تبليغاتX
اسیر نگاه
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

بالاخره اومدم دانشگاه!

دیگه بر نمی گردم خط مقدم یعنی نمی خوام تو خاکریزی که توی خونمون درست شده رزمنده باشم! همیشه پشت خط بهتر می شه خط مقدمو مدیریت کرد! مثل قلمی که همیشه پشت خطوطی که نوشته شده می مونه. البته بسته به دید ناظر داره که قلم و خطوط رو از کدوم سمت ببینه!

غیر عملگی که زیاد به مذاقم خوش نمی یاد ولی مجبور بودم انجام بدم توی این مدت اتفاق خاصی نیفتاد مگه تو روزای آخر.

برای ثبت نام پسر داییم که برای کاردانی کامپیوتر قبول شده بود رفته بودم آموزشکده فنی الغدیر. کلی بابت مسائل خوابگاش مشکل داشت. البته شانسی که آورده بود این بود که جزء معدود غیر بومی های این رشته بود و برای همین، قسمت ثبت نام کامپیوتر خلوت بود. باهاش رفتم. مسئول ثبت نام رو تا دیدم، شناختم! مدارک رو به جای پسر داییم دادم به ایشون تا کارا رو انجام بده. فقط به طرف زل زده بودم!

وقتی که نیگام کرد سریع خندیدم و گفتم که منو که یادتون نمی یاد!!!

انتظار جواب نداشتم و پشت بند سوال بی جوابم گفتم: حدود ۱۱-۱۲ سال پیش برای ثبت نام اول دبیرستان اومدم خدمتتون تو ستاد ثبت نام که شاید نامه ای بدید تا بتونم تو دبیرستانی غیر از سهمیه خودم ثبت نام کنم. به کلی غیر سهمیه ای ها نامه دادید الا من! هر چند که با توصیه یکی از دبیران راهنمایی تونستم ثبت نام کنم و زیر سبیلی رد شم ولی شما بهم نامه ندادید!

با تعجب سرشو بلند کرد و نگام کرد. حتی اسم همکار اون روزشم گفتم که واقعا شاخ در آورد! از وضعیت امروزم پرسید و واقعا خوشحال شد.

البته ایشون دیگه مابقی کارای مارو انجام داد. جالبه که وقتی کارای ثبت نام سریع تموم شد صدام کرد و بابت اون روز کذایی کلی معذرت خواهی کرد و ازم خواست به جای اون خاطره، خاطره امروز رو تو ذهنم جا بذارم!

 جالبه آدما خیلی وقتا کارایی می کنن که اصلا فکر نمی کنن که یه روزی هم میشه که گردش روزگار حق و ناحق رو دوباره باهم مصادف کنه. و حداقل برای پاک کردن خاطرات بدی که مسببشون بودن سعی نمی کنن که خاطره سازی کنن اون هم یه خاطره شیرین تا جای تلخی ها رو بگیره.

خدایا همیشه خاطرات خوشی رو از من در یاد دوستانم، جا بذار! 

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:39 | لینک  | 

تو این مدت سعی کردم یه چند بیتی شعر بگم و ایده چند تا داستان هم اومده تو ذهنم.

ولی چه کنم که کار ساختمونی خونه منو دلبسته خودش کرده. این هم از مسافرت تابستونی من.

باید عین فرهاد تیشه به خاک بزنم!

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 23:16 | لینک  | 

 

دیگه تحمل دانشگاه واسم ممکن نیس. باید یه تنوعی تو این مدت داشته باشم. مسافرت فکر خوبیه.

مسافرت اون هم تنها، فکر کنم فکرم رو آزاد کنه.

پس تا بعد!

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:11 | لینک  | 

 

متاسفانه باخبر شدم که یکی از دوستانم در دانشگاه صنعتی اصفهان به طرز مشکوکی به شهادت رسیده است.

واقعا دیگه حس و حال نوشتن ندارم. اصلا دوست ندارم تا مدتی بنویسم. خبر مرگش خیلی روم تاثیر گذاشت.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 10:59 | لینک  | 

 

جالبه

انگار من تا صد سال هم حرفی نزنم کسی حرفی نمی زنه!


از هوای بادی بدم میاد. هوایی که حتی گریه آسمون هم نتونه رامش کنه. و تو این هواست که سرم درد می گیره و میخواد منفجر شه.

کمدم رو نگاه می کنم. دنبال قرص می گردم. دو تا بروفن پیدا می کنم. هر دو تا رو باهم میندازم بالا. چای تلخ هم کنارش میره تو معده. و حالا باید صبر کنم.

دفتر شعرم رو ورق می زنم و اصلاحاتی می کنم. یاد خواجه حافظ میفتم که با این اصلاحاتش هفت هشت تا نسخه گذاشت تو دامن ادبیات ایران زمین. تازه می فهمم که چرا یه عده از اصلاحات بدشون میاد!

باد داره میخوره به شیشه اتاق. دفتر شعر جلو رومه. میخونم :

ای باد اگر که جانب تهران مسیر تست

گویَش هنـــــوز خاطر خرّم، اسیر تست

اماااااااان ....

صدا شش دونگ توی فضای چهار گانه اتاق می پیچه. هم اتاقیم می خنده و از روی تختش می گه : " ناز نفست ". شاید احساس می کنه اتاق رو با زندان مثلا کهریزک اشتباه گرفتم!

انگار قرصا عمل کردن. حالم بهتر شده. البته ساعت روی میز اقرار می کنه که ساعت ها از خوردن قرصا رد می شه.

دوباره اتاق ساکت می شه.

و من یاد اولین جمله ام میفتم:

انگار من تا صد سال هم حرفی نزنم کسی حرفی نمی زنه!

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 23:11 | لینک  | 

 

... دوست دارم به جای سمفونی بتهون،
صدای ویولن نواز كور خیابان ولی عصر را بشنوم!
دلم می خواست كه حافظ
- این همراه همیشه حافظه ام!-
یكبار به سمت ِ سواحل سادگی می آمد!
می خواستم كتابت او را
به زبان زلال نوزادان بی زنگار ببینم!
می خواستم ببینم آن ساده دل،
با واژه های كوچه نشین چه می كند!
هی! آرزوی محال!
آرزوی محال...

و تو!
- دختر بی بازگشتِ گریه ها! -
از یاد نبر كه ساده نویسی،
همیشه نشان ساده دلی نیست!
پس اگر هنوز
بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم:
" باز می گردی "
به ساده دل بودنم نخند!
اشتباه ِ مشترك ِ تمام شاعرانِ این است،
كه پیشگویان خوبی نیستند ...

یغما گلرویی

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:48 | لینک  | 

 

دل که در هجرش،چنان مجمر گداخت

 
هســتی خود را به پایش داد و باخت

گفتـــــمش یا دل ز عشقش باز کش


یا به ســـوز آتــشش باید که ساخت

 

مرتضی کرمی " خرّم "

۳/۶/۱۳۸۷
اصفهان

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:21 | لینک  | 

 چند روز پیش یکی از دوستان، آهنگی قدیمی از استاد شجریان رو برام فرستاد. واقعا  شعر و صدا و آهنگ چنان با هم ادغام شده اند که می تونم به جرات بگم یکی از آهنگ های سوزناک و دلچسب برام بوده.

دلم نیومد آپلودش نکنم. ذیلا شعر و لینک دانلود رو براتون گذاشتم.

نامه ای برای تو

اي که دور از تو چون ، مرغ پر شکسته ام

                               بي تو در باغ غم ، منتظر نشسته ام

 مي نويسم امشب از صفاي دل

                               نامه اي پر آرزو براي تو

                                               که به ديدنم بيا

                                                      دور از اين بهانه ها

تو طنين شعر عاشقانه اي

                             همچو روح شادي زمانه اي

                                               تو بيا که بشکفد

                                                          به لبم ترانه اي

                            ...

 

چه شود گر بدهي جواب نامه ي مرا

                             بنويسي دو سه جمله با کلام بي ريا

که در آنجا ز خيال من نمي شوي رها

                      پس از اين هم نپري به عشق ديگري تو را

مي نويسم امشب از صفاي دل

                               نامه اي پر آرزو براي تو

                                               که به ديدنم بيا

                                                    دور از اين بهانه ها

تو طنين شعر عاشقانه اي

                             همچو روح شادي زمانه اي

                                              تو بيا که بشکفد

                                                        به لبم ترانه اي

لینک دانلود

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:30 | لینک  | 

 لب یکی از پنجره های متروک دانشکده نشسته بودم. داشتم دیوار روبروییش رو نیگا می کردم. اصلا تو این دنیا نبودم که یهو یه صدایی گفت:

- آقا ببخشید!

محل نذاشتم. حتما می خواست بگه اینجا نشین. دیوار روبرویی خط چشمامو دزدیده بود. نمی تونستم دل ازش بکنم.

- آقای نسبتا محترم، خرّم جان!

جالب بود منو می شناخت. البته با تخلص بنده رو مورد عنایت قرار دادند.

بلند شدم.  تا چشم از دیوار کندم، دیوار دلش شکست. ترک روی دیوار گواه بود!

اون طرف پنجره ایستاده بود. تا حالا ندیده بودمش. اصلا تا حالا همچین شکل و قیافه ای ندیده بودم.

- بله، بفرمائید.

- آموزش دانشکده کدوم سمته؟

- تشریف ببرید انتهای سالن. آخرین در، آموزش دانشکده است.

- ممنون.

- خواهش می کنم.

- راستی دیوارها تا حالا عاشق کسی نشده اند. دلشون از سنگه.

- بله، حواسم هست!

و رفت. موجود عجیبی بود. دوباره نشستم. اثری از ترک دیوار نبود. بلند شدم. از پنجره بیرون رو نیگا کردم. جالب بود و بسیار وحشتناک!

ساعت ۲ نصفه شب بود و من کنار پنجره متروک طبقه پنجم دانشکده نشسته بودم!

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:0 | لینک  |