تبليغاتX
اسیر نگاه
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

بنا به دلایل کاملا شخصی، از شرکت در جمع معترضین به بازداشت مهندس خدایاری منصرف شدم. اینجوری فکر کنم بهتره و نیازی به نقش بازی کردن هم نیست! اون هم نقش هایی که آدم حالش از بازیگر اول مردش بهم میخوره.

اگه بازیگر هم می شدم توی انتخاب نقش، وسواسم سر به فلک می کشید.

البته یه ترجیع بندی هم آماده کرده بودم با بیت ترجیع این چنینی:

افسوس که افروخته شد آتش بیداد

صد حیف که می سوزد از آن، خیمه گه داد

اما  تصمیم به نرفتن و نخوندن گرفتم!

ولی چه من باشم یا نباشم، کبوتر عشق و آزادی، لایق پروازه.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:26 | لینک  | 

از طریق یکی از دوستان مطلع شدم که به مناسبت ! طولانی شدن غیبت ( زندانی شدن ) استاد گرانقدر مهندس خدایاری، قراره  که تجمعی متشکل از دانشجویان فدیمی و جدیدش جلوی درب اتاقش در دانشکده فنی برگزار شه.

با خودم فکر کردم که به خاطر چی؟! به خاطر چی بلند شم و کلی کارمو بندازم عقب و تو این گرما برم تهران؟ برای چی؟

برای اینکه استادمو دوست دارم؟ نه!

برای اینکه رو گردنم حق داره؟ نه!

برای اینکه آذریه؟ نه!

برای اینکه انقلابی بوده؟ نه!

برای اینکه هیچ موقع نمره ماکس بهم نداده ؟! نه!

برای اینکه لیاقت دوست داشتن داشته؟ نه!

برای اینکه وقتی میرم اتاقش از پشت میزش میاد سمت من و با هم یه سمت می شینیم؟ نه!

 پس برای چی؟

یه چیز قانع کننده باید باشه که من رو اقناع کنه!

از پنجره خوابگاه بیرون رو نگاه می کنم. درختا سبزند. هوا خوب گرم شده. صدای پرنده های آزاد که لای شاخ و برگ ... . پرنده های آزاد ... . آزاد...

آزادی!

بله. یافتم. بلند داد میزنم اورکا ( به زبان ارشمیدسی ها یعنی یافتم) ! البته لباس مناسب تنم هست!

این حرمت آزادیه که منو قانع میکنه. همه لیاقت آزادی رو دارن. همه حق آزادی رو دارن و من به خاطر آزادی به تهران خواهم رفت.

 به خاطر آزادی آزادمردانی چون خدایاری.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 21:39 | لینک  | 

امروز ساکن اتاقی جدید شدم. البته این فقط انتخاب من بود. انتخابی که دوستان به باد تمسخر می گیرندش که دلخوش به تکرار مکررات شده اند. دلخوش به روزهای مکرر و افراد مکرر.

اتاق جدید فاصله اش از دانشکده بسیار دورتر است . و دوستان دوباره به دیدگاه سخره نظاره ام می کنند. شاید لذت پیاده روی نیم ساعته زیر هرم جانسوز آفتاب برایشان سخت است  و خشن و  لذت شبگردی بی انتها زیر مخمل مهتاب در مسیری سبز، برایشان کسل کننده. و دلگیرم می کنند انسان هایی که جانشان تسلیم مکررات است. تسلیم در برابر ذلت هایی که از فرط تشنگی چون سراب، لذتش می خوانند که باری در اشتباهند.

و زیر نور مهتاب قدم خواهم زد. در لفاف تیغ خورشید رهنورد خواهم شد. زیرا میدانم که برایم باقی خواهد ماند لذتش، آرامشش و  معصومیتش. امروز که فرصتی دارم تا بی دغدغه و بی هیچ فکر مشوشی زندگی کنم، از بودن خویش لذت برم و آرامشی که در آینده جستجوگرش خواهم بود، در دستانم است هیچ گاه اسیر مکررات نخواهم شد.

کاش دوستان پروانه شدن را به یاد می آورند. پروانه ای که تا قبل از محشر خویش، کرم آسوده ای بود در حصار ابریشم. اما به یکبار شکست تا از لطافت خودساخته ابریشم محیط، به بلندای آسمان رسد. و بسیار بودند که به باد سخره اش گرفتند که آرامش خویش فدای جهان بینی اش می کند!

راستی دنیای جدیدی یافته ام. انسان هایی جدید. خوب یا بد، زشت یا زیبا. این دنیای من است. دنیای که صد بترش در عالم بیرون، منتظرم است. و من باید ازمون پروانه شدن را بیاموزم. کرم بودن دیگر بس است. آشیان من آسمان است.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 19:3 | لینک  | 

امروز تقریبا موضوع پایان نامه ارشد رو تعیین کردم. خیلی خستم. میخوام بخوابم. خوابگاه رو هم به مدت یه روز تعطیل میکنن و باید اتاق ها رو تخلیه کنیم اون هم برای یک روز! بعد دوباره باید اثاث کشی کنیم. بسوزه پدر دربدری!

امیدوارم که بتونم خوب از پایان نامم دفاع کنم. خوابم میاد. پس تا بعد!

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:57 | لینک  | 

 امروز دانشجویان صنعتی اصفهان در پی خواسته های صنفی، اعتصاب غذا کردند.
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:31 | لینک  | 

 

آيت‌الله العظمي صانعي : «به تمام نيروهايي كه بايد حافظ نظم، جان، مال و ناموس مردم باشند تذكر مي‌دهم كه هيچ فرمان و دستور نمي‌تواند مجوز و عذري براي تجاوز به حقوق مردم - كه حرام و معصيت و ذنب لايغفر است- گردد كه لاطاعه‌لمخلوق في‌معصيه الخالق چه رسد به آنكه موجب ضرب و جرح يا قتل گردد كه مستوجب خذلان دنيوي و عذاب اخروي است.»

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:29 | لینک  | 

 

آفرین بر استاد شجریان!

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:18 | لینک  | 

 

وقتی که ایده نوشتن وبلاگ زد به سرم، فقط واسه این بود که یه حالی به دلم داده باشم و به قول دوستان واسه دل خود نوشته باشم. ولی کم کم که افتادم تو کارش، از این حس و حال هرچند خارج نشدم، توقعم هم بالاتر رفت و انتظار اینو دارم که دوستانی که به وبلاگم سری میزنن یه نظری هم بدم. خوب یا بد.

همیشه عادتمه که هیچ چیزی رو بی مورد نگم و مثل مثنوی مولوی با تمثیل حرفم رو شروع کنم.

با خودم فکر می کنم که این دنیا رو با همه خوب و بدش ( بدی هاش از خود ماست ) وقتی خدا ساخت بیشتر واسه دل صاف و نازش بوده. خواست یه حالی به من و تو داده باشه. اصلا خواست حرفاشو با معشوقش ( بنده اش) با صدای آبشار بزنه و نوای بلبل. با بوی گل نوازشش کنه و با نسیم بیدارش کنه. خوب یه جوری باید حرفاشو به معشوقش می گفت، مثل من!

ولی وقتی یه مدتی گذشت، از همه کسانی که عاشقشون بود! انتظار دیگه ای داشت. انتظار نظری راجع به کاراش، حرفاش و دوست داشتناش.

وقتی یه صحنه قشنگی میبینی، وقتی یه روز قشنگی داری، وقتی دنیا واست گل و بلبله واقعا انتظار داره که بهش بگی نظرت رو، حرفاتو. و وقتی زندگی واست تاریک شد انتقادش کنی.

من هم به عنوان یکی از معشوق های خدا دوست دارم باهاش حرف بزنم. بگم، بخندم و گاها بهش اخم کنم. چون عاشقمه. عاشق که از بی مهری معشوقش نمی رنجه!

و الانه که فریاد بزنم : خدایا دوسِت دارم و ممنون از وبلاگی به اسم دنیا که واسم ساختی که هر روز صفحات آپدیتشو بخونم و اگه تونستم نظری بدم!

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:20 | لینک  | 

هراس من،
باری،
همه از مردن در سرزمينی‌ست
که مزدگور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد


احمد شاملو

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:53 | لینک  | 

چند روز پیش خبر دستگیری استاد دلسوز و مهربانم، مهندس علی اصغر خدایاری را شنیدم. استادی بسیار مهربان و بذله گو و البته در کارش نیز بسیار جدی.

خبر تکاندهنده ای بود. دوباره کلامی جاویدان از شهید و معلمی جاوید ، دکتر شریعتی بر ذهنم حک شد:

در روزگار جهل، شعور خود جرم است.

خدایاری هایی که امروز مجرمند بر شعورشان خرده گرفته شده است و نه بر تقابلشان با انقلاب و ایرانیت و اسلامیت.

جناب استاد گرامی، یادم نمی رود که در کلاس درس گاها صدایتان خفه می شد. چشمهایتان قرمز و اشکین و سرفه هایی از ته دل که جان هر بیننده ای را خراش می داد. نفستان بند می آمد و کلاس را لحظه ای تعطیل می کردید. خاطرم هست شما بیمار بودید.

نمی دانم آیا هنوز کسی هست که بلافاصله برایتان آبی مهیا سازد و من باب استراحت حنجره، آرامتان گذارد.

بسیار مسرور خواهم شد که خبر آزادی شما و همسنگرانتان را به زودی استماع کنم.

به امید آزادیشان.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:6 | لینک  | 

خواب جالبی بود. عهد مشروطه بود. یعنی مشروطه خواهان تازه به تهران رسیده بودند و تهران و گرفته بودند. یه جایی بود که بهش می گفتند بهارستان و مردم همه جمع شده بودند. منم شده بودم شاعر انقلابی و یه تیپی مثل عارف زده بودم.

مردم تشویقم کردند که برم بالا و براشون یه شعری بخونم. رفتم. خیل جمعیت بود که صدا میزد " خرّم "!

کاغذ رو باز کردم و خوندم در رثای شهیدان مشروطه :

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

فردای ز این رفتن، هستند رضا یا نه؟

پیمان تن و روح از بنیاد گسستندش

تا از خم روحانی، خوردند به پیمانه

یادم میاد بیشتر از دو بیت خوندم.ولی وقتی بیدار شدم غیر بیت اول که کامل تو ذهنم بود و بیت دوم که مفهومش خاطرم مونده بود چیزی یادم نیومد.

جاویدان باد یاد شهدای راه آزادی

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 14:22 | لینک  | 

 

عاشقی نیست که دیوانه خطابش نکنند

آشنا باشد و بیگانــــــــــه حسابش نکنند

عاشق از محنت و غم چهره ز خون رنگ کند

ورنه چون زلف ز شادیش خضابش نکنند

 

مرتضی کرمی " خرّم "

اصفهان

بامداد ۱۰/۴/۸۸

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 14:13 | لینک  | 

امروز توی ایمیلم یه مطلب جالبی دیدم که حیفم اومد تو وبلاگ نذارمش. عنوان مطلب " لذت های کم هزینه " بود. نکات ریزی بود که شاید همه ما بعضیشو اجرا کردیم. پس بهتره که همشو برای امتحان هم که شده اجرا کنیم. البته حواشی قرمز رنگ از خودمه که لازم بود بگم!

۱-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم. - هنوز این کارو نکردم -
2 -سعی كنیم بیشتر بخندیم. - به کی ؟ -
3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم. - حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافی است -
۴-با تلفن كردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم. - حتما با صدای جنس مخالف -
5 -گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم. - اونم پیش بقیه محض دماغ سوزی -
6 - بیشتردعا كنیم. - یکی از حلال های مشکلات -
7 -در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم. - در مورد ؟! -
8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم. - واقعا معجزه می کنه -
9- لذت عطسه كردن را حس كنیم. - در عطسه کردن لذتی است که در انتقام نیست -
10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم. - کاشکی سر بشکند، پا بشکند دل نشکند (مشیری) -
11- زیر دوش آواز بخوانیم. - این یکی رو پایه ام! ـ
12-سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم . - من که چندتاشو دارم! -
13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم. - آسمان مال من است -
14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم. - مشکل من اینه که گربه ها دوستم ندارن-
15- برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم! - مثلا جوراب شستن - 
16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم. - علم بهتر است یا ثروت ؟! -
17- برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است! - ابدا !!!! -
18- مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... برای خودمان جمع‌آوری كنیم. - آلبوم سکه رو دارم -
19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم. - تا وقتی کلی دوست و آشنای یخ دارم  ضرورتی نداره -
20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر. - کوسه ماهی بهتر تره! -
21- گاهی از درخت بالا برویم. - با این کار بنده، توی دانشگاه نه توتی مونده و نه سیبی -
22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم. - ما که یه بار گفتیم !!! -
23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم!. - من که همیشه پابرهنه می خوابم، کلی حال میده -
24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم. - شبهای امتحان خوب جواب میده -
25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم . - ولی اگه بد شد؟ -
26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم. - روزی چند ساعت ؟! -
27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم. - گاها لازمه که فقط بشنویم -
28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم . - عشق است آبی -
29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم. - اگه پای دوست گرام تو دهنم نره حتما -
30- زیر باران راه برویم. - این یکی دیگه کار خودمه - 
31- كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم .. - قابل توجه خانوما! -
32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم . - با من نیست -
33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم. - ورق بازی و بازی مافیا -
34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم. - منی که شنام خوب نیست مجبورم -
35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم. - این یکی هم تو وجودمه -
36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم. - من همیشه جزء اطرافیانم -
37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم. - راستی گفتم بهتون که من شاعرم! -
38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم. - مثلا مستند جنایات بشری! -
39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم. - ترجیحا کاکتوس نباشه که خارش میره تو چشماتون -
40- از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد. - مثلا مسواک! -

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 9:15 | لینک  | 

یکی ازم پرسید اگه تو جای یکی دیگه بودی و اون یکی دیگه دفتر شعرشو بهت میداد چی کار میکردی

نگاش کردم و آروم گفتم:

شعرای جدیدشو تو دفترم با خط خودم مینوشتم.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:23 | لینک  | 

امروز رفتم دانشکده. تو مسیرم بود. همین که از درش رفتم تو  دیدمش. اصلا انتظارشو نداشتم و حتی فکر نمی کردم احدالناسی تو دانشکده باشه چه برسه به ایشون.

خسته بودم. البته نه از اومدنم به تهران و نه از هوای واقعا دلچسب و پر حرارتش. خسته از اینکه واقعا برام زجر آوره که تو اتوبوسای اصفهان بشینم. انگار بخوان دو قطب مخالف آهنربا رو از هم جدا کنند. راحت نیست. دل کندن من از تهران هم راحت نیست به خاطر کلی مسایل کلی!

خوب خودمو خواستم ریلکس نشون بدم. ولی فکر کنم نشد. خوب مطمئنا طرف مقابلم می فهمه . اصولا تا این سن از عمر شریف هیچ وقت نتونستم بازیگر خوبی باشم. چون خوشبختانه و یا متاسفانه برای صورت من نقاب درست و حسابی پیدا نمیشه!

هرچند ماجرای ما تموم شده - اصلا مگه ماجرایی بوده - ولی هنوز سم حادثه تو وجودمه. یا فیلم " قلموی سحرآمیز " افتادم. پسرکی که طی یه حادثه موهاش میریزه و با داروی عجیب یه زن و شوهر خیالی رشد موهاش وحشتناک میشه. آخر سر برای اینکه به وضعیت اولش برگرده دوباره سر صحنه اولی برمیگرده که از اونجا این حوادث براش پیش اومده.- محض به رخ کشیدن حافظه بهتون میگم که اسم مرد نقاش که هیچ جایی توی تعریف آبکب من نداشت چبی بود : سیمون - حالا منم باید دنبال صحنه ای بگردمکه این ماجرا از اونجا اتفاق افتاده تا به کل قضیه فراموش شه.

نتیجه اخلاقی :

۱- احساس " خود سیب زمینی بینی " بهم دست داده. دلیلشو خواننده باید بگیره.

راهنمایی : سیب زمینی جز حیوانات بی رگ محسوب میشه.

۲- من عاشق نبودم و می تونم همین جا ادعامو پس بگیرم. بیشتر دروغگویی بهم می اومده و طرف مقابل هم به خوبی رد مکافات کرد.

راهنمایی : قسمت های مربوط به پیری و کوری زلیخا تو سریال یوسف رو حتما یه بار دیگه ببینید.

۳- ...

راهنمایی: ...

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:20 | لینک  | 

جالبه همه کسانی که نمی شناسم ازم میخوان که بنویسم و همه کسانی که می شناسم هیچ نظری راجع به بستن وبلاگم ندادن.

شاید دوستان بهتر منو می شناسن و می دونن که بستن وبلاگ بهتره.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:19 | لینک  |