تبليغاتX
اسیر نگاه
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

یه مدتیه که دستم به قلم و کاغذ نمیره.

نکنه که انگشتام رسالتشونو تو نون تیکه کردن میبینن و کار اصلی شونو از یاد بردن.

نمیدونم.

شاید بنده خداها تقصیری ندارن. بایستی خون به مغزشون برسه.

تو این هاگیر و واگیر منم چه توقع هایی دارم.

یه مدتی به انگشتام مرخصی میدم تا برن تو سواحل قناری عین مرغابی بچرن و واق واق کنن عین مارمولک. 

حتما تا آخر عمر مدیون این محبت من میشن و واسم شعر و قصه و رمان و هزار چرند و پرند دیگه مینویسن. شایدم برن و دیگه بر نگردن.شایدم گم بشن زیر خاک.

ولی اینو مطمئنم  اگه انگشتامم بمیرن هنوز یه ذره هنری توی رگام هستش که هیچ احدالناسی نمیتونه ازم بگیره مگه اینکه فکرمو  بگیرن که اونوقت دیگه من نیستم.

حالا دیگه وقت رفتنه.

پایان وقت اداری برای انگشتام.

تعطیلات آخر روز به انگشتام خوش بگذره.

پایان بداهه نویسی اول

م . ک . خرّم

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 0:0 | لینک  |