تبليغاتX
اسیر نگاه
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

روزهای سختی است. روزهایی که واقعا سوزناک است.

امروز عکسی از مهندس خدایاری دیدم و جمله که خدیاری را آزاد کنید.

واقعا دلم گرفت.

طبقه دوم دانشکده معدن چه نشاطی داشت وقتی که مهندس توی اتاقش بود. وقتی که در اتاقش باز بود و هرکی که از جلوی اتاقش رد می شد سری از پشت کامپیوتر بلند می کرد و از روی عینک چنان جواب سلامی به طرف می داد که طرف رو بی اختیار مجذوب یه گپ کوتاه با خودش می کرد.

استادی که هر بار از اصفهان به تهران میومدم خیلی گرم باهام سلام و احوالپرسی می کرد و هیچ وقت نشد که روبوسی نکنه.

وقتی اینا یادم میاد دلم میگیره. و متنفر می شم از کسانی که ادعای دین می کنند و به نام دین چنان بلایی به سر انسان ها میارند که دینشون حالم رو بهم میزنه.

کاری که از دستم بر نمیاد الا اینکه دعا کنم. و خواهش می کنم از همه خواننده ها که دعا کنند برای آزادی بی گناهان دربند.

یاد روضه های پای منبر ها افتادم. روضه هایی که برای امام حسن عسکری می خونند. و همشون هم وقتی میخوان روضشون به اوج برسه و اشکی دربیارن اشاره می کنند به در زندان شهید شدن اشون در عنفوان جوانی.

نمی دونم باز این روضه ها رو می خونن. روضه هایی که دارن کم کم حقیقت پیدا می کنند اون هم در یک جامعه اسلامی!

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 16:13 | لینک  | 

از طریق یکی از دوستان مطلع شدم که به مناسبت ! طولانی شدن غیبت ( زندانی شدن ) استاد گرانقدر مهندس خدایاری، قراره  که تجمعی متشکل از دانشجویان فدیمی و جدیدش جلوی درب اتاقش در دانشکده فنی برگزار شه.

با خودم فکر کردم که به خاطر چی؟! به خاطر چی بلند شم و کلی کارمو بندازم عقب و تو این گرما برم تهران؟ برای چی؟

برای اینکه استادمو دوست دارم؟ نه!

برای اینکه رو گردنم حق داره؟ نه!

برای اینکه آذریه؟ نه!

برای اینکه انقلابی بوده؟ نه!

برای اینکه هیچ موقع نمره ماکس بهم نداده ؟! نه!

برای اینکه لیاقت دوست داشتن داشته؟ نه!

برای اینکه وقتی میرم اتاقش از پشت میزش میاد سمت من و با هم یه سمت می شینیم؟ نه!

 پس برای چی؟

یه چیز قانع کننده باید باشه که من رو اقناع کنه!

از پنجره خوابگاه بیرون رو نگاه می کنم. درختا سبزند. هوا خوب گرم شده. صدای پرنده های آزاد که لای شاخ و برگ ... . پرنده های آزاد ... . آزاد...

آزادی!

بله. یافتم. بلند داد میزنم اورکا ( به زبان ارشمیدسی ها یعنی یافتم) ! البته لباس مناسب تنم هست!

این حرمت آزادیه که منو قانع میکنه. همه لیاقت آزادی رو دارن. همه حق آزادی رو دارن و من به خاطر آزادی به تهران خواهم رفت.

 به خاطر آزادی آزادمردانی چون خدایاری.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 21:39 | لینک  | 

 آورده اند که روزی شیخ با مریدان،جملگی در حلقه عشاق گرد آمده بودند و یاران از وجود عنبرین شیخ تبرّک می جستند. زان میانه یکی از مریدان که قدی بس بلند داشت و به لطفش بر آسمان یادگاری می نگاشت و بر دیگر مریدان "سرور"ی داشت از جای برخاست که ای شیخ، برگه ای از دفاتر الخواطر- دفتر خاطرات- خویش بر گشای و جمع را به حالتی برسان شعف وار. پس شیخ ابا کرد و یاران قسمش دادندی سنگین. پس شیخ "توسن زبان" یراق بنمود تا که "عرصه ی سخن" پیمود و شرحش چنین بود:

" چون شیخ را گذری بر سایت اوفتاد، در بگشود و جماعتی دید که مثالش جز به صحرای محشر، دیده نخواهد شد.جماعتی بود بر فوق الراس هر یارانه که زبان از وصفش قاصر است.ساعتی بگذشت کسی بر نخاست، ساعت ثانی نیز هم، کسی بر نخاست، تا شیخ را جام صبر لبریز گشت و دهانی بر گشود کای معدنیان، خدایتان انصاف دهاد، از جای برخیزید. یکی از مردان که قطره ای مریدیّت، در سبوی وجودش رخنه کرده بود از خوف عذاب ربّانی از جای خویش برخاست و شیخ را به جای خویش خواست..پس شیخ بر جای وی برنشست و نام و سر خویش، وارد نمود. رایانه پس از مدت زمانی طویل، مشتعل-روشن- گشت. شیخ را که در زمره ی دراویش صاحب سبک متذکر شده اند جز سایت "یاهو"، سایت دگری خوش نبود. پس عزم ورود بنمود. رایانه اش چنان اندک سرعتی داشت که شیخ در این اثنا، اگر ارادت می نمود، چندین دفتر، شعر سروده بود و چاپیده بود. در این موعد بود که شیخ قفل از صندوقچه دهان برگشود که:

    هــیزم رایـانه گــمانم کــم است

    زان سبب اندر حَرَج و ماتم است

    نیست کسی تا که به دادش رسد

    بی خبر از سایت، بنی آدم  است

 پس شیخ نومید گشت و رخ بر یسار و یمینش گشتاند. در سوی یسارش احدی دید بغایت علاف، که مشغول ملاعبه با رایانه بود و سمت یمینش بشری، که به گفتمان!!! - چت- مشغول.

پس شیخ روی به هر دو بنمود و علت کارشان باز پرسید. هر دو به اتفاق گفتندی کای شیخ، این رایانه ها جمله حالشان خرابست و طبیبان به کارشان درمانده. پس جز شادی و نشاط، چیزی بر سر ذوقشان نیاورد و کار ما نیز همان است. پس شیخ را این گفته، بسیار خوش آمد و فوت و فن طبابت آن دو جوان آموخت. اندک ایّامی مگذشت که شیخ را چنان مهارتی در علوم غیر العلمی دست داد که هر از زمانی بر روی داده های مسئولین محترمه سایت، هکّاکی!!! می نمود و به لطف چت بر وجود دوشیزه ای مکرمه آگاه گشته بود. هر روز کارش چنان بودی  که از درس استاد می زدی و به چت سرگرم بودی.آورده اند که در این اواخر چنان گشت کار که هر دم بر صفحه رایانه اش، چنین مکتوب می گشت:" لا مجازٌ ورود بهذا السایت " یعنی که: ای شیخ گلی به جمالت، تو هم..." . چند ماهی گذر کرد و شیخ سر انجام، با دوشیزه چتی از پیوند نکاح، سخن راند و چون خر، در گل بماند. پس دخترک به قول یاران، در پاچه ی مبارک شیخ اوفتاد و شیخ را چنان محدود ساختی که دوباره گوشه ی عزلت گزیدی و خانه نشین گردیدی و دست انابت به سوی حق درازیدی. مگر آن دم که عیالش اذن رخصتش می داد و به جمع یاران می آمدی و موعظت می نمودی."

چون شیخ به آخر کلام خویش رسید، نیم نگاهی به ساعت خویش بنمود و حرکت عقاربش را چونان پتکی می دید که از جانب عیالش بر سرش نواخته می شد. پس سرشک اندوه بر چشمان خسته ی شیخ حلقه بست و خویشتن خویش بشکست و گریه سر داد. یاران چون این واقعه رویت کردند دادشان بر آسمان رفت و نالیدند. کاتب این مقال را نیز وقت، خوش آمد و من باب موافقت با یاران، می نالید تا سحرگاه.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 14:22 | لینک  | 

چون شيخ (عليه الرحمه) مقبول دانشگاه طهران گشت خندان و سر افراز از ديار خويش رخت بر بست تا خود را به دارالخلافه برساند.پس ثبت نام فرمود و بعد از آن از مسئولين گرام جاي خوابي تمنّا كرد. او را به كوي دانشگاه حواله كردندي پس از پيچ و خم بسيار.

شيخ سوي كوي شد و حجره اي طلب كرد. از بخت و اقبال واژگون شيخ‏، آن زمان قمر در عقرب بود و ساعت خوش نبود. پس وي را به اتاقي فرستادند كه در و ديوارش ترك خورده و آبستن ريزش و سانحه بود.

غير از شيخ سه تن ديگر نيز در آن مكان صاحب جايگاه بودند. سه تني كه يوغ عنوان سال بالايي را به گردن يدك مي كشيدند  و همه از فرزانگان كهنه كار و مشروطه خواه !!!دانشگاه بودند.

اين سه تن همان روز اول ، گربه بيچاره شيخ را دم حجله كشتند و شيخ را چون برده انگاشتندبه سبب جديد الورود بودن وي.

پس در همين ايّام بود كه القاب مكرّم و معظّم “شيخ جوراب شوي” و “شيخ اتاق جارو كن”بر القاب وافر شيخ افزون گشت.

شيخ اندك استراحتي در اتاق فرمود. پس عزم استحمام نمود تا شوخ سفر از تن فرو ريزد.پس ليف و كيسه و روشوي و لنگ خويش بر دوش افكند و رهسپار حمام گشت.

چون شيخ جامه از تن بركند ناگه صداي جوانكي خنياگر، آرام و قرار شيخ را بربود: “گلي خوشبوي در حمام روزي …… امان  امان……!!!”. پس شيخ نيز به رسم معهود آن زمان و به رسم كم نياوردن اين زمان ، كام گهر بار خويش را گشود و قطعه شعري را در مايه هاي آواز سر داد بس شيرين و دلربا.

راويان گويند كه تا چهل شبانه روز ، احدي از دانشجويان در آن حمام استحمام نكرد به سبب پيچش آواز رساي شيخ در در و ديوار حمام. ( رسا: گوش خراش ، ناهنجار،گوش نده فرار كن     لغتنامه خرّم)

مدتي گذشت تا شيخ از حمام بيرون گشت. اين هنگام  موعد تناول شام بود. پس شيخ با اشكمي غرّان و نالان سمت سلف روان شد و در صف، پريشان و زار ايستاد. پس از ساعتي نوبت به شيخ فرا رسيد و غذايي طلب نمود.طبّاخ كوي نظري بر رخسار پژمرده شيخ افكند و قطعه اي طعام بر ظرف وي انداخت.شيخ شاكر از اين لطف وافر !!! از سلف خارج گشت.ناگهان چشمان مباركش به گربه زاده اي گرسنه افتاد.پس سينه اش كباب شدي و گريه نمودي بسيار كه وصف حال زارش در اين مجال نمي گنجد.پس  غذا به وي داد و به راهش ادامه داد. گويند آن طفل گربه، از سبب تناول طعام شيخ يا همان طعام كوي دانشگاه طهران، از درد به خويش پيچيد تا جان از تنش به در آمد و تسليم ملك الموت گرديد.علّت را خداي ، عالم است.

پس شيخ آرام به گوشه اي از اتاق خويش خزيد و سر بر زمين نهاد تا بخسبد، بلكه غم غربتش، اندكي التيام يابد.ناگهان جمعي دهل زنان و پاي كوبان و رقص كنان در عالمي شبيه به عالم خلسه وارد اتاق گشتند و مشغول بازيچه با كارت هايي كاغذي !!! شدند و حُكمي به رسم رفاقت زدند.پس بازيشان تا پاسي از شب ادامه  داشت و شيخ بر زير لحاف خويش ناسزا بود كه مي گفت تا خفت.

چون  پگاه صبح بدميد و شعاع خورشيد بر جمال شيخ فتاد. شيخ هراسان از بستر به پا خاست و جامه اي به تن كرد و با معده اي تهي عزم دانشگه نمود. (عادت صبحانه نخوردن، ابداعي شخص شيخ بوده و امروزه نيز هواداراني دارد )

پس از در خوابگاه به در آمد و در ايستگاه  سرويس دانشگاه منتظر ماند. دير زماني در حال انتظار بود كه سرويسي آمد پر از دختر و پسر در مايه هاي  “دي  وي دي ”  امروزي.

پس شيخ به اكراه بر اتوبوس بر نشست و در انبوهه هاي جمعيت مكانبي اختيار نمود. اندك زماني نگذشت كه به سبب ازدحام نفوس، نفس از كام جماعت به سختي آمد و رفت مي كرد كه يكي از جوانمردان روزگار، از جاي بر خاست و از ره امداد و كمك شيشه اي را گشود تا نفس ملّت آرام گيرد.خدايش بيامرزاد.پس سرويس به مقصد رسيد و خيل  دانشجويان اندك اندك پياده گشتند و شيخ نيز هم.

شيخ چون آهوي رميده، خرامان و گرازان خود را به كلاس درس استاد رسانيد.چندي از نشستن شيخ نمي گذشت كه دردي در نواحي شكم وي پيچيد كه تا آن زمان در هيچ بشري مشاهده نگرديده بود.پس شيخ به رسم عادت  مكاتب و مدارس  آن زمان

دستي به نشانه رخصت از استاد بالا برد تا دستي به آب بزند. اين اجازه گرفتن همان و تركيدن بغض خنده اغيار همان.

پس شيخ از فرط خجلت سرخ گشت و او را ديگر در آن كلاس نيافتند.جمعي از ياران خبر از حذف آن درس توسط شيخ را مي دادند.

روزها از پي هم مي گذشت و شيخ هر روز درسي تازه از دفتر خوابگاه مي آموخت.تا پس از چند ماهي شيخ نيز به مانند ديگران يلي شد پر مايه و هفت خطّه.

گويند در اواخر عمر، شيخ، آن سه تن هم اتاقي خويش را پيدا نمود و به رسم تلافي به غل و زنجير بست و ايشان را به اسشتمام جوراب هاي گنديده عهد دانشجويي خويش وادار نمود.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 14:18 | لینک  | 

آورده اند که روزی شیخ با مریدان،جملگی در حلقه عشاق گرد آمده بودند و یاران از وجود عنبرین شیخ تبرّک می جستند. زان میانه یکی از مریدان که قدی بس بلند داشت و به لطفش بر آسمان یادگاری می نگاشت و بر دیگر مریدان "سرور"ی داشت از جای برخاست که ای شیخ، برگه ای از دفاتر الخواطر- دفتر خاطرات- خویش بر گشای و جمع را به حالتی برسان شعف وار. پس شیخ ابا کرد و یاران قسمش دادندی سنگین. پس شیخ "توسن زبان" یراق بنمود تا که "عرصه ی سخن" پیمود و شرحش چنین بود:

" چون شیخ را گذری بر سایت اوفتاد، در بگشود و جماعتی دید که مثالش جز به صحرای محشر، دیده نخواهد شد.جماعتی بود بر فوق الراس هر یارانه که زبان از وصفش قاصر است.ساعتی بگذشت کسی بر نخاست، ساعت ثانی نیز هم، کسی بر نخاست، تا شیخ را جام صبر لبریز گشت و دهانی بر گشود کای معدنیان، خدایتان انصاف دهاد، از جای برخیزید. یکی از مردان که قطره ای مریدیّت، در سبوی وجودش رخنه کرده بود از خوف عذاب ربّانی از جای خویش برخاست و شیخ را به جای خویش خواست..پس شیخ بر جای وی برنشست و نام و سر خویش، وارد نمود. رایانه پس از مدت زمانی طویل، مشتعل-روشن- گشت. شیخ را که در زمره ی دراویش صاحب سبک متذکر شده اند جز سایت "یاهو"، سایت دگری خوش نبود. پس عزم ورود بنمود. رایانه اش چنان اندک سرعتی داشت که شیخ در این اثنا، اگر ارادت می نمود، چندین دفتر، شعر سروده بود و چاپیده بود. در این موعد بود که شیخ قفل از صندوقچه دهان برگشود که:

 

                       هیـــــزم رایانه گمــــانم کم است

                       زان سبب اندر حَرَج و ماتم اســت

                       نیست کسی تا که به دادش رسد

                       بی خبر از سایت، بنی آدم  اسـت

 

 پس شیخ نومید گشت و رخ بر یسار و یمینش گشتاند. در سوی یسارش احدی دید بغایت علاف، که مشغول ملاعبه با رایانه بود و سمت یمینش بشری، که به گفتمان!!! - چت- مشغول.

پس شیخ روی به هر دو بنمود و علت کارشان باز پرسید. هر دو به اتفاق گفتندی کای شیخ، این رایانه ها جمله حالشان خرابست و طبیبان به کارشان درمانده. پس جز شادی و نشاط، چیزی بر سر ذوقشان نیاورد و کار ما نیز همان است. پس شیخ را این گفته، بسیار خوش آمد و فوت و فن طبابت آن دو جوان آموخت. اندک ایّامی مگذشت که شیخ را چنان مهارتی در علوم غیر العلمی دست داد که هر از زمانی بر روی داده های مسئولین محترمه سایت، هکّاکی!!! می نمود و به لطف چت بر وجود دوشیزه ای مکرمه آگاه گشته بود. هر روز کارش چنان بودی  که از درس استاد می زدی و به چت سرگرم بودی.آورده اند که در این اواخر چنان گشت کار که هر دم بر صفحه رایانه اش، چنین مکتوب می گشت:" لا مجازٌ ورود بهذا السایت " یعنی که: ای شیخ گلی به جمالت، تو هم..." . چند ماهی گذر کرد و شیخ سر انجام، با دوشیزه چتی از پیوند نکاح، سخن راند و چون خر، در گل بماند. پس دخترک به قول یاران، در پاچه ی مبارک شیخ اوفتاد و شیخ را چنان محدود ساختی که دوباره گوشه ی عزلت گزیدی و خانه نشین گردیدی و دست انابت به سوی حق درازیدی. مگر آن دم که عیالش اذن رخصتش می داد و به جمع یاران می آمدی و موعظت می نمودی."

چون شیخ به آخر کلام خویش رسید، نیم نگاهی به ساعت خویش بنمود و حرکت عقاربش را چونان پتکی می دید که از جانب عیالش بر سرش نواخته می شد. پس سرشک اندوه بر چشمان خسته ی شیخ حلقه بست و خویشتن خویش بشکست و گریه سر داد. یاران چون این واقعه رویت کردند دادشان بر آسمان رفت و نالیدند. کاتب این مقال را نیز وقت، خوش آمد و من باب موافقت با یاران، می نالید تا سحرگاه.

 

                                                                 مرتضی کرمی "خرّم"

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 15:48 | لینک  | 

دیگر بار،چون نسیم بهاران، فضای روح بخش اردیبهشت را چون بهشت بنمود موعد آن گشت تا دست بوس معلمی گردیم که پروردگار نه فقط بر قلمش که بر سطر سطر نبشته هایش قسم یاد نمود:         "ن والقــلم و ما یســطرون".

معلمی که در پرتو عشق و دانش، زلال اندیشه های خویش را در ژرف اذهان ما، جاری ساخت و کمال را به سرحد خویش رسانید تا بر همگان گواه گردد که معلمی شغل انبیاست و چراغ هدایت راه بشریت.

و حال بر خود واجب می دانیم تا به پاس گوشه ای از خدمات آن بزرگوار، ایشان را صمیمانه سپاس گوییم و گوییم:

                  " من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق"

  

                           معلم عزیز روزت مبارک

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 9:47 | لینک  |