هیچی ندارم که بنویسم، دنبال چیزی نگرد!
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
واقعا توش موندم. هنوز منگ این شعرم!
تو پناهگاه منی، بهنگامی که راهها با همه وسعت، بر من صعب و دشوار شوند و فراخنای زمین بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اکنون جزء هلاک شدگان بودم. و تو مرا از خطاهایم باز می داری. و اگر پرده پوشی تو نبود از رسوایان بودم.
گوشه ای از دعای عرفه
مدادم را می تراشم. از تراشیدنش لذت می برم و هر بار نوک تیزش را به سینه سفید کاغذ فشار می دهم و جوهر زغالیش به جان کاغذ می نشیند و من احساس لذت می کنم. اما چند روزی است که هیچ لذتی در نقش و نقوش کشیدن بر کاغذ نمی بینم. بی هدف می نویسم. انگار چیزی ندارم که بنویسم.صبح را شب و شب را صبح می کنم اما دریغ از نوشته ای که بر جان کاغذ نشیند و هم بر جان من.
کاش شاعر و نویسنده ای فله ای بودم! یعنی گونی گونی می نوشتم در عرض چند ساعت ولی بی محتوا. ولی می نوشتم! افسوس که نمی توانم. شاعر زرد بودن هم هنر می خواهد که از من بی هنر ساخته نیست.
دوستی طلب شعر پاییزی کرد. دوستش دارد. پاییز را می گویم. گویی زاده پاییز است و از نسل مهربانی و آب و آذرخش. با هزار مشقت، چند بیتی گفتم. انگار به دلش ننشسته! شعری که زبان به تحسینش نگشایند، آتش سوزان را سزاوارتر است.
افکارم آنچنان واگراست که پرتوهای فکریم را می پراکند. هیچ چیز سر جایش نیست. جای دست چپ و راستم هم عوض شده است. از کنار هم نبودن شست هایم فهمیدم! می دانم در پی چه نیستم ولی نمی دانم در پی چه هستم. راستی براده های چوبین مدادم، از لای تیغ تراش بیرون می آید. یاد گل های بنفشه می افتم. البته رنگش بنفش نیست ولی ته تراشه، سیاه رنگ است و ته گلبرگهای بنفشه نیز سیاه. مثل بخت عاشقان.
کاغذ سیاه می شود. ولی هنوز چیزی ننوشته ام! ترشحات ذهنیم روی کاغذ مالیده می شود ولی تعفن از سر و روی سطر سطر نوشته ها می بارد. افکار بی هدف، قاتل جان من است. متنفرم از ذهن پریشان.
پنجره را باز می کنم. هوای خنک پاییزی به سر و رویم می خورد و باد برگ هایم را اسکناس وار می شمرد. مدادم را زمین می گذارم و برگه سفیدم را به دست می گیرم.
دیوار گواه آن است که امشب نیز، شاعر تسلیم شده است و سلاح بر زمین انداخته و پرچم تسلیم به هوا گشوده.
صدای غر زدن صندلی را می شنوم که می گوید:
- مرده شور شاعری را ببرد که نمی تواند شعر پاییزی بگوید.
لبخند می زنم و خود اینگونه ادامه می دهم:
- مرده شور شاعری را ببرد که نمی تواند شعر بگوید.
صندلی از تعجب پایه هاش وا می رود و من روی زمین می افتم.
اصولا عادت ندارم خبر رفتنم رو بدم! یه چند سالیه که شده مرام و اعتقادم. یعنی با شیپور اومدنموم رو اطلاع می دم ولی واسه رفتن، لام تا کام حرف نمی زنم و وقتی بلیطمو گرفتم و چند ساعت قبل از حرکتم، می گم که من دارم میرم. یه چیزی تو مایه های مازوخیسم و سادیسم! مثل زندگیه. وقتی یه بچه ای می خواد به دنیا بیاد همه خبر دار می شن. بعضی از این خبرا دست خود آدمه و بعضیام نه. ولی قبل از تولد همه مطلع می شن. ولی مرگ اینجوری نیست. یه دفعه میاد. کسی ازش با خبر نیست و یهو می شنوی که فلونی دیگه پیش ما نیست!
ولی الان دارم جار می زنم که بعد از تقریبا یه هفته دوباره بر گشتم.
توی عروسی که بودم با بچه مچه های فامیل یه میزی رو اشغال کرده بودیم. یکی از همین بچه مچه ها! گیر داده بود به موزای توی سبد و داشت مصداق کان لم یکن را پیاده می کرد. دستشو گرفتم و گفتم بسه! تعجب کرد. انتظار این حرکت رو نداشت. یعنی بعید می دونست که من مخالف این اقداماتش باشم. رو کردم به جمع و رفتم توی فاز خطابه و منبر و تمثیل:
عزیز دلم، همیشه یادت باشه که وقتی کشتی می گیری با ۳ تا بارانداز می تونی امتیاز ۶ تا خاک کردن رو بگیری! باید عقلت کار کنه تا با کمترین زحمت، امتیاز بیشتری بگیری!
خودم حال کرده بودم! تمثیلمو می گم. ولی همه مات بودن و نفهمیده بودن! فکر کنم مشکل از من بود که داشتم فراتر از زمانشون باهاشون حرف می زدم!!!
گفتم عزیز دل، وقتی میشه معده رو با همه خوردنیا پر کرد چرا میخوای فقط با موز پرشون کنی!
تازه دو سه نفریشون گرفت بعلاوه همون بنده خدایی که دستش تو دستم بند بود!
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت:
ولی میشه هم ۳ تا بارانداز رو انجام داد و هم ۶ تا خاک!
یه نگاهی به شکم و هیکلش انداختم و گفتم:
حتما!
و دستشو از دستم کشید.
نتیجه:
- هیچ وقت داشته های خودت رو ملاک نگیر.
- دیگران توانایی هایی دارن که تو نداری.
- کشتی و غذاخوردن هیچ ربطی به هم ندارن.
و از همه مهمتر
- تالار مهمونی، جای وعظ و خطابه شعرا نیست.
اولین شهاب عمرم رو دیدم. البته معلوم نیست که آخریش باشه. همین جوری گفتم! کاش یه ۱۰-۱۵ سال پیش میدیدمش. وقتی که اعتقاد داشتم وقتی یه شهابی ببینی آرزوت برآورده می شه.
اصلا ذوق نکردم. میدونستم که همش دروغه!
کاش زودتر می دیدمت.
پوروفسور هوک - از بزرگان علم مکانیک سنگ - می گه :
حل تقریبی یک مساله دقیق بهتر از حل دقیق یک مساله تقریبی است.
جمله رو چند بار می خونم. خیلی فیلسوفانه گفته شده. شبیه همون جمله خودمه که گفتم:
ایمان ضعیف به اعتقادات محکم بهتر از ایمان قوی به اعتقادات ضعیف است.
دو تاشون هم شبیه هم هستند. جالبه که من و آقای هوک هرگز هم دیگه رو ندیدیم!
گفته بودی که از پاییز بگم، هرچند شعرهای فی البداهه ای که می گم زیاد به دلم نمی چسبه ولی باز کاچی به از هیچیه!
بالاخره باید خودت بخونی و نظر بدی!
مَهی که لایق من شد، میانِ پاییز است
نه مهر و آذر و آبان که جانِ پاییز است
گلایمند خزانم نه طبع ساکت تو
که زخم سرد نگاهت از آنِ پاییز است
وصال واژه گنگی است در کتابِ احساست
سکوت و سردی و هجران، زبانِ پاییز است
خزان نه جلوه به هر بوستان خواهد داد
خیال سبز تو " خرّم "، مکانِ پاییز است
اگر نه شادی و عیش از کلام من بارید
مگیر خرده به شعرم، زمان پاییز است
مرتضی کرمی " خرّم "
اتوبوسی در جاده تهران به اصفهان
