مدادم را می تراشم. از تراشیدنش لذت می برم و هر بار نوک تیزش را به سینه سفید کاغذ فشار می دهم و جوهر زغالیش به جان کاغذ می نشیند و من احساس لذت می کنم. اما چند روزی است که هیچ لذتی در نقش و نقوش کشیدن بر کاغذ نمی بینم. بی هدف می نویسم. انگار چیزی ندارم که بنویسم.صبح را شب و شب را صبح می کنم اما دریغ از نوشته ای که بر جان کاغذ نشیند و هم بر جان من.
کاش شاعر و نویسنده ای فله ای بودم! یعنی گونی گونی می نوشتم در عرض چند ساعت ولی بی محتوا. ولی می نوشتم! افسوس که نمی توانم. شاعر زرد بودن هم هنر می خواهد که از من بی هنر ساخته نیست.
دوستی طلب شعر پاییزی کرد. دوستش دارد. پاییز را می گویم. گویی زاده پاییز است و از نسل مهربانی و آب و آذرخش. با هزار مشقت، چند بیتی گفتم. انگار به دلش ننشسته! شعری که زبان به تحسینش نگشایند، آتش سوزان را سزاوارتر است.
افکارم آنچنان واگراست که پرتوهای فکریم را می پراکند. هیچ چیز سر جایش نیست. جای دست چپ و راستم هم عوض شده است. از کنار هم نبودن شست هایم فهمیدم! می دانم در پی چه نیستم ولی نمی دانم در پی چه هستم. راستی براده های چوبین مدادم، از لای تیغ تراش بیرون می آید. یاد گل های بنفشه می افتم. البته رنگش بنفش نیست ولی ته تراشه، سیاه رنگ است و ته گلبرگهای بنفشه نیز سیاه. مثل بخت عاشقان.
کاغذ سیاه می شود. ولی هنوز چیزی ننوشته ام! ترشحات ذهنیم روی کاغذ مالیده می شود ولی تعفن از سر و روی سطر سطر نوشته ها می بارد. افکار بی هدف، قاتل جان من است. متنفرم از ذهن پریشان.
پنجره را باز می کنم. هوای خنک پاییزی به سر و رویم می خورد و باد برگ هایم را اسکناس وار می شمرد. مدادم را زمین می گذارم و برگه سفیدم را به دست می گیرم.
دیوار گواه آن است که امشب نیز، شاعر تسلیم شده است و سلاح بر زمین انداخته و پرچم تسلیم به هوا گشوده.
صدای غر زدن صندلی را می شنوم که می گوید:
- مرده شور شاعری را ببرد که نمی تواند شعر پاییزی بگوید.
لبخند می زنم و خود اینگونه ادامه می دهم:
- مرده شور شاعری را ببرد که نمی تواند شعر بگوید.
صندلی از تعجب پایه هاش وا می رود و من روی زمین می افتم.
اولین شهاب عمرم رو دیدم. البته معلوم نیست که آخریش باشه. همین جوری گفتم! کاش یه ۱۰-۱۵ سال پیش میدیدمش. وقتی که اعتقاد داشتم وقتی یه شهابی ببینی آرزوت برآورده می شه.
اصلا ذوق نکردم. میدونستم که همش دروغه!
کاش زودتر می دیدمت.
امروز آخرین امتحان درسی توی زندگیمو دادم. یه ماراتن بود. از ساعت ۸ تا ۲.۳۰ البته بدون مراقب!
امتحانی که قرار بود ترم قبل برگزار شه و بنا به دلایلی هربار کنسل می شد که آخرین بار به خاطر تصادف شبانگاهی یکی از دوستان در جاده بروجرد با سگی فلک زده از روز شنبه به یک شنبه موکول شد. و بالاخره امروز تموم شد.
چقدر از بچگی دوست داشتم که امتحانام تموم شه!
الکی خوش ترین آدم های روی زمین زیر پل خواجو زندگی می کنن. آدمایی که کافیه یکی ضربی بزنه و دیگری آهنگی بخونه تا بی اختیار دستاشون روی هم بره و ادامه کارشون منجر به سوت و کف زدن شه.
آدمایی که همشون از چهرشون مشکلات می باره و خستن ولی باز هم برای دل خودشون روی سکوهای آجری و قدیمیه زیر پل خواجو نشستن و می خندن و برای خواننده کوچه بازاری زیر پل دست می زنن!
باید از هرکی یه رسم زندگی یاد گرفت. شاد بودن و خندیدن دلیل نمی خواد فقط باید اراده کنی و قید هارو بی خیال شی تا بتونی با جماعت زیر پل یکی شی.
شب که با سرویس دانشگاه برمی گشتم آرش کنارم بود. به شوخی گفتم که آرش دیگه زندگی توی خوابگاه متاهلا رو باید به گور ببریم. با خنده جواب داد : آره ولی توی دکترا هم میشه رفت توی خوابگاه متاهلا! جواب خندشو دادم و گفتم یا باید دکتر شی یا زن داشته باشی و سرمو چسبوندم به شیشیه لکه دار اتوبوس.
تا رسیدم خوابگاه با همون رخت عروسی رفتم رو تخت خواب. آدم که خسته میشه بهترین خواب زندگیشو تجربه می کنه.
صندلی را با زاویه به دیوار تکیه داده ام و پاهایم رو میز رفته است. کلاهم را تا جلوی چشمهایم پایین آورده ام و انگشتان باریک نور، دستان عریانم را نوازش می کند. صدای دستگاه چمن زنی می آید. یاد پیست موتورسواری می افتم.
- لعنت به این صدا! لطفا خفه اش کن.
آهسته می گویم. البته انتظار شنید شدنش را ندارم. ۴ طبقه پایین تر و ۲۰ متر جلوتر فاصله کمی نیست تا باغبان پیر و سنگین گوشی، التماسم را بشنود.
ظهر روز تعطیل کسل کننده ای است. البته پاییز است و روزها کوتاهتر ازآن شده است که بلندی یک روز تعطیل، مرگ آور شود. به رشته های سه تار روی شانه های قفسه کتاب، خیره می شوم و به کتابهای رشته ام در دل چوبی آن. هیچ سنخیتی با هم ندارند. یا رومی چنگی یا زنگی سنگی! آرام چشمهایم را می بندم و تمرکز می کنم. افکارم نیاز به آرامش دارند. اما همچنان اره باغبان، ریشه افکارم را می زند. لااقل کاش مغزم را از خاک اره پر نکند. گفتم خاک. یاد گلدان ها می افتم.
با بطری، ساقی اتاق می شوم. گل ها خمارند. یکی شان، ساقه اش را ملتمسانه دراز می کند. سیرابش می کنم. آنقدر از آب مست شده است که نای حرف زدن ندارد مثل همان گلدانی که ریشه در جانش تابیده.
ظهر یک روز پاییزی است. می چسبد که بروی و زیر نور و روی تختت دراز بکشی. همیشه توصیه های خودم را جدی می گیرم. آدم بدی نیستم و گاها حرف های خوب و سنجیده ای می زنم!
دراز می کشم. اینبار سیل آفتاب است که از سد پنجره سرازیر می شود و جسدم را می بلعد. دارم خفه می شوم.
صدایی می آید. از زیر در است. همانطور که روی تخت دراز کشیده ام سرم را می چرخانم. کاغذی وارد حرمسرای من شده است. چشم های هیز کتاب ها را می توانم متصور شوم. هر یک عاجزانه می خواهند تا کاغذ را در آغوش او بگذارم. بر می خیزم.
پاکتی است بی نام و نشان. شاید از یک جزیره آمده باشد!
- نه! خواهشا فضارو تخیلی نکن!
از خودم خوشم آمده است. برعکس خودم که آدم عاطفی هستم، منطقی است. خودم را می گویم.
می خواهم بازش کنم. چسب نامه تازه تر از آن است که نتوان خیسی آن را متوجه شد! یک نامه چند خطی است:
"سلام، بی صبرانه منتظر اون دفتر آبی رنگ هستم، مخصوصا که عاشق آبی هستم. می شه در مورد پاییز یه شعر شاد بگی؟ من عاشق پاییز هم هستم..... "
می توانم حدس بزنم که نامه را دوستم نوشته است با آن چند نقطه انتهای جمله اش. نقطه های ممتدی که نشان از تداوم دارد. نشانه بودن و ماندن است و ناتمامی حرف هایش.
دفتر آبی رنگ روی میزم است. از سفر که برگردد حتما نشانش خواهم داد و هنوز فکر می کنم که از رنگ صورتی بیشتر خوشش می آید تا آبی. این را از کوله اش بارها شنیده ام!
گل های شمعدانی تا گل ندهند با یونجه فرقی ندارند. گلدان های روی تاقچه پنجره گواهند. مثل شاعری که تا شعر نگوید به سیب زمینی مشبه است.
میدانم که مریم پاییزی هستی و آخرین معشوقه ماه آب ها!
- کاش بتونم شعری بگم. حداقل تو میدونی که شعر گفتنام دست خودم نیست!
کتابها کوچکتر از آنند که نامه مرا در آغوش خویش بکشانند. روی تخت دراز می کشم و با صدای فریاد باغبانان، در آغوش نامه به خواب می روم.
پنجره ای است در دل آسمان. گلدان ها در آغوشش به دیوارها می خندند. میز چوبی است با آغوش گرم چون آغوش پیرزنان برای فرزندانشان. حافظ و سعدی عشوه کنان رویش دلربایی می کنند و از عجوزه دلبری!
و کتاب خداست که آیینه وار، نور می افشاند بر دل ها. و سنگی است رویش که پنجره ایست بر بیکران هستی.
صندلی پاهایش خم شدست چون پشت عاشقان از جفای روزگار و چراغ چون لاله واژگون سری خم دارد!
و تختم که آغوشش همیشه برایم خالی است.
و اینجا زادگاه شعر هایم هستند برای شادی خاطر تو و تسلای خاطر خویش در دل دفتر آبی رنگ.

دوباره چشمه شعرم خشکیده! خوبه حالا این چشمه فقط واسه یکی جوشیده وگرنه فکر کنم همون اوائل می خشکید!
دفتر شعرم کم کم داره به یه دفتر نو منتقل می شه. تقریبا بیشتر شعرامو دوباره نوشتم. دفتر قدیمی میره تو موزه اشیای عتیقه - کنار چند دستگاه عینک، یه آلبوم سکه و اسکناس و ... - که تصمیم دارم دست به دست پسرام بچرخه شاید آخریش بتونه یه پول خوبی از فروختنشون در بیاره و یه دعایی هم برای جد اعلاشون - یعنی بنده - کرده باشه!
همه سردشونه ولی من چندان سردم نیست. شنیدم پائیز اومده اما به چشمم ندیدم پس باور کردنش و سرد شدن هم برام غیر ممکنه!
شروع کردم به خوندن مثنوی مولانا و مجلدات فخیمه سعدی - علیهما الرحمه - که روزگاری شنیده بودم که اولی رو دوست داری و میخونی. جذبشون شدم. یکی به غایت عرشی سیر می کنه و یکی فرشی. عرش بی فرش و فرش بی عرش هیچه.
سرم در کار خودم است. اصولا گردنم آنقدر ها بلند نیست که بتوانم به کارهای دیگران سرک بکشم. هوا تاریک شده است. اتاق روشن است. دوست دارم اتاق غرق دود شود. میز چوبی جلوی چشمهایم عشوه می آید اما دیگر پیرتر از آن است که از من دلبری کند. دستی به سرش می کشم و به آغوشش می کشم.
به دعوت یکی از دوستان به انجمن ادبی شان میروم. هوا دیگر کاملا تاریک شده است. جلوی در چند نفری خشکشان زده. دست همه شان سیگار است. آه چقدر از این لعنتی خوشم می آید!
شعر می خوانند. البته شاعر نیستند گاهگاهی سطری نوشته اند به جای بیت و سپیدی گفته اند من باب غزل!
- و میخ به انگشتانم زبان درازی می کند
خیابان از ته کفشم رد شد!
...
صدای به به شاعرنمایان، سقف انجمن را سوراخ می کند و من می بینم که از سوراخ سقف، خاک بر سر شاعر می ریزد!
- دختر باکره احساسم در آغوش تو، زن شد
اتاق خون است و من از پدرم خجالت می کشم!
....
شاعری دیگر است. با صدایی که از اعماق چاه گلویش بیرون می آید گواه تصنعی بودنش است. میخواهم با طناب، صدایش را بیرون بکشم. جمعیت از شعر به وجد می آیند. شاعر، کلاه کج به سر دارد و ادعای کلاه داری و سروریش می شود. هنوز خاک از سوراخ سقف به سر شاعر اولی می ریزد!
می چرخد. نوبت به من می رسد. مرددم. جای شعر من اینجا نیست. البته کسی نمی شنود. منتظرند. آرام دفتر را باز می کنم.
- تا که دستان من و دست تو، دور از هم بود
شادی از آن تو و آن من آری، غم بود
...
تمامش می کنم. مجلس ساکت است. از صدای سوت و کف خبری نیست. متحجران را دوست ندارند. عشق را در کتاب ها چال کرده اند. نگاهشان رنجم می دهد.برایشان، میخ و کفش پاره و بکارت و خون می ارزد به تمام آنچه که گفتم. صدایی از ته گلوی یکیشان سری بالا می کند که
- شعر سپید کار کنید.
مگر شعرم سیاه بوده؟! دفترم را می بندم. سقف باز می شود. سوراخ سقف به اندازه تمام انجمن باز می شود. خاک ها می ریزد. گرد و خاک همه جا را گرفته. چاه گلوی همه شان می گیرد. بلند می شوم. خاک بر سرم نشده است!
مجلس تمام می شود. شاعران مرده بر می خیزند. سیگار ها دوباره روشن می شود. آه چقدر از این لعنتی بدم می آید.
در اتاق را باز می کنم. وارد که شدم سریع می بندمش. قفلش می کنم. بیچاره میز پیر، آغوش ناصافش را برایم باز می کند. صندلی می خواندم. می نشینم. مدادها و خودکارها سر جایشان است. صدای موسیقی بلند می شود. پنجره، صورت گداخته ام را فوت می زند.
در را می زنند. پا نمی شوم. نمی دانم کیست. شاید یکی از همان هاست! ساکت نشسته ام. انگار مرده ام. اما هنوز نفس می کشم.
تلفن زنگ می زند. دم دستم است. شاید با من کار داشته باشند. دستم را دراز می کنم و گوشش را می کشم!
- سلام، منتظر بودم که کاری که می خواستم بکنم درست شه. یکی از غولای ادبیاتن، احتمالا اسمشونو بگم حتما می شناسی. باهاشون صحبت کردیم گفتن باید خودت بری و کاراتو نشون بدی امااونی که باید شماره رو میداد بهم گمش کرد. فعلا تا پیدا بشه
نمی گذارد جوابش را بدهم. انگار عجله دارد. دوستماست. شاید دعوت به مهمانی ای شده است.
گوشی را سر جایش می گذارم. هوا هنوز تاریک است. آنگار آسمان نیز مانند من، از سپیدی متنفر است!
اتاق واقعا قشنگی داریم. پر از گلدون. موکت تازه و خوش رنگ. با دیوارای کم رنگ و صورتی.
ساکناشم تو نوع خودشون بد نیستند. یک سه تار زن و یک تنبور زن و یک شاعر.
طبقه چهارمه و دورنمای خوبی داره. در نقطه خوبی از خوابگاه واقع شده و این عالیه.
دیوارهای اتاق هم پر است از عکس اساتید زنده و مرحوم موسیقی.
البته میز من تو اتاق واقعا جای دنجیه که منو بیشتر یاد جودی ابوت می اندازه و حس داستان نویسی به من دست میده.
برای برنده شدن کارای دیگه هم باید بکنیم و راه سختی داریم!
دیگه تحمل دانشگاه واسم ممکن نیس. باید یه تنوعی تو این مدت داشته باشم. مسافرت فکر خوبیه.
مسافرت اون هم تنها، فکر کنم فکرم رو آزاد کنه.
پس تا بعد!
متاسفانه باخبر شدم که یکی از دوستانم در دانشگاه صنعتی اصفهان به طرز مشکوکی به شهادت رسیده است.
واقعا دیگه حس و حال نوشتن ندارم. اصلا دوست ندارم تا مدتی بنویسم. خبر مرگش خیلی روم تاثیر گذاشت.
امروز ساکن اتاقی جدید شدم. البته این فقط انتخاب من بود. انتخابی که دوستان به باد تمسخر می گیرندش که دلخوش به تکرار مکررات شده اند. دلخوش به روزهای مکرر و افراد مکرر.
اتاق جدید فاصله اش از دانشکده بسیار دورتر است . و دوستان دوباره به دیدگاه سخره نظاره ام می کنند. شاید لذت پیاده روی نیم ساعته زیر هرم جانسوز آفتاب برایشان سخت است و خشن و لذت شبگردی بی انتها زیر مخمل مهتاب در مسیری سبز، برایشان کسل کننده. و دلگیرم می کنند انسان هایی که جانشان تسلیم مکررات است. تسلیم در برابر ذلت هایی که از فرط تشنگی چون سراب، لذتش می خوانند که باری در اشتباهند.
و زیر نور مهتاب قدم خواهم زد. در لفاف تیغ خورشید رهنورد خواهم شد. زیرا میدانم که برایم باقی خواهد ماند لذتش، آرامشش و معصومیتش. امروز که فرصتی دارم تا بی دغدغه و بی هیچ فکر مشوشی زندگی کنم، از بودن خویش لذت برم و آرامشی که در آینده جستجوگرش خواهم بود، در دستانم است هیچ گاه اسیر مکررات نخواهم شد.
کاش دوستان پروانه شدن را به یاد می آورند. پروانه ای که تا قبل از محشر خویش، کرم آسوده ای بود در حصار ابریشم. اما به یکبار شکست تا از لطافت خودساخته ابریشم محیط، به بلندای آسمان رسد. و بسیار بودند که به باد سخره اش گرفتند که آرامش خویش فدای جهان بینی اش می کند!
راستی دنیای جدیدی یافته ام. انسان هایی جدید. خوب یا بد، زشت یا زیبا. این دنیای من است. دنیای که صد بترش در عالم بیرون، منتظرم است. و من باید ازمون پروانه شدن را بیاموزم. کرم بودن دیگر بس است. آشیان من آسمان است.
چند روز پیش خبر دستگیری استاد دلسوز و مهربانم، مهندس علی اصغر خدایاری را شنیدم. استادی بسیار مهربان و بذله گو و البته در کارش نیز بسیار جدی.
خبر تکاندهنده ای بود. دوباره کلامی جاویدان از شهید و معلمی جاوید ، دکتر شریعتی بر ذهنم حک شد:
در روزگار جهل، شعور خود جرم است.
خدایاری هایی که امروز مجرمند بر شعورشان خرده گرفته شده است و نه بر تقابلشان با انقلاب و ایرانیت و اسلامیت.
جناب استاد گرامی، یادم نمی رود که در کلاس درس گاها صدایتان خفه می شد. چشمهایتان قرمز و اشکین و سرفه هایی از ته دل که جان هر بیننده ای را خراش می داد. نفستان بند می آمد و کلاس را لحظه ای تعطیل می کردید. خاطرم هست شما بیمار بودید.
نمی دانم آیا هنوز کسی هست که بلافاصله برایتان آبی مهیا سازد و من باب استراحت حنجره، آرامتان گذارد.
بسیار مسرور خواهم شد که خبر آزادی شما و همسنگرانتان را به زودی استماع کنم.
به امید آزادیشان.
اکران فیلم " آواز گنجشک ها " ساخته مجید مجیدی متاسفانه با بی مهری آشکار بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی اصفهان کنسل شد.
امروز قرار بود تا این فیلم با حضور کارگردان مطرح آن، در جمع دانشجویان اکران شود که بنا به برخی صلاحدیدهای سیاسی لغو شد.
مجید مجیدی که با تاخیری یک ساعته وارد تالار شده بود، در همان ابتدا راز مگوی این تاخیر را افشا کرد. مجیدی بی مهری بسیج را در اعلام موضع اخیر خود نسبت به انتخاب کاندیدای مورد علاقه خویش، در دهمین انتخابات ریاست جمهوری بیان کرد.
واکنشی که بسیج در قبال این انتخاب آزاد انجام داد، بسیار ناشایست و توهین به هنر و جمع کثیر دانشجویان مشتاقی بود که بی صبرانه منتظر اکران فیلم بودند.
در این راستا، امکانات پخش فیلم فوق در اختیار تالار قرار نگرفت و جمعی از دانشجویان به صورت خودجوش تالار را مهیای پخش این فیلم و پذیرایی از مجید مجیدی کردند. اما به علت نبود دستگاه پخش و تهیه آن، زمانی وقفه ایجاد گردید که مجیدی برای پر کردن این وقفه وارد تالار شد تا گپی دوستانه با دانشجویان داشته باشد.
مجیدی در همان ابتدا اعلام کرد که حتی مهمانسرای دانشگاه از ارائه خدمات به وی سر باز زده است و بسیار دوست داشت که مسئولی از بسیج در تالار حضور می یافت تا حداقل از جمع دانشجویان عذرخواهی می کرد.
مجیدی که قبل از کنسل شدن برنامه پخش فیلم، سالن را به بهانه رسیدن به فرودگاه ترک کرد، از بسیج خواست تا آزاده باشند و با چشم و گوشی باز و حقیقت بین، اوامر مافوق را اجرا سازند.
مجیدی در حمایت از کاندیدای برگزیده خود، به فرازهایی از بیانات نوروزی مقام معظم رهبری در مشهد اشاره کرد و اصلاح الگوی مصرف را در استفاده درست از ذخایر ارزشمند انقلاب و عدم رد و گزینش سیاسی این عناصر، بیان کرد.
