارد. این را خودش می گوید.
امروز روز پیرمرد است. همه شادند. یکی می خندد و دیگری می خنداند. پیرمرد می بیند. ولی مردم نمی بینند. پیر مرد دل با خدایی دارد. این را همه می گویند.
پیرمرد هوای جوانها را دارد. این را نه من و نه همه که پیر مرد خود می گوید.
اصلا دیگه نیستی انگار.
نکنه یکی دیگه برات شعر میگه و از شعرای من خسته شدی؟
همیشه شاعرا رو اوج نبودند، میدونم.
ولی این تویی که داری با سکوتت منو از اوج پایین می کشی!
شاخه در حسرت روییدن گل
باغبانی، هوسش دیدن گل
بلبلی در کف خندیدن گل
و من از پشت حصاری که به باغی بند است
شاخه را می نگرم
تا گلی زاده شود از رَحِم چوبی آن
تا نگاهش کنم و سر کشم از شوق، نفیر
نه ز روییدن و بوییدن و خندیدن گل.
که بچینم گل و در پای گلت اندازم
تا که در باغ نگاه تو، همه
شاخه و بلبل و آن مرد نحیف
نه به آوای ضعیف
که به اندازه احساس من و سردی تو، داد زنند :
عاشقی در عطش چیدن گل.
م . ک " خرّم "
اصفهان
۱۴/۵/۸۸
کاش می توانستی اندیشه کنی. کاش می توانستی از حجاب تنیده بر گرداگرد افکارت پروانه وار می رستی و می دیدی آن چه را که باید می دیدی.
افسوس که هنوز پیله گرم تر و زمخت تر از آن است که تن رنجور و سرد افکارت جرات پاره کردنش را متصور شود.
آه...
فکر می کردم که محکم تر از آن باشی. آیا بر نهال نازکی تکیه داده بوده ام که ریشه افکارش در خاک تردید، سیر می کرد.
آه...
مگر می شود که منتخب من نتواند لحظه ای برای خویشتن اندیشه کند!
و می بینم که می شود.
نمی دانم دردانه اشک هایم را به سفیدی یخ گون حال تو افشانم و یا به سیاهی شب گون حال خود؟
و چه می شد حرفی بزنی، دشنامی بدهی، تلخندی بزنی و یا لبخندی.
تا باورم همراه نمی گشت با این گمان که یا تو نیست هستی و یا من هست نیستم!
کاش چراغ غرور و سکوتت هر دو با هم می شکست تا دردهایت را می گفتی و می شنیدم .
درد های عیان کمتر عذاب می دهند صاحبانشان را.
و هنوز زمستان افکارت باقی است؟
زمین سبز است و آسمان آبی و پرنده گان رها شده اند. پیله افکارت چه؟
نمی دانم چه در سر داری ای دوست. بیراهه ها بسیار است و راه را جز به اندیشه ای درست نتوان جست.
و بشکن چراغ غرور و سکوتت را .
باغ منتظر پروانه است.
