اکران فیلم " آواز گنجشک ها " ساخته مجید مجیدی متاسفانه با بی مهری آشکار بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی اصفهان کنسل شد.
امروز قرار بود تا این فیلم با حضور کارگردان مطرح آن، در جمع دانشجویان اکران شود که بنا به برخی صلاحدیدهای سیاسی لغو شد.
مجید مجیدی که با تاخیری یک ساعته وارد تالار شده بود، در همان ابتدا راز مگوی این تاخیر را افشا کرد. مجیدی بی مهری بسیج را در اعلام موضع اخیر خود نسبت به انتخاب کاندیدای مورد علاقه خویش، در دهمین انتخابات ریاست جمهوری بیان کرد.
واکنشی که بسیج در قبال این انتخاب آزاد انجام داد، بسیار ناشایست و توهین به هنر و جمع کثیر دانشجویان مشتاقی بود که بی صبرانه منتظر اکران فیلم بودند.
در این راستا، امکانات پخش فیلم فوق در اختیار تالار قرار نگرفت و جمعی از دانشجویان به صورت خودجوش تالار را مهیای پخش این فیلم و پذیرایی از مجید مجیدی کردند. اما به علت نبود دستگاه پخش و تهیه آن، زمانی وقفه ایجاد گردید که مجیدی برای پر کردن این وقفه وارد تالار شد تا گپی دوستانه با دانشجویان داشته باشد.
مجیدی در همان ابتدا اعلام کرد که حتی مهمانسرای دانشگاه از ارائه خدمات به وی سر باز زده است و بسیار دوست داشت که مسئولی از بسیج در تالار حضور می یافت تا حداقل از جمع دانشجویان عذرخواهی می کرد.
مجیدی که قبل از کنسل شدن برنامه پخش فیلم، سالن را به بهانه رسیدن به فرودگاه ترک کرد، از بسیج خواست تا آزاده باشند و با چشم و گوشی باز و حقیقت بین، اوامر مافوق را اجرا سازند.
مجیدی در حمایت از کاندیدای برگزیده خود، به فرازهایی از بیانات نوروزی مقام معظم رهبری در مشهد اشاره کرد و اصلاح الگوی مصرف را در استفاده درست از ذخایر ارزشمند انقلاب و عدم رد و گزینش سیاسی این عناصر، بیان کرد.
در غربتیم و حالــتمان ناســــــتودنیست
چون نخ که در اسارت زندان سوزنیست
هر روز تن به آب نــــدامت فــــــرو بـــــرم
تنها متاع عــمر من آری، فروتنـــــــــیست
مرتضی کرمی " خرّم "
روزها گاهی چنان می گذرند که گویی سواره ای بدکیش به دنبالشان است و گاه چنان درهم می لولند و آرام چرتشان می گیرد که انگار مرده اند.
روزهای مرده و روزهایی که کشته خواهند شد.
و گاهی نیز می توان روزهایی دید که به خون صاحبانشان تشنه اند و این قاتل پیشه گان تا خون صاحبی فرونریزند شب نمی شوند.
روزی که شب نشود روز نیست، رنج است.
و فاطمه را زدند و در خانه خویش زدند.
و فاطمه را زدند و در شهر پدر زدند.
و فاطمه را زدند و علی نگریست.
و فاطمه را زدند و حسنین نگریست.
و فاطمه را زدند و زینبین گریست.
فاطمه را زدند و محسنش نگریست.
و فاطمه را زدند و بنی هاشم نگریست.
و فاطمه را زدند و بازوي ماهش، کبود شد.
و فاطمه را زدند و سینه سينا خراش يافت.
و فاطمه را زدند و خانه اش آتش شد.
و فاطمه را زدند و فاطمه نگریست.
آه ...
علی از دستت گله دارم. بگذار بی پرده سخن گویمت. آن روز نمیدانم کجا بودی در خانه یا بیرون، نمي دانم و نمي خواهم بدانم. وقتي صداي غريو عرباني مي شنوي که جز خون بر نگاهشان چيزي متصور نيست و هيمه هيزم بر درگاهت انباشته اند و مي داني که آتش خشمشان را خاموشي نيست و ميداني که زهرايت باردارست و ۱۸ ساله و تو مردي رشيد و پهلوان پيکر و ۳۳ ساله. چرا خراميدن غزال نحيفت را به رام کردن گرازان شرزه نگاه کردي و کامت سخن نگفت که :
فاطمه جان لحظه اي درنگ، من هستم
چه سنگيني داشت اين کلام که از نايت بيرون نجست و ۳۰ سال چون استخواني گلويت خست!
مي دانم ميخواستي بگويي و مصلحت مگذاشت. مي خواستي بگويي و اتحاد مگذاشت.
آه علي
گله دارمت بسيار. اندکي پيش آي.
نمي دانم که بر مظلوميت مظلومه اي بگريم و يا به فرود سر پهلواني خجل.
بر هر دو مي گريم.
آه بيچاره پهلوان که مني خار، زخم زبانش ميزنم.
بيچاره پهلوان.
روزنامه رو باز می کنم. تیتر اولش چشمم رو می گیره:
" آنفلوانزای خوکی در اصفهان "
حوصلم نمی شه خبرشو بخونم. تب دارم. زیر پتو می رم. سردم شده. دوستم زنگ میزنه که مواظب باش آنفلوانزای خوکی اومده ایران. میخندم.
روزنامه رو دوباره باز می کنم. اخبار انتخاباتی، بحران نفت، روسیه ...
بر می گردم تیتر اول.
خبرشو تا ته می خونم. لب مطلب تو مغزمه. آخ! سرم بد جوری درد می کنه. بی حالم. دستم زرده. رنگ شاش بچه!. خندم گرفته. می گن ایران انفلوانزای خوکی اومده اون هم اصفهانش. مگه ما خوک داریم. ما فقط مرغ داریم. کار این توریستای خوک خور کثیفه!
سرم داغه. انگار زغال روش گذاشتن. آه بستنی های لعنتی!
به لباس های آبی نازک تنم نگاه می کنم. با نوار پر رنگ تر از زمینه که روش دوخته شده. طراحش حتما دیوانه بوده.
پرستار بالا سرم میاد. وقت قرصامه. بهش میگم یه کی تو اصفهان آنفلوانزا گرفته. اونم خوکیش! دلم واسش می سوزه.
پرستار خنده ی سردی میزنه. انگار اون هم دلش می سوزه. قرصا رو می خورم و میرم زیر پتو.
صدای آروم پرستارو میشنوم. با دوستشه. من عاشق حرفای توی گوشی زنام!
- بیچاره هنوز خودشم باورش نیست.
نمی دونم با کیه. سرم یه کم بهتر شد. داره خوابم میاد. خوکای بالا سرمو دارم میشمارم و
۱،۲،۳
خوک چهارم میخواد خودشو بندازه جلو. نه م .. من ... من اجاز... .
شب درازست و غم زلفِ درازش در دل
سینه ریش از غم و هم ریشه ی رازش در دل
عشق ما را چه نیازیست به دیدار عیان
گر شد از دیده نهان، عشوه و نازش در دل
کعبه ي خالِ لبش، باديه پيمايم کرد
کعبه نامد به کف و خار حجازش در دل
تار زلفش چه نکو پرده دري کرد و هنوز
ياد آن نغمه و آن زخمه ی سازش در دل
" خرّم " از باده گلويي بنما تازه که باز
شب درازست و غم زلف درازش در دل
مرتضي کرمي " خرّم "
۸/۲/۱۳۸۸
صنعتي اصفهان
۵ سالم بود. همون سالی بود که زلزله طارم و منجیل اومد. سال ۶۹ بود. من عاشق قرصهای شیرین بودم. وقتی بابام قرص می خورد خیلی دوست داشتم که منم مریض می شدم و از قرصای شیرینش بخورم. فکر می کردم که اس مارتیس باشه. یه بار که حواسمو جمع کردم تونستم جای قرص بابامو پیدا کنم. قرص هایی بود قهوه ای رنگ با روکش شیرین. عقلم نرسید و بسته رو کلهم برداشتم. ولی فهم و شعورم کشید و دو تا بیشتر بالا ننداختم. وقتی بابام فهمید قرصش سر جاش نیست اولین مظنون همیشگی من بودم. اومد بالا سرم و نگاه میر غضب وارشو بهم انداخت. هیچ مقاومتی نکردم و گریه کردم که به خدا من قرصا رو بر نداشتم خودشون رفتن زیر فرش!!!
بابام به علت اعتراف صریح من به جرم و همچنین نداشتن سلامت روانی کامل در هنگام وقوع جرم! از گناهم گذشت. چه باباي مهربوني که فقط يه کم کتکم زد!
يادم مياد بين بچه هاي کوچه ما و کوچه بالايي جنگ شد. ما دار و دسته خودمونو داشتيم از دختر و پسر و اونا هم! حرمسرا هم تو جنگا شرکت داشت و پاياپاي مرداشون مي جنگيدند. يادم مياد اوسکل بازي دراوردم و اسير شدم. حالا دار و دسته نامرد ما هم سر کوچه وايستادن و دارن تماشا مي کنن. رئيس کوچه عليا يخه ي منو گرفت. يه سالي ازم بزرگتر بود. کنار نوچه هاش وايستاد. با صداي بچگونش گفت که الان خفت مي کنم! منم جو گير. داد و فرياد که منو نکش من بچم!!! زنهاي کوچه عليا هم که داشتن نيگا مي کردن و خنده. انگار اونا هم با زن هاي کوچه ما مشکل داشتند! پسره که ديد من زار دارم داد و گريه مي کنم، ترسيد. يخمو ول کرد و آزادم کرد. بعدا که با هم دوست شديم همش بهم تيکه مينداخت! اون زمون ۶ سالم بود و مدرسه هم نمي رفتم
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از آن جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد....؟
وحشی بافقی
