وقتي آمار بازديدا رو ديدم مطمئن شدم که ديگه نمي ياد و مي تونم يه کم راحت تر بنويسم، البته فقط يه کم!
يادمه بهم گفته بود که اگه هنوز دل به دنيا داره فقط به خاطر نوشته هاي منه! خوب من که باور نکردم. مگه نوشته هاي من وحي منزله و شاخه نبات که دلبستگي ايجاد کنه اون هم به اون شدت!
شايد فکر مي کنه همه نوشته هايي که دلبستش کرده تو اون دفتر کذايي بوده که دستشه و ديگه مستغنيه از خوندن مطالبم!
البته مرا به بازديد کننده و غير آن چه کار است!
البته همه اين اتفاقات توي دنياي مجازي رخ داد که به نظر من سواي دنياي حقيقي بوده. کما اينکه کسي مي تونه تو اين عالم مجاز شيفته چيزي يا کسي بشه که در عالم وجود ازش متنفره.
نوشتنام خيلي کم شده. بادکنک طبعم سوراخ شده! و تقريبا ديگه اصلا شعر نمي گم. شايد انگيزه ندارم. البته انگيزه قبليم بوي وصال نداشت اما به قدري بود که به قول مجتبي - از دوستان - سيب زميني بي رگ نباشم و احساس کنم کسي رو دوست دارم.
کلاس روانشناسي مي رم. البته خانم مشاور اصرار داره بيام. آخه بچه ها همه صم بکم مي شينن و اگه کسي تو جمعشون عين من حراف نباشه خانم مشاوره يخ مي زنه!!!
بحث جالبي مي کرد. مي گفت هنر از درد درون حاکيه. بهترين اثرات هنري وقتي خلق شدن که خالقشون در بدترين شرايط روحي بوده. اصلا به اين قضيه فکر نکرده بودم. مي دونستم که اگه به کسي زياد فکر کنم و اعصابمو بريزم بهم و دو سه تا شعر خيامي بخونم مي تونم يه غزل ناب، بگم. و الان دقيقا دارم کاراي بر عکس مي کنم.
ولي در کل همه مختارند و دلبستگي هاشونو هر زمان، خودشون مي تونن انتخاب کنند و هر وقتي که ازش خسته شدند، مي تونن بي خيالش شن.
و فکر کنم که نيازي به نوشتن بيت زير نباشه:
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شــير خدا و رستم دســــتانم آرزوست
اي در ميان جانم و جان از تو بي خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بي خبر
چون پي برد به تو دل و جانم كه جاودان
در جان و در دلي، دل و جان از تو بي خبر
اي عقل پير و بخت جوان گرد راه تو
پير از تو بي نشان و جوان از تو بي خبر
نقش تو در خيال و خيال از تو بي نصيب
نام تو بر زبان و زبان ازتو بي خبر
از تو خبر به نام و نشان است خلق را
و انگه همه به نام و نشان از تو بي خبر
جويندگان گوهر درياي كنه تو
در وادي يعين و گمان از تو بي خبر
چون بي خبر بود مگس از پر جبرئيل
از تو خبر دهند و چنان از تو بي خبر
شرح و بيان تو چه كنم، زان كه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بيان از تو بي خبر
عطار اگر چه نعرۀ عشق تو مي زند
هستند جمله نعره زنان از تو بي خبر
فريدالدين محمدعطار
از تخلص خرّم هم خداحافظی می کنم. تخلصی که خیلی دوستش داشتم و یه جورایی بیشتر از دو تخلص قبلیم باهاش مانوس بودم!
میگن ققنوس وقتی موعد مرگش می رسه دور و برش چوب و هعود جمع میکنه و آتش دلش به این چوبا میرسه و تو آتیش می سوزه و عجیب اینه که از خاکسترش ققنوسی جدید به وجود میاد! من هم چوبارو جمع کردم و می خوام آتیش بزنم مسلک شاعریمو و دوست ندارم و نمی خوام و نمی ذارم که یه شاعر جدید از خاکسترم بیاد بیرون!
البته شعر های این چند سال اخیرم به دست کسی رسید که شخصیت شعرام بود. کسی بود که شعرا واسه اون گفته شده بود و الان هم رسید دستش تا جز معدود شاعرایی باشم که کارش به انجام رسید.
و الان شدم همون م. ک.
