تبليغاتX
اسیر نگاه
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

زندگی عقیده و جهاد است.

امام حسین (ع)

چه تعریف زیبایی است از زندگی. عقیده داشتن و عزمی برای این عقیده. حال شاید به این عقیده نتوان جامه عمل پوشاند ولی همین تلاش برای رسیدن به عقیده خود حیاتی است.

گاه کبوتری را دیده ام که می داند که دربند است ولی هیچ گاه از پرواز خسته نمی شود. آرزویش آزادی است. گاه به آرزویش می رسد و گاه در راه آرمانش می پوسد. ولی هیچ گاه کبوتریش را فراموش نمی کند. شاید مدتی کبوتر وار نزید و داغ اسارت بر پیشانیش بنشیند ولی در پی فرصتی خواهد بود که بالی زند و بگریزد از ننگ پربستگی و خاک بوسی. این است حیات کبوتر: عقیده به پرواز و جهاد از بهر این عقیده.

و بسیار افسوس بر حال مرغان خانگی. انگار نه انگار که بالی دارند و پری. انگار نه انگار که روزی آشیانشان بر اوج بود. بیشتر کاری که مردانشان کنند آواز ناخودآگاه در بدو سحر است و زنانشان دسترنج خویش در قالبی نهند و تخمی به نشانه ستایش اسارت و نکوهش آزادی بر دستان مالکان واگذارند.

انگار حیاتشان خلاصه شدست در تخم و صدا!

و بنی آدم نیز کبوتر دارد و ماکیان. و این انسان است که می گزیند که کدام یک باشد. می گزیند که کبوتر باشد و بر بلندای آسمانها پر کشد و اگر در بند اوفتاد پرواز را به خاطر بسپارد. و گاه می گزیند که ماکیان باشد و چندی بر باب میل صاحبانش چرخی زند و آوازی بخواند و تخمی فرونهد.

هر چند زندگانی ماکیان راحت تر است اما به چه قیمتی؟

من کبوتر خواهم ماند و نه آوازی بر گوش صاحبی خواهم خواند تا نمازش فوت نگردد و نه تخمی خواهم گذاشت تا فرزندش نحیف نگردد.

کبوتر ماندن سخت است.

  

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:24 | لینک  | 

دیشب چارشنبه سوری صنعتی اصفهان بود. خیلی جالب بود اون هم تو محیط دانشگاهی. یه عده رقصدن،چرخیدن، از رو آتیش پریدن! امید وارم که بخت همگی شون باز شه!!! یکی هم شفاعت دفترمو کرد.
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 14:57 | لینک  | 

 

داشتم می رفتم سمت آسانسور. درش باز بود. عجب شانسی اورده بودم. آسانسور بالا بود. خدا پدر مادر کسی که بالا اومده بود رو بیامرزه. دیگه نیگا نکردم. و سرمو چرخوندم تا دوستمو دید بزنم که داشت ته سالن قدم میزد. همین جوری که میرفتم سمت آسانسور، کلمو چرخوندم. دیگه باید به آسانسور رسیده باشم. فقط دیدم که در آسانسور نیمه بازه و داره بسته میشه. پامو از زمین کنده بودم. اصلا انگار مال خودم نبود. باید یه قدم جلوتر می رفتم که ...

در کامل بسته شد و من با لب و لوچه خوردم به در بسته. عجب صدایی داد. همین جوری که چونه مو با دست میمالیدم، مسئول سایتو دیدم. همون خانومی که دوست داره سر به سر ارشدی ها بذاره. خندید و گفت: " الحق که مکانیک سنگی "

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 16:31 | لینک  | 

داره بوی بهار میاد. واقعا هم داره بوی بهار میاد. دم زغال گرم. زمستون رفت و این بار روسیاه نموند. یعنی اصلا زمستونی نبود. وگرنه شاید روسیاه می شد. اصلا گرگ زاده گرگ میشه. زغال هم ذاتا باید روسیاه عالم باشه. بیچاره.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 16:24 | لینک  | 

عینکش را برداشت. انگشتی به گودی افتاده بر استخوان دماغش کشید. خسته شده بود. ساعت از نیمه های شب گذشته بود. هوای اتاق سنگین بود. شاید به خاطر باز دم های مکرر هم اتاقیانش بود که چون مردار بر تابوت تخت افتاده بودند و گاهگاه معجزه وار غلتی میزدند و صدای خفه ای از  نای خود رها می ساختند. عینکش را دوباره گذاشت. چراغ را نزدیک کاغذ کشاند. شاید تصور می کرد که چراغ نیز نزدیک بین است. قلم زمختش را با دستان فرتوتش گرفت. باید می نوشت. تا سحر . اما... . مردد بود. شاید نباید می نوشت. اما دوست داشت بنویسد. انسان گناهکار همیشه حرفی برای گفتن دارد. مرده ای خرناس کشید و مرده دیگری جوابش داد. مرده سوم انگار مرده بود.

رستاخیز شده بود. مردگان چون زندگان قیام کرده بودند. سرش را از روی کاغد برداشت . چراغ با وجود درخشش خورشید هنوز نور افشانی می کرد. صبح شده بود و دوستانش آرام و قرار نداشتند. انگار نعمت دوباره زیستن یافته بودند و شکر ایزد واجب می دیدند. اما او هنوز زنده بود. و می دانست که دیشب نمرده بوده است. عینک هنوز به چشمانش بود و برگی را می دید که تا چند ساعت پیش سفید بود و حال چون شب تیره ای، تار. این تمام حرف هایش بود. حرف هایی که ارزش زنده ماندن در شب تاریک را داشت.

یکی از دوستانش دنبال سفره ناشتا می گشت و دریغ از روزنامه ای باطل. دل های تیره، بویی از روشنی نبرده بودند. باید یاریش می کرد. بیچاره گرسنه بود. چراغ را خاموش کرد. کاغذ سیاهتر شد. و دستی بود که افکار مکتوبی را به دستان گرسنه ای سپرد.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:58 | لینک  | 

شب چارشنبه سوری نزدیکه. خیلی دوست دارم دفتر شعرمو آتیش بزنم. دفتری که تا این اواخر داره آتیش به جونم می زنه بهتره که آتیش به جونش برسه.

شاید اگه دفتره تموم نمی شد غصه برگه های سفیدشو می خوردم. برگه هایی که می تونستن سیاه شن و حداقل تجربه بودن رو تجربه کنن. ولی الان یه چند هفته اس که تموم شده. تمومه تموم. خیلی واسم جالب بود که همزمان با کار من کار دفترم تموم شد! دفتری که شب و روز با من بود. ولی دیگه طاقت دیدنشو ندارم. طاقت نوشته هاشو ندارم. نوشته هایی که چقدر واسشون وقت گذاشتم. عین یه پدر. ولی که چی؟ کاش ....

کاش هیچ موقع نمی خواستم شعر بگم. آی لعنت به اون روزای ۴ - ۵ سالگی که توی خونه ادای شاعرارو در می آوردم و دستامو به طرفین باز می کردم و رو دل کوچیکم جمع می کردم. و لعنت به این دل کوچیک.

دفترکم! غصه نخور. می سوزونمت. خوشحال باش. تو هم میری تو جرگه کتابایی که در طول تاریخ سوزونده شدن. مثل دوران وسطا و عهد مغولان. بیچاره دفترکم. کاش رنگ جلد و شیرازه رو رو تن سادت حس می کردی. اشکال نداره بذار به جرم سادگیت آتیش بخوری مثل شاعرت!

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:53 | لینک  | 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شیطان‌صفت باشم

 

من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

 

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،

 

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

 

و تو هم به یاد داشته باش

 

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

 

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

 

تو هم به یاد داشته باش

 

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

 

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

 

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

 

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

 

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

 

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

 

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

 

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

 

چرا که ما هر دو انسانیم.

 

اين جهان مملو از انسان‌هاست ،

 

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

 

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،

 

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

 

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

 

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

 

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

 

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

 

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

 

من قابل ستایشم، و تو هم.

 

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

 

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

 

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

 

اما همگى جایزالخطا.

 

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

 

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.

 

 

 

قسمتی از دست نوشته‌های مهاتما گاندی

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:6 | لینک  | 

جمع بردار ها خاصیت جابجایی ندارد مگر اینکه زمان دخیل نباشد!

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:32 | لینک  | 

زمستان است و باغ خلوت و درختان همه عریانند. چه لذتی می برند کلاغان هرزه که بال سیاه بر تن سپید و لخت درختان می سایند.
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:44 | لینک  | 

همه چی تموم شد. دیگه خیالت از بابت خواب من راحت باشه. نه دیگه خوابتو می بینم و نه دیگه بهت فکر می کنم.

شاید دیگه وقتش بود. یک سال و اندی بود که منتظر جوابت بودم. جوابی که علامتش برام دیگه کم کم داشت کمرنگ می شد. باید تو اوج می رفتی که ردت کردم و رفتی!

برام سخت بود. ولی اینجوری شاید واسه هر دومون بهتر بود. خیلی سفت و سخت بودی. نه گفتی نه و نه گفتی آره. حداقل حرفاتو می زدی.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 0:2 | لینک 

درباره اين موضوع و هم چنين در تاريخ شهادت نبي اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در ميان نويسندگان و مورخان اختلاف مي باشد و بعضي از نويسندگان فقط به بيان اين جمله که مريض شد و از دنيا رفت اکتفاء کرده اند.
در کتب تاريخي نقل شده است که يهوديان چندين مرتبه تصميم گرفتند که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را به شهادت برسانند ولي هر مرتبه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ توسط جبرييل از اين توطئه آگاه مي شد و يهوديان به مقصود خود نمي رسيدند و در پايان جنگ خيبر نيز گروهي از بزرگان قوم يهود زينب دختر حارث را که از اشراف يهود بود و پدر خود حارث و برادر خود مرحب و شوهر خود سلام بن مشکم را از دست داده بود تحريک کردند تا شايد به مقصود خود که نابودي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و در نتيجه نابودي دين تازه تأسيس اسلام بود نايل شوند ولي اگر چه اين عمل نيز به شهادت آني و فوري آن حضرت منجر نشد ولي باعث مسموميت آن حضرت گرديد و در نهايت در درازمدت به شهادت آن حضرت انجاميد.
مورخ بزرگ "محمد بن عمر واقدي" در مغازي، واقعه رحلت پيامبر را چنين نقل مي کند:
چون رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خيبر را گشود و آرام گرفت، زينب، دختر حارث شروع به پرس و جو کرد که محمد کدام قسمت گوسفند را بيشتر دوست دارد؟ گفتند: شانه و سردست را، زينب گوسفندي را کشت، و سپس زهر کشندة تب آوري را که با مشورت يهود فراهم آورده بود به تمام گوشت و مخصوصاً شانه و سردست آن زد و آن را مسموم کرد. چون غروب شد و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به منزل خود آمد پس متوجّه زينب شد از او پرسيد، کاري داري؟ او گفت: اي ابوالقاسم! هديه اي برايت آورده ام ـ اگر چيزي را به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ هديه مي کردند از آن مي خوردند و اگر صدقه بود از آن نمي خوردند ـ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دستور فرمود تا هديه او را گرفتند و در برابر آن حضرت نهادند. آن گاه فرمود: نزديک بياييد و شام بخوريد! ياران آن حضرت که حاضر بودند نشستند و شروع به خوردن کردند. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از گوشت بازو خوردند و "بُشْر بن براء" هم لرزيد. همين که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و بشر لقمه هاي خود را خوردند، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به ياران خود فرمود: از خوردن اين گوشت دست برداريد که اين بازو به من خبر مي دهد که مسموم است. و "بشر بن براء" گفت: اي رسول خدا، به خدا سوگند که من هم از همين يک لقمه فهميدم، و علّت آن که آن را از دهان بيرون نينداختم براي اين بود که خوراک شما را ناگوار نسازم، و چون شما لقمه خود را خورديد جان خودم را عزيزتر از جان شما نديدم. وانگهي اميدوار بودم که اين لقمه کشنده نباشد، بشر هنوز از جاي خود برنخاسته بود که رنگش مانند عباي سياه شد و يک سال بيمار بود و نمي توانست حرکت کند و بعد هم به همين علّت مرد. همچنين گفته اند که �بشر بن براء� هماندم مُرد و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پس از سه سال ديگر زنده ماندند.
رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ زينب را فرا خواندند و پرسيدند: شانه و بازوي گوسفند را مسموم کرده بودي؟ گفت: چه کسي به تو خبر داد؟ فرمود: خود گوشت. گفت آري. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: چه چيزي تو را به اين کار واداشت؟ گفت: پدر و عمو و همسرم را کشتي و بر قوم من رساندي آن چه رساندي. با خود گفتم اگر پيامبر باشد که خود گوشت به او خبر مي دهد که چه کرده ام، و اگر پادشاه باشد از او خلاص مي شويم.
در مورد سرنوشت زينب مطالب مختلفي نقل شده است. برخي از راويان گفته اند: رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دستور فرمود تا او را کشتند و به دار آويختند و برخي از راويان گفته اند: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ او را عفو فرمود. سه نفر هم دست بر طعام برده ولي چيزي از آن نخورده بودند. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به اصحاب خود دستور داد تا خون بگيرند و آنها ميان سر خود را تيغ زدند و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ هم زير کتف چپ خود را خون گرفت و هم گفته اند که از پس گردن خود خون گرفت.
گويند: مادر بُشْر بن براء مي گفت: در مرضي که منجر به مرگ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شد به ديدنش رفتم رسول خدا تب شديدي داشت، پيامبر فرمود: همان طور که اجر و پاداش ما دو برابر است بلا و سختي ما هم دو چندان است. مردم مي پندارند که من گرفتار ذات الجنب شده ام، و حال آن که چنين نيست و خداوند آن بيماري را بر من مسلط نکرده است و اين ريشخندي شيطاني است. اين اثر لقمه اي است که من و پسرت خورديم، از آن روز بيماري در من ريشه دوانده است. تاکنون که پاره شدن رگ قلبم نزديک شده است. بنابراين رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از دنيا رفت در حالي که شهيد بود... .[1]
علاوه بر واقدي، "ابن هشام"[2]، "طبري"[3] و "ابن اثير"[4] اين واقعه را نقل کرده اند ولي اين سه مورّخ بيان کرده اند که رسول خدا لقمه را بيرون انداختند و از آن گوشت چيزي تناول نکردند ولي آن زهر خطرناک به آب دهان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مخلوط شد و همين باعث شهادت آن حضرت گرديد. (ظاهراً اسناد اين سه مورخ از يک فرد و آن هم ابن اسحاق مي باشد).
"يعقوبي" مورّخ بزرگ ديگر جهان اسلام نيز اين جريان را در تاريخ خود ذکر مي کند ولي فقط به مسموميت آن حضرت اشاره مي کند ولي از شهادت آن حضرت سخن نمي گويد.[5]
مورّخان و محدّثان شيعه نيز بيشتر به اين سمت رفته اند که علت مرگ رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ همان گوشت مسمومي بوده است که زينب "دختر حارث" به آن حضرت خورانيده بود.
علامه مجلسي (ره) در کتاب "جلاء العيون" نقل مي کند که:
"در احاديث معتبر وارد شده است، آن حضرت به شهادت از دنيا رفت. چنان چه "صفار" به سند معتبر از حضرت صادق ـ عليه السلام ـ روايت کرده است. [6] مرحوم "ثقة الاسلام کليني" نيز در کتاب با ارزش "اصول کافي" به اصل توطئه از قول امام باقر ـ عليه السلام ـ اشاره مي کند. [7]
برخي از اخبار و نقل ها نيز حکايت از آن دارند که پيامبر گرامي اسلام توسط برخي منافقين در ميان مسلمين مسموم گرديده و به شهادت رسيدند.
در کتاب "فروغ ابديت" نيز بعد از نقل اين واقعه در پاورقي آمده است:
معروف اين است که پيامبر در کسالت وفات خود مي فرمود : اين بيماري از آثار غذاي مسمومي است که آن زن يهودي پس از فتح براي من آورد. زيرا اگرچه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اولين لقمه را بيرون انداخت ولي آن زهر خطرناک با آب دهان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ کمي مخلوط شد و روي دستگاه هاي بدن آن حضرت اثر خود را گذاشت.[8]
پس مي توان از مجموع آنچه بيان شد نتيجه گرفت که مرگ پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ طبيعي نبوده است و آن حضرت با شهادت از دنيا رحلت کرده اند.


------------ --------- --------- --------- -
[1] . محمد بن عمر واقدي، مغازي، ترجمه دکتر مهدوي دامغاني، نشر دانشگاهي، ج2، ص517 الي 519.
[2] . ابن هشام، السيرهَ النبويّه، بيروت، دارالقلم، ج3، ص352.
[3] . محمد بن جرير طبري، تاريخ الطبري، دارالکتب العلميه، ج2، ص138.
[4] . ابن اثير، الکامل في التاريخ، دارالاحياء التراث العربي، ج1، ص598ـ599.
در پاورقي اين کتاب اين واقعه را از قول ديگر مورّخان و محدثّان نيز نقل مي کند بعد از نقل اين مطلب که اين روايت از ابن اسحاق مي باشد مي گويد: بيهقي در کتاب دلايل النبوهَ اين مطلب را از طريق ابي نفرهَ از جابر نقل مي کند. و عبدالرزاق در تأليف خود از معمر از زهري و ابن حجر در الفتح و مسلم در کتب خود و النووي در شرح مسلم و... اين حادثه را بيان مي کنند (رجوع شود به پاورقي کتاب الکامل في التاريخ، ج1، ص598).
[5] . تاريخ يعقوبي، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، انتشارات علمي و فرهنگي، ج1، ص416.
[6] . مجلسي، محمد باقر، جلاءُ العيون، ص82ـ83.
[7] . کليني، اصول کافي؛ مجلسي، بحارالانوار، ج2؛ و در کتب ديگر خود در باره اين واقعه احاديثي نقل نموده است که دلالت بر شهادت آن حضرت دارند.
[8] . سبحاني، جعفر، فروغ ابديت، قم، دفتر تبليغات اسلامي، ج2، ص664.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:47 | لینک  | 

 

ایمان ضعیف به عقایدی راسخ برتر است از ایمانی راسخ به عقاید ضعیف.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 19:53 | لینک  | 

 

شاید بعد ها بدانیم که چه از دست دادیم با از دست دادن یکدیگر.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:2 | لینک 

 

بالاخره، اولین داستان کوتاهمو نوشتم.

" کولی"

شاید اسمشو رو تعجیل انتخاب کردم.

البته از دوستم بهنام که این اسمو پیشنهاد کرد ممنونم.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 14:9 | لینک  | 

بهم گفتی اگه بخوام، دیگه به وبلاگم سری نمی زنی.

فکر کردم. اگه این کارو بکنم میشم " مخاطب گزین"!

تا حالا فکر کردی اگه هر نویسنده ای مخاطب خودش رو انتخاب می کرد چه اتفاقی می افتاد:

- یه سری کتاب دست یه عده مردمی بود که هیچ علاقه ای به خوندن این کتابا نداشتند و فقط مورد لطف گزینش نویسنده قرار گرفته بودند.

و

- یه عده در خماری خوندن کتابایی بودن که نویسنده هاشون اونا رو مورد غضب قرار داده بودن و از کتاباشون محروم کرده بودن.

و این مساوی بود با نابودی نویسنده، اثر و خواننده.

تو که نمی خوای این سه، نابود شن!؟

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:1 | لینک  | 

 

کاش تفاوت بین دویدن و فرار کردن رو می دونستی!

فرار کردن کار آدمای ضعیف و  بزدله و دویدن کار آدمای قوی و شجاع.

شاید برای دویدن بهت مدال بدن ولی مطمئن باش کسی برای فرار کردن، تو رو تشویق نمی کنه!

سعی کن از مشکلات فرار نکنی.

آماده باش و برای حل مشکلاتت، دویدن رو آغاز کن.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 11:55 | لینک  | 

واسه یه امضای ناقابل مجبور بودم بیام تهران و برم شهرک آزمایش. از آزادی سوار اتوبوسای ونک شدم و بی خیال و سرخوش گرفتم خوابیدم. وقتی بیدار شدم دیدم آخرشه و جا تره و راننده نیست.

من ونک بودم!

دوباره پیاده شدم و با یه کم پیاده روی رسیدم به ایستگاهی و از اونجا سوار اتوبوس دیگه شدم. این دفعه به راننده سپردم که سر بلوار مرزداران پیادم کنه.

کلی دم در منتظر بودیم. من و یه عالم ملت! تا اینکه حضرات در و باز کردن و منم رنگ نواری که فکر کنم قرمز بود رو گرفتم تا به بخش مورد نظرم برسم.

بعد کلی انتظار نوبت به بنده رسید و از بخت من سرهنگ رو حال نبود و ردم کرد. یعنی گفت بی خود منتظر شدی و من امضا نمی کنم!

تو دلم گفتم مردک فکر می کنی چند تا ستاره رو دوشته باید ما رو آدم حساب نکنی. فکر کردی کی هستی! ولی اشتباه کرده بودم. یعنی اشتباه فکر کرده بودم که دارم تو دلم این حرفا رو میزنم. دیدم همه دارم نگام می کنن و سرهنگ که قرمز و عصبانی شده بود داد زد:

سرباز بندازش بیرون!!!

سرباز هلم داد بیرون و مردم رو می دیدم که قیافشون شبیه مریضا بود. می خواستن التماس کنن به سرهنگ. انگار خداشونه! یا شاید شافی درداشون.

تف به این روزگار!

نشستم. حالم گرفته بود. بعد کلی راه و خستگی، طرف میگه من امضا نمی کنم. بیرون!

گفتم توکل می کنم به خدا. همون جمله معروفمو که بالای برگ امتحانی تو دانشگاه می نوشتم، تو دلم زمزمه کردم:

"  توکلت علی الحی الذی لا یموت "

دوباره رفتم دفتر سرهنگ. البته نه برای التماس و خواهش. خودمو خوب می شناسم. دیدم سرهنگ نیست. منشیش بود. یه سروان. نامه رو دادم دستش و وقتی خوند با احترام گفت برو طبقه بالا.

رفتم بالا. یه سروانی با لباس شخصی نشسته بود. همکاراش بهش می گفتن سروان. نامه رو اینبار دادم به ایشون. وقتی خوند پرسید: " از زنجان چه خبر؟" و اسم بعضی خیابونای شهر و گفت. تعجب کردم. پرسیدم : اهل زنجانید؟ جواب داد که نه ولی مدتی ساکنش بوده و کلی خاطرات خوب ازش داره. منم خندم گرفت و گفتم  که فکر کنم سرهنگتون خاطرات خوبی از شهر ما نداره و جریانو واسش تعریف کردم.

اونم حرفای منو تصدیق کرد و سفره دلشو پیشم باز کرد. امضا رو داد و روبوسی کردیم و اومدم بیرون - اند جوگیری بود!-.

از در که میخواستم برم بیرون یه جمله ای ذهنمو گرفت که توی یه قاب کوچیک تو دژبانی اسیر شده بود

یه آیه و برای من یه نشانه:

" الیس الله بکاف عبده"

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟

تازه فهمیدم که چقدر اشتباه می کردم. من به امید سرهنگ و امضاش بودم که کارم درست نمی شد. آخر سر هم امید و توکل کارمو ردیف کرد.

برگشتم به سرباز دم در گفتم:

به خدا، کافیه. از سرشم زیادیه!

شنیدم که سرباز آروم گفت:

"دیوانه!"

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

البته این داستان، کاملا واقعی بود و برای خود من اتفاق افتاده.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:39 | لینک  |