گفته بودی که از پاییز بگم، هرچند شعرهای فی البداهه ای که می گم زیاد به دلم نمی چسبه ولی باز کاچی به از هیچیه!
بالاخره باید خودت بخونی و نظر بدی!
مَهی که لایق من شد، میانِ پاییز است
نه مهر و آذر و آبان که جانِ پاییز است
گلایمند خزانم نه طبع ساکت تو
که زخم سرد نگاهت از آنِ پاییز است
وصال واژه گنگی است در کتابِ احساست
سکوت و سردی و هجران، زبانِ پاییز است
خزان نه جلوه به هر بوستان خواهد داد
خیال سبز تو " خرّم "، مکانِ پاییز است
اگر نه شادی و عیش از کلام من بارید
مگیر خرده به شعرم، زمان پاییز است
مرتضی کرمی " خرّم "
اتوبوسی در جاده تهران به اصفهان
مرد صاحب درد، درد مرد، میداند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنها گرد، تنها گرد، میداند که چیست
رنج آنهایی که تخم آرزویی کشتهاند
آنکه نخل حسرتی پرورد میداند که چیست
آتش سردی که بگدازد درون سنگ را
هرکرا بودست آه سرد، میداندکه چیست
بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند
عقل کی منصوبهی این نرد میداند که چیست
وحشی آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم
علت آثار روی زرد میداند که چیست
وحشی
همچو فرهاد بود کوهکنی پيشهی ما
کوه ما سينهی ما، ناخن ما تيشهی ما
بَهرِ يک جرعهی می ، منّت ساقی نکشيم
اشک ما بادهی ما ، ديدهی ما شيشهی ما
ادیب نیشابوری
... دوست دارم به جای سمفونی بتهون،
صدای ویولن نواز كور خیابان ولی عصر را بشنوم!
دلم می خواست كه حافظ
- این همراه همیشه حافظه ام!-
یكبار به سمت ِ سواحل سادگی می آمد!
می خواستم كتابت او را
به زبان زلال نوزادان بی زنگار ببینم!
می خواستم ببینم آن ساده دل،
با واژه های كوچه نشین چه می كند!
هی! آرزوی محال!
آرزوی محال...
و تو!
- دختر بی بازگشتِ گریه ها! -
از یاد نبر كه ساده نویسی،
همیشه نشان ساده دلی نیست!
پس اگر هنوز
بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم:
" باز می گردی "
به ساده دل بودنم نخند!
اشتباه ِ مشترك ِ تمام شاعرانِ این است،
كه پیشگویان خوبی نیستند ...
یغما گلرویی
دل که در هجرش،چنان مجمر گداخت
هســتی خود را به پایش داد و باخت
گفتـــــمش یا دل ز عشقش باز کش
یا به ســـوز آتــشش باید که ساخت
مرتضی کرمی " خرّم "
۳/۶/۱۳۸۷
اصفهان
نابرده گنج، رنج فراوان کشیده ام
آری عرق، به چهره ز فرط ندامت است
از دون مرامی چرخ است کین زمان
بس جامه ی خوشی که به ناصاف قامت است
آغوش یار، مامن غیر است و بهر ما
هر روز ای عجب که بعید المسافت است
آری مگر به لطف رقیبان ببینمش
شکر خدای را که رقیبم سلامت است
فی البداهه
مرتضی کرمی "خرّم"
۳۰/۵/۸۸ - اصفهان
شاخه در حسرت روییدن گل
باغبانی، هوسش دیدن گل
بلبلی در کف خندیدن گل
و من از پشت حصاری که به باغی بند است
شاخه را می نگرم
تا گلی زاده شود از رَحِم چوبی آن
تا نگاهش کنم و سر کشم از شوق، نفیر
نه ز روییدن و بوییدن و خندیدن گل.
که بچینم گل و در پای گلت اندازم
تا که در باغ نگاه تو، همه
شاخه و بلبل و آن مرد نحیف
نه به آوای ضعیف
که به اندازه احساس من و سردی تو، داد زنند :
عاشقی در عطش چیدن گل.
م . ک " خرّم "
اصفهان
۱۴/۵/۸۸
ماه میاد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ الوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا پشت بیشه ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو اب چشمه
شونه میکنه
موی پریشون
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
ته اون دره
اون جا که شبا
یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پر امید
می کنه به ناز
دسشو دراز
که یه ستاره
بچکه مث
یه چیکه بارون
به جای میوش
نوک یه شاخه ش
بشه اویزون
یه شب مهتاب
ماه می یاد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مثه شب پره
با خودش بیرون
می بره اون جا
که شب سیا
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می کشن
تو خیابونا
سر میدونا:
عمو یادگار
مرد کینه دار مستی یا هوشیار
خوابی یا بیدار؟
مست ایم وهشیار
شهیدای شهر
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر
اخرش یه شب
ماه می اد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد میشه خندون
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد
....
آیینه سر بدزد که کورند سنگها
فرسنگها ز عاطفه دورند سنگها
تـا آبها دوبـاره بیفتند از آسیاب
این روزها چقدر صبورند سنگها
آیینه چون شکست،به تکثیر می رسد
بیهـــوده در تـدارک گـــــورند سنــگهــا
باید قدم گذاشت ولیکن به احتیاط
کـز دیـر بــــاز سّد عبــورند سنگها
این است حرف تیشه ی آتش زبان که گفت
مثـــل همـیشه تـــــــــــــابع زورنــد سنگها
از سنگ جز سقـوط تـوقّع نمی رود
در قلّه بسکه مست غرورند سنگها
باری،
همه از مردن در سرزمينیست
که مزدگور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو
مردم تشویقم کردند که برم بالا و براشون یه شعری بخونم. رفتم. خیل جمعیت بود که صدا میزد " خرّم "!
کاغذ رو باز کردم و خوندم در رثای شهیدان مشروطه :
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
فردای ز این رفتن، هستند رضا یا نه؟
پیمان تن و روح از بنیاد گسستندش
تا از خم روحانی، خوردند به پیمانه
یادم میاد بیشتر از دو بیت خوندم.ولی وقتی بیدار شدم غیر بیت اول که کامل تو ذهنم بود و بیت دوم که مفهومش خاطرم مونده بود چیزی یادم نیومد.
جاویدان باد یاد شهدای راه آزادی
عاشقی نیست که دیوانه خطابش نکنند
آشنا باشد و بیگانــــــــــه حسابش نکنند
عاشق از محنت و غم چهره ز خون رنگ کند
ورنه چون زلف ز شادیش خضابش نکنند
مرتضی کرمی " خرّم "
اصفهان
بامداد ۱۰/۴/۸۸
گــفتی که به امّــید کنم ســــینه خــود شــاد
این رسم جهان است که شاهی به شهان داد
از بـــــاد غــرور، ایــن هـــمـه آفـات پدید است
خوشــبـــخت هر آنــکـــــو ز سرش باد، برافتاد
********************************
"آدمــــک آخـــــر دنیاست بخند"[1]
دفتر خــــــاطره تنهاســت بخند
نکــــند از تــه دل گـــریه کــنـی
دلت از چسب و مقواست بخند
[1] این مصرع از من نیست (م. ک. خرّم)
مرتضی کرمی خرّم
اصفهان
1388/3/9
گيرم که بـــــــستي و نه به رويت بياوری
از کرده هيچ آيدت احساس شرم و ننگ؟!
کي کرکسان شوم، به شيران شرزه خوي
آرند عرصــــه گــاه هــــــياهو و جنگ، تنگ
بس بينواي گشتي و اين سايت بسته اي
ای نــــعشه از حـــرارت پوچ و خـــــیال بنگ
آســــوده هيـــــچ اهل عــنادی، نبوده است
در شـــورزار شــــوم عــــــنادی و پات ، لـنگ
خواهـــند تا که فکـــرت ما هم چو فکرشــان
یخ وار گردد و چون قلوههای سفت ســـنگ
"خرّم" مبـــاد کـــار و ســرت بــا جـــمــاعتی
کین گونه محو می کند از نقش غیر، رنگ
گـــويم کــــنون به بانگ رسايي که بشنوی
" نفرين و ننگ بادت از اين کار شوم و ننگ "
مرتضی کرمی " خرّم "
اصفهان
در غربتیم و حالــتمان ناســــــتودنیست
چون نخ که در اسارت زندان سوزنیست
هر روز تن به آب نــــدامت فــــــرو بـــــرم
تنها متاع عــمر من آری، فروتنـــــــــیست
مرتضی کرمی " خرّم "
شب درازست و غم زلفِ درازش در دل
سینه ریش از غم و هم ریشه ی رازش در دل
عشق ما را چه نیازیست به دیدار عیان
گر شد از دیده نهان، عشوه و نازش در دل
کعبه ي خالِ لبش، باديه پيمايم کرد
کعبه نامد به کف و خار حجازش در دل
تار زلفش چه نکو پرده دري کرد و هنوز
ياد آن نغمه و آن زخمه ی سازش در دل
" خرّم " از باده گلويي بنما تازه که باز
شب درازست و غم زلف درازش در دل
مرتضي کرمي " خرّم "
۸/۲/۱۳۸۸
صنعتي اصفهان
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از آن جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد....؟
وحشی بافقی
اي در ميان جانم و جان از تو بي خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بي خبر
چون پي برد به تو دل و جانم كه جاودان
در جان و در دلي، دل و جان از تو بي خبر
اي عقل پير و بخت جوان گرد راه تو
پير از تو بي نشان و جوان از تو بي خبر
نقش تو در خيال و خيال از تو بي نصيب
نام تو بر زبان و زبان ازتو بي خبر
از تو خبر به نام و نشان است خلق را
و انگه همه به نام و نشان از تو بي خبر
جويندگان گوهر درياي كنه تو
در وادي يعين و گمان از تو بي خبر
چون بي خبر بود مگس از پر جبرئيل
از تو خبر دهند و چنان از تو بي خبر
شرح و بيان تو چه كنم، زان كه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بيان از تو بي خبر
عطار اگر چه نعرۀ عشق تو مي زند
هستند جمله نعره زنان از تو بي خبر
فريدالدين محمدعطار
گر بخواهم وصف اوصافش نمايم مو به مو
بي گمان ابيات شعرم مي زند از حد، کنار
ظاهرش بس ساده و بي زحمت از آرايش است
کاين خلوص وسادگي باشد برايش، اعتبار
تا به کي گردد سوار آن فيات رو به موت
وقت آن شد بر سمند آرزو، گردد سوار
چهره ي خندانش از گلشن، مصفاتر بود
نطق گيرايش بسي زيباتر از صوت هزار
مشعل علم ار نخواهي سرد و خاموش ، اي خداي
آتش سيگار او را تا ابد، روشن بدار
مدّعي با " انتظاري[1] " حرف اگر داري، بگوي
تا يکي سازم برايت، جملگي ليل و نهار!
انتظارِ" انتظاري" را کشيدن، مشکل است
بهر ما ناديدن ايشان بُوَد بس ناگوار
از در و ديوار دانشگه، چنين آيد نوا
کاش بودي هفت روز هفته، درسش برقرار
حق به " حقّي [2] " مي دهم گر مي فروشد فخر و ناز
باشد الحق دوستي با "انتظاري"، افتخار
دوش ديدم زهره کاندر بُرج شادي مي سرود:
"کاختر اقبال او باشد الهي بر مدار"
دانش آموزي به رسم شوخي و لبخند و ناز
در ميان جمع يارانش کشيدي الهوار:
"گر کند با نمره بالا مرا استاد پاس
مي نمايم از برايش جان شيرينم نثار"
دانش آموزي دگر گفتا که چون مي بينمش
مي دهم چون دختران نو عروس از کف، قرار!
"انتظاري"، غصه ايّام فاني را مخور
تا چو من، زلف سياه خود مسازي، آرد وار
نامم ار پُرسي، چنين گويم که باشم "مرتضي"
کز کَرَم ما را به نامي، خوش نمودي روزگار
مرتضي کرمي " خرّم"
26/1/86
کوي دانشگاه تهران
[1] مهندس عليرضا انتظاري
[2] حامد حقي
چون سایهء عشقت، به سر زار من افتاد
بس فتنه و آشوب، که در کار من افتاد
گفتم که دگر روی خوشی باز نبینم
چون زخم نگاهت به دل زار من افتاد
چون قُرعه به رسوایی عشّاق کشیدند
این قرعه به نام من و دلدار من افتاد
گویا نتوان دید دگر روشنیِ صبح
تا ظلمتِ گیسویِ تو بر کار من افتاد
چون دایرهء چهرهء زیبایِ تو دیدم
بر خال لبت ، گردش پرگار من افتاد
یوسف، چه نکو گفت چو سیمای تو را دید:
با خندهء تو،گرمی بازار من افتاد
از روز ازل تا به ابد بر لب عشّاق
افسانهء رسوایی و اخبار من افتاد
تقدیر من این بود که مسحور تو گردم
چون بر نگهِ سِحر تو، انظار من افتاد
شاید که شَوَم، شاعر شیرین سخن عشق
گر بر لب شیرین تو، اشعار من افتاد
دانی ز چه "خرّم" شده این بار تخلّص
چون خرّمیِ عشق، به گلزارِ من افتاد
مرتضی کرمی "خرّم"
۱۰ دی ماه ۱۳۸۴
کوی دانشگاه تهران
--------------------------------------------------------------------------------------
یک نکته: این اولین شعری بود که "خرِّم" رو به عنوان تخلص انتخاب کردم.
و میدانم که می دانی
کلیدی باز بر کام است و رنگی بر لبانم
تا نبینی غصه را
بی پرده و حاشا
و اشکی را که با هر چکه می سازد
سرودی بس خوش آهنگی
"که من عاشقترینم
عاشق رسوا ترینم"
و میدانم که می دانی
نخواهم گفت دیگر بار شعری، صدایی، نغمه ای آهی
مقابل با هلال ابروانت، ماه رویت، اختر چشمت:
"که من عاشقترینم
عاشق رسوا ترینم"
و می دانم که می دانی
نخواهی یافت چون من
بلاکِش عاشقی، مردی سراسر عشق
که در هر لمحه از عمرت، که در آغوش او افتی
نهان یا آشکارا
فراوان نعره خواهد زد:
"که من عاشقترینم
عاشق رسوا ترینم"
و می دانم که می دانی
که تا آتش به آتشگاه آذردین
فروغ زندگی بخشد
فروغ آتش عشقت
درون مجمر قلبم
نخواهد جُست رنگ تار خاموشی
و یا آهنگ بی روح فراموشی
و می دانم که میدانی
فراوان خاطر مردان و نامردان
سحرگاهان و شبگاهان
شود بسیار آزرده
به آهنگ جگر سوزم:
"که من عاشقترینم
عاشق رسوا ترینم"
و می دانم که می دانی
که بس دیوار ناپیدا کرانی را
به دور کاخ وصل از حمله تاتار عشقم
خود کشیدی
با همان دستی که روزی
در رثایش بس قلم راندم:
"بلورین، سرو شاخ و نسترن ساق"
که تا هرگز
نگیرد دختر احساس پاکت
نامه ای از سوی احساسم:
"که من عاشقترینم
عاشق رسوا ترینم "
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
از مرتضي کرمي "خرّم "
شب که مهتاب سَرَک باز ز دیوار کشید
تا به خلوتگه پروانه و شمع
زند از پنجره ی خاطره دید
شاخه ای خواست که از مزرع سبز
سبدی ماه فرو چیند و چید!
روی تک شاخه ی عریان درخت
ناله ی مرغ شب از سینه برون تاخت به شب
دل آیینه شکست
پای هر رهگذر از ماتم این آینه خست
دل بیدی هوس عشق نمود
تا که بادی به صد نغمه و رود
زلف آشفته ی آن بید ربود
قطره ای اشک چکید
قامت سرو خمید
ناگهان باز، دل آهنگ تو کرد
یاد آهنگ فریبنده ای از چنگ تو کرد
اشکم از چشم روان باز شد از داغ غمت
یادم از خال لبت آمد و ابروی خمت
دست بر دامن " وحشی " زدم از شدت آه
" روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم
ساکن کوي بت عربده جويي بوديم"
نفس بي رمقم باز گريخت
شوکران، باد به حلقوم من از ياد تو ريخت
آخرين نغمه سر از پرده کشيد
پرده ی باکره ی حنجره را
با دو صد یاد تو آهسته درید :
"فارغ از عشق تو هرگز نتوانم که نبود
فارغ از طرّه ي مفتون و هراسان تو، دل"
دیشب که باز پیرَهَن از اشـــــــک، آب بود
او بی خبر ز ناله ی من، خوابِ خواب بود
شـب بود و ماه، جرات نــور افکنی نداشت
افـــکار من مـشوّش و حــــــالم خراب بود
گــاهی صدای ناله ی جغدی، که خسته بود
گـــاهی صدای پا، که همان هم سراب بود
شب بود و باد، سر به سر شاخه می گذاشت
هـر سایه رقص می زد و مستِ شراب بود
احـــوال من، حـــــکایتِ سیـــگار مُرده ای
افـــتاده در کـــنار درختی، کــــباب بــــود
" آیــا؟ چـــرا؟ چگونه؟ کجا؟ کی؟ کدام؟ "
ذهــــنم، زباله دان ســوال و جـــــواب بود
" آیا شود که گوشه ی چشمی ... "، دگر بس است
بی شک، وفا و عشق، همه لای کتاب بود
انـــدی گــذشت ساعت و از وحشــت سحر
شـــب با ســیاهــبازی خود در شــتاب بود
مــن ماندم و ســـپیده ی بی روح و چشم تر
او بی خبر ز ناله ی من، خوابِ خواب بود
مرتضی کرمی " خُرّم "
آذر 87 - دانشگاه صنعتی اصفهان
دلي كه كرده هواي كرشمههاي صدايت
نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسههايت
ترا ز جرگهي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نميكنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دستهاي عقدهگشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
"دلم گرفته برايت" زبان سادهي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!
حسین منزوی
ای که در کنکور ارشد، حقّ ما را خورده ای
گرچه گویی " من نخوردم حقّت" اما خورده ای
من شنیدم با رفیقان، تست ها را می زدی
ای عجب، با دوستانت، حقّ ما را خورده ای
با ادا گویی: " که من مقبول تهران گشته ام"
بی حیا، شرم و حیا را بی محابا خورده ای
نیک دانم این، نه اتمام امور حق خوری است
غرق استسقایی و از آب دریا خورده ای
مرتضی کرمی " خرّم"
گيرم حسين سبط رسول خدا نبود
گيرم كه نور ديده خير النسا نبود
گيرم يكي ز زمره ی اسلام بود وبس
از مسلم اين ستم به مسلمان، سزا نبود
گيرم به زعم نسل زنا ، بود كافري
بر هيچ كافر اين همه عدوان روا نبود
گيرم نبود سينه او، مخزن علوم
آخر ز مهر، بوسه گه مصطفي نبود ؟
اي ظالمان امت و بيگانگان دين
يك تن از آن ميان، به خدا آشنا نبود
گيرم كه خون حلق شريفش مباح بود
شرط بريدن سر كس از قفا نبود
اي پور سعد شوم كه از بهر نان ري
دين را فروختي و بچشمت حيا نبود
با دشمنان دين به خدا گر رسول بود
هرگز به اين ستم كه تو كردي رضا نبود
آتش به آشيانه مرغي نمي زنند
گيرم كه خيمه ، خيمه آل عبا نبود
ای خواجه که خاج و خشت و پیک و دل تو
آســــند و شــهـــند و بی بی و ســــربازند
مــغـــرور مــشو که بــنــده دیدم بسیار
گاهـــی به تقـــلـّــبی، یــلان می بازند
مرتضی کرمی " خرّم "
