تبليغاتX
اسیر نگاه
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم اینکه خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب بسته وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
وان زخم کوچک دلم اخر جزام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد

شعر من از قبیله خون است خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در رگ عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز . . . آه نه
این داستان به نام تو اینجا تمام شد
 
 
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:41 | لینک  | 

فی البداهه گفتن رو خیلی وقت نیست که شروع کردم. البته تا الان همه شعرای نو ام رو فی البداهه گفتم و نوشته های نثرم رو.ولی روی غزل و شعر سنتی فکرش رو هم نکرده بودم. قطعه زیر می تونه اولیش باشه.

نابرده گنج، رنج فراوان کشیده ام

آری عرق، به چهره ز فرط ندامت است

از دون مرامی چرخ است کین زمان

بس جامه ی خوشی که به ناصاف قامت است

آغوش یار، مامن غیر است و  بهر ما

هر روز ای عجب که بعید المسافت است

آری مگر به لطف رقیبان ببینمش

شکر خدای را که رقیبم سلامت است

 

فی البداهه

مرتضی کرمی "خرّم"

۳۰/۵/۸۸ - اصفهان

 

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 16:19 | لینک  | 

هوا سرد بود و برف تا زانوی چنارهای لب جوی خشکیده، بالا آمده بود. انگار طبیعت رنگ نداشت. باغ سفید بود و انبوه کلاغان سیاه، رنگ تلخی بر بوم سفید باغ پاشیده بود.

دیر زمانی بود که باغ گورستان شده بود. دیگر حتی کسی هم رنگ بهار را به خاطر نداشت. اصلا دیگر کسی نبود که ذهنیتی از باغ داشته باشد. آفتاب بیهوده بر خاک تیغ می زد. انتظار  جوشش خون گرم از خاک سرد توقع زیادی بود. کاش آفتاب هم مرده بود مثل همان مترسکی که امروز رخت آویز کلاغ ها شده بود.

صدای رهگذری سکوت دلخراش کلاغ ها را شکست. کلاغ ها موجودات عجیبی بودند. فرق مترسک با زنده را می دانستند و یک باره چهره باغ، سفید شد. کلاغ ها بلند شده بودند.

رهگذر، مردی بود با پالتویی مشکی. قامت بلندی نداشت اما سایه اش بلند بود. حتی از سایه مترسک هم بلند تر بود. باغبان نبود ولی گاه گاه قدمی به باغ می گذاشت. چینه های باغ خاکی تر از آن بودند که قامت مرد را به انتظار وادارند و  آغوش باغ همیشه برای آشنا، باز بود. حتی کلاغ ها هم پیش پایش بلند می شدند.

قدم های بلندی بر می داشت. می خواست پایش را  کمتر به سینه سرد خاک، بیالاید. گوش هایش پر بود از طراوت بهار. صدای هرزه ی کلاغ ها بی رمق تر از آن بود که در مرد رخنه کند. این را قدم های بلندش می گفت و سری که داشت بوم سپید خاک را دید می زد.

قدمش در هوا ماند. با گام قبلی اش بسیار فاصله  داشت و باید فرود می آمد. اما انگار مرد هم یخ زد. به همان بزرگی که قدم بر می داشت ایستاده بود. پایش در هوای سرد، شنا می کرد. نکند مرد هم مترسک شده باشد. باغ بیشتر از یک مترسک نمی خواست. مرد این را می دانست.

صدای کلاغ ها هم یخ زده بود. مرد آرام ایستاده بود. هنوز پایش پاسخ گام قبلی را نداده بود. خاک بی صبرانه منتظر در آغوش کشیدن پای گرم مرد بود.

مرد آرام پایش را عقب گذاشت. درست کنار پای عقبیش. مرد عقب نشسته بود. ایستاد و سینه عریان زمین را نگاه کرد. زانو هایش را شکست. آرام آرام قامتش را به دست برف های سپید سپرد. مثل گوی آتشین خورشید که در ژرفای نیلی آب پنهان می شود، غروب کرد.

دستانش را به برف مالید. مترسک نگاه می کرد. آفتاب دیگر تیغ نمی زد و کلاغ ها روی درختی خشکیده، خشکشان زده بود.

برف ها را باز کرد. با دو دستش به کناری زد تا خاک را با آفتاب آشتی دهد. مرد هنوز گوشش از طراوت بهار پر بود. اما چشمانش سفیدی را باور می کرد.

چشمانش باور نمی کرد. کلاغ ها هم همین طور. مرد شتابان برخاست و دستان سردش را در جیب گرم پالتوش فرو کرد و گام های بلندش را برداشت. با هر قدمش دورتر می شد. انگار برای کوچک شدن شتاب داشت. مرد دوست داشت محو شود.

کلاغ ها دیگر مرد را ندیدند. مترسک هم او را ندید. آفتاب هم بی خبر از او بود. اما همه خاکی را می دیدند که برف هایش کناری رفته است و گلی به بوم سپید، رنگ افشانی کرده است.

مرد چشم و گوشش از طراوت بهار پر شده بود.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:48 | لینک  | 

 

 وقتی که به اندازه سایه دم ظهر صلاة، کوچیک بودم اصلا فکرش رو هم نمی کردم که خودم رو  این قدر به سایه بلند دم غروب " محلاتی " ها نزدیک کنم.

تا اینکه زمان گذشت و من عاشق یه "دختر محلاتی" شدم.

نمی دونم یادش مونده یا نه که یه روز با هم تفنگ بازی می کردیم. خیلی دویدیم و من خسته شدم. اون از من پر انرژی تر بود چون "دختر  محلات " بود. قرار بود هرکی اون یکی دیگه رو با تیر بزنه بازی تموم شه. من خیلی خسته بودم. از بس دنبالش دویده بودم و اون چموش تر از اون بود که من شکارش کنم.

له له می زدم. به درخت سر  چشمه تکیه دادم. منتظر بودم. منتظر تموم شدن بازی. تا حالا نشده بود که اینجوری منتظرش باشم.

پاهام سست شد. افتادم رو زمین. لباسام گلی شد. آخه  بارون گرفته بود و هوا تاریک شده بود. لباسای کثیف توی شب مثل صاحبشون دیده نمی شدن. خیالم از اینکه دیده نشم ناراحت بود. باید علامت می دادم. ولی اون بالای سرم بود و منو می دید. آخه چشمای "دختر  محلاتی " تیز تر از اون بود که سیاهبازی منو نبینه.

نفسم در نمی اومد. از بس دنبالش دویده بودم. خیلی وقت می شد. به اندازه نصف تعداد سنگای هفت سنگ دنبالش بودم ولی اون حواسش نبود.

نگام کرد. هوا تاریک شده بود. تفنگ دستم رو زمین انداختم. می دونستم که نمی تونم با تیر بزنمش و مثل یه شکار بندازم رو کولم و ببرمش. هر چند اون موقع نمی دونستم اهل " محلاته " و تیرای نازک و چوبی و شکسته من به تنش فرو نمی ره.

تفنگمو انداختم. و عاجزانه ازش خواستم. نمی دونم خاطرش هست و یادش مونده که التماسش می کردم : " بزن، تیر خلاصو بزن ... بزن من چشمامو می بندم و می شمارم .... بزن "

چشمامو باز کردم. هنوز شب بود و بارون میومد. هیچ چیزی عوض نشده بود ولی اون رفته بود. شبای بارونی دوست نداشت بیرون باشه و خیس شه. شنیده بودم که بارونو دوست داره اما فقط از پشت شیشه.

و شب تموم شد ولی هنوز بارون می اومد. برای من روزای بارونی با شبای آفتابی هیچ فرقی نداشت. آخه نمی تونستم  "غزال  محلات " شکار کنم. غزالا روزای بارونی، آفتابی نمی شدن.

هنوز بازی تموم نشده بود. آخه تیری شلیک نشده بود. اینو همه می دونستن. خودش هم می دونست. ولی شکار بدون شکارچی که دیگه شکار نمی شد. دوست داشتم من شکارش کنم، غافل از اینکه  " غزال محلات " شکارچیشو خودش انتخاب می کنه.

تا اینکه یه روز مردم " محلات " شنیدند. صدایی شنیدند که شبیه صدای شلیک بود. مردم  " محلات " همه بالانشین بودن و تفنگ داشتن. خیلی شلیک کرده بودن ولی این صدا فرق داشت. انگار شکارچی به جای شکار، به خودش زده بود. چون صدای ناله و ضجه نمی اومد.

من زیر درخت بودم. آخرین جایی که" دختر  محلات " رو دیده بودم. همیشه عادت داشت با لباس بلند محلی از کنار درخت رد شه. منم نگاش بکنم. می دونست نگاش می کنم ولی نمی دونست به اندازه پنج تا سنگ هفت سنگ نگاش کردم. کوزه رو می برد لب چشمه و پرش می کرد. "دختر محلات" پدرشو خیلی دوست داره. اینو از سنگینی مردونش می شد فهمید. کوزه ی پر شده رو از جلوی چشم من می برد و من تشنه تر از اون بودم که نای گفتن حرفی رو داشته باشم چه برسه به اینکه بگم : "دختر محلات" من تشنه ام. نه تشنه آب کوزه که تشنه دیدن دوبارتم.

مردم " محلات " رسیدن پای درخت. من هنوز پای درخت خوابیده بودم. انگار نه انگار " محلاتی " ها اومده باشن. آروم خوابیده بودم. تفنگم هم دستم بود. تیر های چوبی نازک فقط می تونن شکارچی رو از پا در بیارن مثل ناوکی که از چشم معشوقه به دل عاشق بخوره.

یه کوزه شکسته پای درخت بود و یه شکارچی که خودش رو خلاص کرده بود. انگار فهمیده بود که نمی تونه شکارش رو بزنه. شکاری که شکار نشه، شکارچی رو می کشه. مخصوصا اگه که شکار،  "غزال محلات " هم باشه.

با تفنگ و تیر چوبی نازک نمیشه غزال گرفت. غزالی که دلش با شکارچی نباشه شکار نمی شه.

مردم محلات هیچ کدوم یادشون نمیاد که شکارچی ای پای درخت منتظر غزالی بوده باشه . غزالی که داشت خرامان خرامان از سر چشمه می اومد و شکارچی از پشت بوته بیرون میاد و غزال عشوه کنان بهش نیگاه می کنه. نگاهی به این معنی که من "غزال محلاتم" .بس کن شکارچی. من شکارِ شکارچی کُشم.

و صدایی بلند میشه. هیچ وقت تیر چوبی اینقدر صدا نداشته و پای درخت شکارچی ای به خواب میره انقدر آروم که بتونه توی خوابش غزال بزنه. اون هم غزال محلات.

دیگه توی محلات بارون نمی باره و کسی پشت شیشه به تماشای بارون نمی شینه. آخه دیگه شکارچی ای نیست. روزای که شکارچی خواب باشه اون هم زیر بارون پای درخت، دیدن چموش بازی "غزال محلات"  دیدنیه.

بیچاره شکارچی که بازی باخته رو تموم کرد.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 19:29 | لینک  | 

شب بود. روی پشت بوم خوابیده بودم. می گفتند امشب شهاب بارونه و هر کی هر آرزویی داشته باشه بعد دیدن شهاب، براورده می شه. من هم که دلم صندوقچه آرزو بود به هزار التماس و خواهش، تونسته بودم لحاف و تشکم  بالای پشت بوم ببرم و اونجا دراز کش رو به آسمون بخوابم و رفت و نیامد شهاب ها رو نگاه کنم.

منتظر بودم.

انگار موقعش بود. اولیش رد شد. باید سریع آرزو می کردم. اما چی و برای کی. اصلا فکرشو نکرده بودم. سریع چرخیدم اطرافم. برای کی؟

زن همسایمون حالش خوب نیست. مامانم می گفت شاید بچه هاش یتیم شن. بیچاره زن جوون. باید این آرزو رو برای اون بکنم. من تا صبح وقت دارم. و اولین آرزو با اولین شهاب رفت پیش خدا.

ااا ... دومیش هم اومد. حالا چی آرزو کنم ؟

برادر دوستم کار نداشت. بنده خدا نون آور خونه بود. یه مدتی بود که کارش رو از دست داده بود. بابام می گفت حتی پول دستفروشی هم نداره. اون مستحق تر بود.

خدایا با این شهاب، یه کار خوب واسه برادر دوستم جور کن.

.

.

.

چند ساعتی گذشته بود و همه اونایی که بیشتر به این شهاب ها احتیاج داشتند آرزو هاشون رفته بود پیش خدا.

کسی نمونده بود.

حالا دیگه نوبت خودم بود. باید برای خودم آرزو می کردم. اون هم کلی آرزوی قشنگ.

منتظر شهاب بودم. با چشمای باد کرده. ولی می دونستم دیگه معطل آرزو کردن نمی شم. یه صدایی اومد. ولی من چشم از آسمون بر نمی داشتم. داشتم از هیجان می مردم . منتظر بودم.

- واسه چی چشمات بازه دیوونه ؟!

صدای برادرم بود.

- می خوام شهاب ببینم. آخه من آرزو دارم.

- شهاب! اون هم این موقع صبح!!! پاشو شهاب ها صبح ها خوابشون می بره. کی اول صبحی شهاب دیده؟

- یعنی می گی تا فردا شب باید وایستم و آرزو نکنم؟

- فردا شب که سهل باید چند صد سال وایستی، تازه دیشب که خواب موندی باید فکرشو می کردی!

با اکراه بلند شدم. لحافمو جمع کردم. یعنی باید صد سال صبر می کردم. کاش فقط یه دونه دیگه می اومد. فقط یه دونه. دوباره آسمون رو نگاه کردم.

- پاشو بیا صبحونه تموم شد ها...

صدای زمینی ها توی آسمون پیچید. می دونم که یه شهاب رد شد ولی سر من پایین بود!

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:17 | لینک  | 

 

و باید آماده شد. آماده دیدار یار. یاری که همواره بر دیدن ما بینا بود و ما خود دست بر چشمان خویش نقاب کردیم تا نبیند زشتی سیرت را. غافل از آنکه چشمی که خواب ندارد، همواره بیدار است و بینا.

لا تاخذه سنه و لا نوم.

و بوی رمضان می آید.

رمضان ماه خدا.

گفتی که دیگر به دشت سیاست قلم نرانم. اما چگونه ننویسم از استادم. از استادی که چون پدر بود مرا و چگونه ننویسم از جای خالیش.

می دانم که امسال نیز جشن افطاری خواهید گرفت. شبی خوش است و او نیست و آیا به بدین قصه اش، دراز خواهید کرد؟ آیا کسی هست که فراموشش کرده باشد و آیا تو نیز دیگر به یاد نمی آریش؟!

تلخ است شیرینی قندی که به کامم خواهد رفت هر سحرگاه و هر شامگاه که می دانم روزگار او و امثالهم تلخ است چون شوکران بی پایان.

و آیا زمزمه خواهی کرد دوباره :

و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا

در حالیکه اسیر است و اهلش مسکین ز جور فلک. آیا نزدیک است رویش داغ یتیمی بر جبین فرزندانش؟

و باز می گویی که منویس. منویس و اندیشه مکن.

نوشته هایت را خواندم. همه در مدح حضرت دوست بود و آستانش. چون نی ناله می کنی از فراق و درد اشتیاقت بازگوی می کنی. آیا فقط خداوندگار تو، حضرت باری تعالی است؟ آیا نشنیده ای که :

هرکس کلامی به من بیاموزد مرا بنده خود ساخته است.

و تو نیز چون من، بنده اش بودی و چگونه است حال بنده در هجران صاحبش.

و ماه رمضان است.

بندگان در هجران صاحبند و آتش هجران سینه ها را خواهد سوزاند. و آیا فردا دوباره سینه های سوزان را خواهند سوزاند؟

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:14 | لینک  | 

 

چند روزی می شه که تابوت مغزم از جنازه های کلمات خالی مونده ونمی تونم بنویسم. انگار توی آخرین مطلبم همه دار و ندار کلماتمو خرج کردم. راستی چرا مجبورم کردی که همه جنازه ها رو بریزم بیرون ؟!

راستی آزادی چیزی نیست که با تکیه دادن به شخص و گروهی خاص تونست پیداش کرد. آزادی باید توی فکر و اندیشه باشه. فکری که عاجز باشه از اندیشه آزاد مسلما با هیچ ترفند و گروهی نمی تونه مستقل فکر کنه. خصوصا اینکه تابع رفتار کسی دیگه باشه.

البته اگه کار من اشتباه بود -  البته نه همش - قبل اینکه تو بیراهه می رفتم باید بهم می گفتی نه اینکه نوشداروی بعد مرگ سهراب باشی و چوب ندامت به سرم بزنی.

دوباره وارسی اش می کنم. نه. انگار چیزی نیست. منتظر مردن کلماتم تا تابوت ذهنم رو پرکنه. آه ... صدای ناقوس کلیسا رو می شنوی؟ انگار یکی مرد!

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 15:50 | لینک  | 

 

دوستم به تعداد انگشتان دست و پای همه سیاست مداران تاریخ از سیاست بیزار است. سیاست را بد می داند و از سیاسیون متنفر است. این را بارها به من گفته است.

این اواخر از من نیز متنفر شده است و می گوید سیاسی شده ام. می گوید عرقم بوی مرکب شب نامه ها را می دهد. لباس هایم را می بیند که با رنگ دیوارنوشت ها رنگی شده است. از رنگ سبز اتاقم هم بیزار شده است.

از من متنفر است و می گوید که سیاسی شده ام. اخیرا فیلم سخنرانی ام را در رسانه ای دیده است. خیلی با حرارت صحبت کرده ام. این ها را دوستم می گوید.

راستی دیشب با دوستم تلفنی اختلاطی کردم. نتوانستم قانعش کنم. هنوز از من متنفر است. آه یادم رفته بود که دوستم شماره دفتر حزب مرا دارد و می داند که از اتاقم با او تماس نگرفته ام!

نوشته هایم را می بوید. دیشب بود که بیدارم کرد. اتاق دوستم کنار اتاق من است و هر از گاهی هم او و هم من به اتاق یکدیگر سرک می کشیم. خیلی هراسان بود. عادتش است. هر وقت که می خواهد حرفی را به من بزند بی قرار است و حس تنفر دارد. چراغ را که روشن کردم بلافاصله گفت :

"قبلا هم گفته بودم از سیاست و آدم های سیاسی متنفرم!
شما هم که جدیدن حسابی سیاسی شدی... "

پس دوستم حسابی از من متنفر شده است.

البته خیلی وقت بود که حداقل در اتاق من چیزی نمی گفت. در و پنجره را وارسی می کرد و نقاشی های جدیدم را و  هم دفتر شعرم را و فقط می خواندشان. شاید دنبال طرحی سیاسی می گشت. و من روی میز چوبی رو به دیوار می نوشتم. حتی سرم را هم بالا نمی کردم. سیاسی بودم و او از من متنفر. نباید تنفر را به رخش می کشیدم.

چشم هایم را تا باز و بسته کرده بودم رفته بود. همیشه حرف هایش را می زد و میرفت. دنبال جواب نبود.

فهمیدم دوستم از من متنفر است زیرا که سیاسی شده ام. اما قبل ها که سیاسی نبودم نگفته بود که از من متنفر نیست.

آه راستی یادم رفته بود. در را محکم به هم کوبید و از اتاق بیرون رفت. دوستم صدایش جا مانده بود!

و من می دانم که لباس هایم رنگی نیست. دست هایم هم همین طور. نوشته هایم سیاسی نیست و عرقم بوی مرکب نمی دهد و شماره ام را هم نمی داند چه برسد به شماره دفتر حزب. ولی می گوید هست و هست و هست و می دهد و دومی را می داند!

فقط رنگ اتاق من سبز است.

در را باز می کند. انگار می داند که چشم به راهش بوده ام. چشم هایم را می بندم خسته شده اند. لباس هایم را بو می کشد. و سر کتاب هایم می رود. نامه هایم را باز میکند و بعد کشو های کمدم را. از شعر هایم می گذرد. انگار چیزی نیافته. هنوز از لای پلک هایم نگاهش می کنم. نمی داند بیدارم. این را از سکوتش می فهمم. نمی خواهد بیدار شوم. چیزی پیدا نمی کند بالای سرم است. نفس هایش را می شنوم. چشم هایم را کاملا می بندم که مبادا دزدانه نگاه کردنم را بفهمد. صورتش را آرام تا جلوی صورتم پایین می آورد. نفس آرام کشیدن سخت است. سعی می کنم که عمیق و راحت نفس بکشم. دنبال چیزی در صورتم می گردد. می خندد. از صدای باز شدن لب هایش فهمیدم. نفس هایش نزدیکتر می شود. گوش هایم حرارت می گیرد. منتظرم. حرارت بیشتر می شود و نجوایی در گوشم می پیچد :

" من از تو متنفرم ".

بدنم سرد می شود. در اتاق را پشت سرش آرام می بندد.

 امروز جمعه است.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 1:6 | لینک  | 

 

چه با مردم آشناست این پیر مرد. از پیر و جوان و مرد و زن همه دوستش دارند. و چه دلش با مردم است این پیرمرد.

همه دوستش دارند. همه از مهربانیش می گویند و همه می دانند که دلش با مردم است این پیرمرد.

پیرمرد را سالهاست که می شناسم. انسان بزرگی است. این را همه می گویند.

خیلی وقت است که نمی بینمش. دیگر انگار نه بازاری می آید و نه مسجدی. شاید دل مردم با او نیست اما می دانم که پیرمرد دلش با مردم است. این را همه می گویند.

می گویند پیرمرد تنهاست. نه زنی دارد و نه بچه ای. فقط خدا را دارد. و همه می گویند چه دل بزرگی دارد پیرمرد.

پیرمرد سالهاست تنها مانده تا ما تنها نباشیم و ما بی خبریم. پیرمرد از بی خبری ما دلش گرفته. این را همه می گویند.

پیرمرد را دوست دارم به اندازه همه تنهایی هایش. به اندازه همه موهای سپیدش و به قدر همه لحظات تنهایی اش. و پیرمرد مرا هم دوست دارد. این را همه می گویند.

و امروز نیز ندیدمش. و دیروز نیز هم. سالهاست که ندیدمش. ولی انگار هر روز می بینمش. پیرمرد از دور هوایم را دارد. این را خودش می گوید.

امروز روز پیرمرد است. همه شادند. یکی می خندد و دیگری می خنداند. پیرمرد می بیند. ولی مردم نمی بینند. پیر مرد دل با خدایی دارد. این را همه می گویند.

پیرمرد هوای جوانها را دارد. این را نه من و نه همه که پیر مرد خود می گوید.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 23:41 | لینک  | 

 

اصلا دیگه نیستی انگار.

نکنه یکی دیگه برات شعر میگه و از شعرای من خسته شدی؟

همیشه شاعرا رو اوج نبودند، میدونم.

ولی این تویی که داری با سکوتت منو از اوج پایین می کشی!

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:29 | لینک  | 

 

شاخه در حسرت روییدن گل

باغبانی، هوسش دیدن گل

بلبلی در کف خندیدن گل

و من از پشت حصاری که به باغی بند است

شاخه را می نگرم

تا گلی زاده شود از رَحِم چوبی آن

تا نگاهش کنم و سر کشم از شوق، نفیر

نه ز روییدن و بوییدن و خندیدن گل.

که بچینم گل و در پای گلت اندازم

تا که در باغ نگاه تو، همه

شاخه و بلبل و آن مرد نحیف

نه به آوای ضعیف

که به اندازه احساس من و سردی تو، داد زنند :

عاشقی در عطش چیدن گل.

 

م . ک " خرّم "

اصفهان

۱۴/۵/۸۸

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:20 | لینک  | 

 ای آشنا!

کاش می توانستی اندیشه کنی. کاش می توانستی  از حجاب تنیده بر گرداگرد افکارت پروانه وار می رستی و می دیدی آن چه را که باید می دیدی.

افسوس که هنوز پیله گرم تر و زمخت تر از آن است که تن رنجور و سرد افکارت جرات پاره کردنش را متصور شود.

آه...

فکر می کردم که محکم تر از آن باشی. آیا بر نهال نازکی تکیه داده بوده ام که ریشه افکارش در خاک تردید، سیر می کرد.

آه...

مگر می شود که منتخب من نتواند لحظه ای برای خویشتن اندیشه کند!

و می بینم که می شود.

نمی دانم دردانه اشک هایم را به  سفیدی یخ گون حال تو افشانم و یا به سیاهی شب گون حال خود؟

و چه می شد حرفی بزنی، دشنامی بدهی، تلخندی بزنی و یا لبخندی.

تا باورم همراه نمی گشت با این گمان که یا تو نیست هستی و یا من هست نیستم!

کاش چراغ غرور و سکوتت هر دو با هم می شکست تا دردهایت را می گفتی و می شنیدم .

درد های عیان کمتر عذاب می دهند صاحبانشان را.

و هنوز زمستان افکارت باقی است؟

زمین سبز است و آسمان آبی و پرنده گان رها شده اند. پیله افکارت چه؟

نمی دانم چه در سر داری ای دوست. بیراهه ها بسیار است و راه را جز به اندیشه ای درست نتوان جست.

و بشکن چراغ غرور و سکوتت را .

باغ منتظر پروانه است.

 

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 16:43 | لینک  | 

 

با گنجشکایی که سر صبح بر تراس اتاق می نشینند و نوک به خرده نان دیشبم می زنند دوست شده ام.

چند روزی است که دیگر خواب نمی مانم. دوستانی یافته ام که دهان بر سیمان سرد می سابند تا بیدارم کنند. دوستانی که که خیلی زود با هم گرم گرفته ایم.

کم کم تمرین نان دادن می کنم!

بسیار دوست دارم نان دادن و جان دادن را تا نان گرفتن و جان ستاندن.

و خدا گنجشک ها را دوست دارد.

و من گنجشک را و خدای گنجشک را.

و می شنوم صدایی را که :

من نیز تو را دوست دارم.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 14:23 | لینک 

 

گاهی می شود که با جواب ندادن، انتقام حرف هایی رو گرفت که  گفته شده اند.

راستی من هم لایق انتقامم ؟

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 16:47 | لینک 

بار فراق دوستان بس که نشست بر دلمبار بیفکند شتر چون برسد به منزلیای که مهار می​کشی صبر کن و سبک مروبارکشیده جفا پرده دریده هوامعرفت قدیم را بعد حجاب کی شودآخر قصد من تویی غایت جهد و آرزوذکر تو از زبان من فکر تو از جنان منمشتغل توام چنان کز همه چیز غایبمگر نظری کنی کند کشته صبر من ورقسنت عشق سعدیا ترک نمی​دهی بلیداروی درد شوق را با همه علم عاجزم می​روم و نمی​رود ناقه به زیر محملمبار دلست همچنان ور به هزار منزلمکز طرفی تو می​کشی وز طرفی سلاسلمراه ز پیش و دل ز پس واقعه​ایست مشکلمگر چه به شخص غایبی در نظری مقابلمتا نرسم ز دامنت دست امید نگسلمچون برود که رفته​ای در رگ و در مفاصلممفتکر توام چنان کز همه خلق غافلمور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلمکی ز دلم به دررود خوی سرشته در گلمچاره کار عشق را با همه عقل جاهلم
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:54 | لینک  | 

 

نقل است که شبی ابوالحسن خرقانی نماز همی‌کرد.
آوازی شنود که: «هان بوالحسن! خواهی که آن‌چه از تو می‌دانم با خلق بگویم تا سنگ‌سارت کنند؟»
شیخ گفت: «ای بار تعالی! خواهی تا آن‌چه از رحمت تو می‌دانم، و از کرم ِ تو می‌بینم، با خلق بگویم تا دیگر هیچ‌کس سجده‌ات نکند؟»
آواز آمد: «نه از تو، نه از من!»

 
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:28 | لینک  | 

 

و فرداست که متولد می شوم. اما خوشحال نیستم. خوشحال نیستم که پای در جهانی خواهم گذارد که بسیارند انسانهایی که فراتر می خواهند دنیای خویش را و در تنگنا می طلبند دنیای کوچک انبوه دیگر را.

و من از کدامین گروه خواهم بود.

گروه غالب و یا مغلوب؟

و فردا متولد خواهم شد. آسمان را خواهم دید که بر خلاف گفته های اساطیر دیگر آبی نیست. درختانی خواهم دید که دیگر سبز نیستند و آبی خواهم نوشید که دیگر زلال نیست.

ناگریزم از متولد نشدن. آه من این دنیا را دوست ندارم.

و فردا روز من است.

و فردا نیز به مانند دو دهه و اندی پیش گریه خواهم کرد. من از قبل می دانستم که اینجا وادی تاریکی است. دیروز نادانسته گریستم و فردا می دانم.

بگذار آسوده بخوابم. بگذار تا فردا را نبینم. بگذار دوباره متولد نشوم.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:6 | لینک 

جورج برنارد شاو (نویسنده انگلیسی)
آلفرد هیچکاک (کارگردان انگلیسی)
موسیلینی (دیکتاتور ایتالیایی)
فیدل کاسترو (رهبر انقلابی کوبا)
ناپلئون بناپارت (پادشاه فرانسه) 

هر شش نفر یه وجه اشتراک دارند ( نفر ششم خودم هستم ) و اگه قرار باشه شخصیتی شبیه به یکی از پنج نفر بالا داشته باشم، دوست دارم اولی باشم!

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 23:44 | لینک  | 

 

طوفان زندگی سهمگین است. ناخدایی کار هر کس نیست ولی می توان ملوان مجربی بود.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 23:28 | لینک  | 

 

دو سیب در خاطر من منفورند :

سیب آدم، که بر زمینم افکند

و

سیب نیوتن، که جذب زمینم کرد

من در جستجوی سیبی هستم که زمین را دفع کند و هبوط را چاره ساز باشد.

درخت های بی حاصل سیب من کجاست؟!

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:13 | لینک  | 

شاید فراموش شدن راحت باشه البته از نظر تو ولی اینو بدون که فراموش کردن راحت نیست البته از نظر من.

زخم کهنه باز نمی کنم که این زخمی نیست که کهنه شه و هر بار تازه تر از قبله.

یادته گفته بودم عشق شیرینت، خسرو فراوون داره ولی یه فرهاد بیشتر نداره. اگه قراره که توی این داستان شخصیت هایی فراموش شن مطمئنم و مطمئن باش که تک شخصیت های قهرمانی مثل فرهاد و شیرین تا ابد باقی می مونن و این خسرو هان که مثل سیاهی لشکر حذف می شن هرچند به نظرشون وجود داشته باشن.

و هنوز یه سوالیه تو ذهنم که پرسیدم و جواب ندادی

چرا اون روز گریه کردی اون هم پیش یه عالمه مردم و اون هم تو؟

ولی سعی نکن که این دفعه جواب ندی چون واقعا ذهنم مشغوله سوالای بی جوابه.

یکی گفت اونقدر مشغول کارای جنبی شدی که عشقت رو فراموش کردی!

حداقل تو که می دونی.

تو که می دونی من نتونستم و نمی تونم فراموشت کنم. بذار ملامتگرا شیپور عنادشون رو هوا کنن که م  هوای عشق ف دیگه تو سرش نیست. بذار بگن که م جا زد. بذار بگن که م مردش نبود و بذار بگن که م عاشق نبود.

ولی تو نگو و بگو که م عاشقم بود.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:52 | لینک  | 

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ الوچه
 
 
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا پشت بیشه ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو اب چشمه
شونه میکنه
موی پریشون
 
 
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
ته اون دره
اون جا که شبا
یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پر امید
می کنه به ناز
دسشو دراز
که یه ستاره
بچکه مث
یه چیکه بارون
به جای میوش
نوک یه شاخه ش
بشه اویزون
 
 
 
یه شب مهتاب
ماه می یاد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مثه شب پره
با خودش بیرون
 
 
 
می بره اون جا
که شب سیا
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می کشن
تو خیابونا
سر میدونا:
عمو یادگار
مرد کینه دار مستی یا هوشیار
خوابی یا بیدار؟
 
 
مست ایم وهشیار
شهیدای شهر
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر
 
 
اخرش یه شب
ماه می اد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد میشه خندون
 
 
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد
....
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 10:12 | لینک  | 

نمی دونم کی توی دریای افکارم غرق شدم و نمایش دوباره خورشید از پشت ابرا رو ندیدم.

نمی دونم کی افکارم مشوش از اموری شده که قشنگترین دلمشغولی هام رو فراموش کردم.

نمی دونم کی و نمی دونم کی ؟

چه خواننده بی انصافی بود و چه نظر نامنصفانه ای داد!

افسوس که سکوت را نمی شناسند.

وقتی دل گرفته باشد و بغضی در گلو خانه کرده باشد چه آرامت خواهد کرد؟

اما اگر نتوانی دادی بزنی، اشکی بریزی و بغضت را بشکنی چه؟

و  می بینی که همگان می گویند چه بی احساس است، چه سرد است و چه آدم نیست!

و تو می دانی که اینگونه نبوده است و فقط بغضت نشکسته است.

و چه کسی می داند که بغض فروخورده انسان را می میراند، می سوازند و خشک می کند.

و چه خواننده بی انصافی بود و چه نظر نامنصفانه ای داد!

ای کاش ...

و چه خواننده بی انصافی بود و چه نظر نامنصفانه ای داد!

 

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:13 | لینک  | 

روزهای سختی است. روزهایی که واقعا سوزناک است.

امروز عکسی از مهندس خدایاری دیدم و جمله که خدیاری را آزاد کنید.

واقعا دلم گرفت.

طبقه دوم دانشکده معدن چه نشاطی داشت وقتی که مهندس توی اتاقش بود. وقتی که در اتاقش باز بود و هرکی که از جلوی اتاقش رد می شد سری از پشت کامپیوتر بلند می کرد و از روی عینک چنان جواب سلامی به طرف می داد که طرف رو بی اختیار مجذوب یه گپ کوتاه با خودش می کرد.

استادی که هر بار از اصفهان به تهران میومدم خیلی گرم باهام سلام و احوالپرسی می کرد و هیچ وقت نشد که روبوسی نکنه.

وقتی اینا یادم میاد دلم میگیره. و متنفر می شم از کسانی که ادعای دین می کنند و به نام دین چنان بلایی به سر انسان ها میارند که دینشون حالم رو بهم میزنه.

کاری که از دستم بر نمیاد الا اینکه دعا کنم. و خواهش می کنم از همه خواننده ها که دعا کنند برای آزادی بی گناهان دربند.

یاد روضه های پای منبر ها افتادم. روضه هایی که برای امام حسن عسکری می خونند. و همشون هم وقتی میخوان روضشون به اوج برسه و اشکی دربیارن اشاره می کنند به در زندان شهید شدن اشون در عنفوان جوانی.

نمی دونم باز این روضه ها رو می خونن. روضه هایی که دارن کم کم حقیقت پیدا می کنند اون هم در یک جامعه اسلامی!

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 16:13 | لینک  | 

 

 آیینه سر بدزد که کورند سنگها

فرسنگها ز عاطفه دورند سنگها

 

 تـا آبها دوبـاره بیفتند از آسیاب

این روزها چقدر صبورند سنگها

 

آیینه چون شکست،به تکثیر می رسد

بیهـــوده در تـدارک گـــــورند سنــگهــا

 

باید قدم گذاشت ولیکن به احتیاط

کـز دیـر بــــاز سّد عبــورند سنگها

 

این است حرف تیشه ی آتش زبان که گفت

مثـــل  همـیشه  تـــــــــــــابع زورنــد سنگها

 

از سنگ جز سقـوط تـوقّع نمی رود

در قلّه بسکه مست غرورند سنگها

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 11:41 | لینک  | 

 

فردای خوبی خواهم داشت اگر دیروز برنامه خوبی برای امروزم تدارک دیده باشم.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:37 | لینک  | 

 

خیلی وقته خبری ازت ندارم و تو هم انگار نمی خوای حرفی بزنی.... .

سکوت سنگین دشوار.

البته برای من دشوار و برای تو آسان.

فکر نمی کنم که لازم باشه بگم  با کیم!

نه

لازم نیست. مطمئنم که میدونی.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:19 | لینک  | 

 

توصیه برای این ایام : کتاب " قلعه حیوانات " اثر جورج اورول.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:45 | لینک  | 

 

گاهی صداقت، مشکل ساز خواهد شد.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 23:8 | لینک  | 

گاهی می شود به خدا نزدیک شد. آن هم زمانی که مه وار پایین آمده باشد و طراوت و خنکی اش را بر چهره احساس کرد و گاهی می شود چون شبنمی که با اراده خورشیدی اوج می گیرد حرارت حضور خدا را در آغوش کشید.

و در هر دو این خداست که بر بلندای رفیع عشق می خیزاندت حتی اگر خویش چون نم بر صورتت پای بگذارد.

و گاهی نیز می شود به خدا نزدیک شد. آن هم زمانی که خوابش را ببینی. خواب همراهی با حضوری آرامش بخش و دلپذیر.

و گاهی نیز می شود از خدا دور افتاد. می شود چون سنگ در اعماق تاریک زمین از ترنم مه غافل بود. می شود چون ذره ای سنگدانه مجذوب کشش آفتاب نشد و می شود چون تخته سنگی کدر هیچ گاه خواب و رویایی ندید.

من نیز سنگ شده ام. خود به دست خویش سنگ شده ام. بت وار گشته ام. انگار نه نم مهی می خواهم و نه شعاع نوری و نه لذت رویایی.

اما هنوز می دانم که نه از سنگ که از خاکم. می توانم خاک پای شاخ گلی باشم در هوای نمناک مه آلود، می توانم ذره ای باشم که در مسیر نور اوج گیرم و می توانم انسانی باشم در اندیشه رویا.

و خدا نزدیک است آن دم که بخواهم و این من بوده ام که ناسپاس مهربانیش گشته ام.

و می خوانم :

انّ الانسان لربّه لَکَنود

" همانا انسان نسبت به پروردگار خویش ناسپاس است "

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 19:31 | لینک  |