"گریه توی یه رستوران اون هم جلوی چشم مردم"
آه چقدر من از تو دور بودم و بی انصاف!
همیشه ديگران دلبسته شعر هایش می شوند!
و اوست که خود برای خویشتن، رقيب مي سازد!
شاعر دشمن خويش است.
گر بخواهم وصف اوصافش نمايم مو به مو
بي گمان ابيات شعرم مي زند از حد، کنار
ظاهرش بس ساده و بي زحمت از آرايش است
کاين خلوص وسادگي باشد برايش، اعتبار
تا به کي گردد سوار آن فيات رو به موت
وقت آن شد بر سمند آرزو، گردد سوار
چهره ي خندانش از گلشن، مصفاتر بود
نطق گيرايش بسي زيباتر از صوت هزار
مشعل علم ار نخواهي سرد و خاموش ، اي خداي
آتش سيگار او را تا ابد، روشن بدار
مدّعي با " انتظاري[1] " حرف اگر داري، بگوي
تا يکي سازم برايت، جملگي ليل و نهار!
انتظارِ" انتظاري" را کشيدن، مشکل است
بهر ما ناديدن ايشان بُوَد بس ناگوار
از در و ديوار دانشگه، چنين آيد نوا
کاش بودي هفت روز هفته، درسش برقرار
حق به " حقّي [2] " مي دهم گر مي فروشد فخر و ناز
باشد الحق دوستي با "انتظاري"، افتخار
دوش ديدم زهره کاندر بُرج شادي مي سرود:
"کاختر اقبال او باشد الهي بر مدار"
دانش آموزي به رسم شوخي و لبخند و ناز
در ميان جمع يارانش کشيدي الهوار:
"گر کند با نمره بالا مرا استاد پاس
مي نمايم از برايش جان شيرينم نثار"
دانش آموزي دگر گفتا که چون مي بينمش
مي دهم چون دختران نو عروس از کف، قرار!
"انتظاري"، غصه ايّام فاني را مخور
تا چو من، زلف سياه خود مسازي، آرد وار
نامم ار پُرسي، چنين گويم که باشم "مرتضي"
کز کَرَم ما را به نامي، خوش نمودي روزگار
مرتضي کرمي " خرّم"
26/1/86
کوي دانشگاه تهران
[1] مهندس عليرضا انتظاري
[2] حامد حقي
البته خدا میدونه که بعد داستان کوتاه سر از کجا در خواهد آورد!
فکر می کنم که دلم می خواد از قید وزن رها شم. خیلی حال میده انگار تو ماهی!
وزن نمی ذاره حرفتو راحت بزنی. البته وزن و قافیه.
اینه دلیل اینکه زیاد چونه می زنم و فک!!!
جیم واو را با
همین چند تا حرف کوچیک اگه بهم وصل شن دمار از روزگار امثال منو در میارن.
یه عادت قدیمی که داشتم و دارم اینه که وقتی جورابامو از پام میکنم حواسم نیست که کجا میذارمشون و اون وقت وقتی لازمشون دارم باید کلی بگردم دنبالشون!
خیلی مسخره اس.
آخه هیچ وقت فکر فرداشو نمی کنم که بابا فردا دوباره باید پیداش کنی ها! بازم انگار نه انگار گوله اش می کنم و می شوتم یه سمتی!
حالا وضع تو خونه خیلی بهتره حداقل می دونم کجاها رو ! باید بگردم.
از زیر یخچال و میز و کمد و هزار کوفت وزهرمار دیگه گرفته تا بالای رخت خوابا و کنار پنجره و توی یخچال و این اواخر توی ظرف ها! - البته خدا رو شکر که مادرم این چرندیاتو نمی خونه!-
کار راحتی البته واسه من که یه عمری بدین منوال سر کردم اما توی خوابگاه نه! البته تو این خوابگاه جدید نه. آخه محیطش هنوز بکره. اتاقمو می گم.
امروز صبح دنبالشون بودم. همه جا رو گشتم نبودن. انگار که بچه از باباش فرار کنه!
بچه های بو گندوی من کجایین؟!
ولی پیداشون کردم.
زیر بالشم بودن!
خیلی آروم خوابیده بودن. ولی اعصاب من داغون بود چون سر کلاسم دیر رسیدم.
" کاش هیچ وقت جورابامونو در نمی آوردیم"
چون سایهء عشقت، به سر زار من افتاد
بس فتنه و آشوب، که در کار من افتاد
گفتم که دگر روی خوشی باز نبینم
چون زخم نگاهت به دل زار من افتاد
چون قُرعه به رسوایی عشّاق کشیدند
این قرعه به نام من و دلدار من افتاد
گویا نتوان دید دگر روشنیِ صبح
تا ظلمتِ گیسویِ تو بر کار من افتاد
چون دایرهء چهرهء زیبایِ تو دیدم
بر خال لبت ، گردش پرگار من افتاد
یوسف، چه نکو گفت چو سیمای تو را دید:
با خندهء تو،گرمی بازار من افتاد
از روز ازل تا به ابد بر لب عشّاق
افسانهء رسوایی و اخبار من افتاد
تقدیر من این بود که مسحور تو گردم
چون بر نگهِ سِحر تو، انظار من افتاد
شاید که شَوَم، شاعر شیرین سخن عشق
گر بر لب شیرین تو، اشعار من افتاد
دانی ز چه "خرّم" شده این بار تخلّص
چون خرّمیِ عشق، به گلزارِ من افتاد
مرتضی کرمی "خرّم"
۱۰ دی ماه ۱۳۸۴
کوی دانشگاه تهران
--------------------------------------------------------------------------------------
یک نکته: این اولین شعری بود که "خرِّم" رو به عنوان تخلص انتخاب کردم.
دختر: از حرفهایت چیزی نمی دانم، عشق دیگر چیست؟!
پسر از عشق گفت و دوست داشتن و شیرین و فرهاد و خسروها و دختر از پیچ و مهره گفت و تضاد طبقاتی و خواستگاری میلیاردی!
پسر از احساس گفت و دختر از بی احساسی!
پسر گفت و گفت و گفت و دختر نیز هم. انگار خدا برای گفتن آفریده بودشان. لختی گذشت. پسر آرام شده بود و انگار قانع و دختر فاتح می انگارید.
فضا سنگین بود. دیگر جای ماندن نبود. ساقه های لطیف گل احساس و عشق پسرک، با دستان زمخت منطق و عقل دخترک، خرد شده بود.
پسر آرام شده بود و سرافکنده و دخترک بود که گاهگاهی خنده بر لب میزد. پسر مفهوم این ریز خنده ها را می دانست!
بلند شد. کمری صاف کرد. انگار بار امانتی که آسمان ها نیز سر از پذیرشش وا زده بودند، اینک از دوش پسر برداشته بودن. ایستاد. سمت در رفت و دختر همچنان نشسته بود و چه مغرور افق را می نگریست.
به دم در که رسید. تامل کرد. برگشت. دختر که انگار از دیو سپید نامه امان گرفته باشد با شتاب برخاسته بود.
پسر با خود گفت:" ای کاش می دانستی چه گفتم و ای کاش می دانستم به که گفتم!".
برای آخرین بار خواست لب وا کند. لبانش خشک شده بود. مدت زیادی نبود که داشت خود را متهم می کرد به عشق. خواست بگوید ... .
اما از تصمیمش منصرف شد. شاید به گمان تمسخر! بعید بود. پسر از تمسخر دیگری نمی ترسید. اما... اما نگفت.
روزها می گذرد و هنوز پسرک به یادش است. به یاد او که... .
دوستان دوباره تشجیعش می کنند که دیگر بار بگوی. شاید این گوی امتحان باشد و تو چوگان باز. پسر می خندد:" من اسب چوگان باز نیز نیستم"!
ولی تصمیمش را گرفته بود. همان روزی گرفت که گریختن آهو وار دخترک را نظاره می کرد.
" دیگر نخواهم گفت و می دانی! هرچند عاشقت بودم و هستم و خواهم بود" و این را نیز نگفته بود. شاید این بود کلام آخرینش که در محبس حنجره اش، محکوم به ابد گشت.
و هر غروب، پسرک می اندیشد که برای که متاسف باشد و برای که خوشحال . برای خویشتن خوشحال باشد که دختری را از دست داد که عاشق پسرک نبود و دوستش نمی داشت بی گمان و یا برای دختری متاسف باشد که پسری را از دست داد که عاشقش بود و دیوانه!
و چند روز دیگر روز عشق است. روزی که باید به عشقش تبریک گوید ولی نمی گوید!
میداند که دخترک می داند که خواهد گفت اما دیگر نه رو به رویش و نه با نامه و نه با پیغام. در دل تبریک خواهد گفت. جاییکه دختر عشقش می داند که چه می گوید، می داند که با کیست و می داند که عشق محکمتر از عقل است!
۲۹ بهمن، سپندارمذگان، روز عشق ایرانی خجسته باد!
و میدانم که می دانی
کلیدی باز بر کام است و رنگی بر لبانم
تا نبینی غصه را
بی پرده و حاشا
و اشکی را که با هر چکه می سازد
سرودی بس خوش آهنگی
"که من عاشقترینم
عاشق رسوا ترینم"
و میدانم که می دانی
نخواهم گفت دیگر بار شعری، صدایی، نغمه ای آهی
مقابل با هلال ابروانت، ماه رویت، اختر چشمت:
"که من عاشقترینم
عاشق رسوا ترینم"
و می دانم که می دانی
نخواهی یافت چون من
بلاکِش عاشقی، مردی سراسر عشق
که در هر لمحه از عمرت، که در آغوش او افتی
نهان یا آشکارا
فراوان نعره خواهد زد:
"که من عاشقترینم
عاشق رسوا ترینم"
و می دانم که می دانی
که تا آتش به آتشگاه آذردین
فروغ زندگی بخشد
فروغ آتش عشقت
درون مجمر قلبم
نخواهد جُست رنگ تار خاموشی
و یا آهنگ بی روح فراموشی
و می دانم که میدانی
فراوان خاطر مردان و نامردان
سحرگاهان و شبگاهان
شود بسیار آزرده
به آهنگ جگر سوزم:
"که من عاشقترینم
عاشق رسوا ترینم"
و می دانم که می دانی
که بس دیوار ناپیدا کرانی را
به دور کاخ وصل از حمله تاتار عشقم
خود کشیدی
با همان دستی که روزی
در رثایش بس قلم راندم:
"بلورین، سرو شاخ و نسترن ساق"
که تا هرگز
نگیرد دختر احساس پاکت
نامه ای از سوی احساسم:
"که من عاشقترینم
عاشق رسوا ترینم "
صبح که بیدار شدم کلی خندیدم.
می گی واسه چی؟!
" شرايط بحراني، مجال آزمون روش هاي نوين نيست"
مثلا:
- وقتي زبونم لال، سر کوچه تون،دست به آب نياز داشتي اونم موقعي که داري ميري سر کارت،نگي خودمو نگه مي دارم تا برسم اداره!
- يه عمره که يه مسيرخاصي رو داري ميري بدون هيچ مشکلي، روز کنکور نگي بذار از يه مسير ديگه برم زودتر مي رسم!
- يه عمره داري شبا املت ميخوري ( غذاي کاملا اعياني توي خوابگاه)، شب امتحان جو گير نشي با شير و تن ماهي و سوسيس و بادمجون معجون تقويت حافظه بسازي و بخوري!
.
.
.
- روز هاي تعطيل غذا درست کنم
و از همه مهمتر
-جورابامو بشورم.
گاهی وقت ها این سوال آزارم میده. خوب که چی بعد ۷۰ یا ۸۰ سال بمیریم که چی بشه؟!
۵ -۶ سال پیش این سوال رو از یه آدم با سواد کردم. جواب داد: خدا قادره و فیاض مطلقه. اگه مارو خلق نمی کرد می تونستیم ادعا کنیم که ای خدا چرا ما رو خلق نکردی! ما که می تونستیم مخلوق باشیم. ما که می تونستیم بندگیت رو بکنیم واسه چی خلقمون نکردی؟
برگشتم گفتم این جواب من نیست.اینجوری که تو جواب می دی خدای خودت رو هم نقض می کنی؟!
من می تونم روی کاغذ شکلی رو بکشم که خدات خلق نکرده مثلا حيوني که هر جزئش واسه يه حيون ديگه باشه!
الان هم دوباره اين سوال سراغم اومده. زندگي يعني چه؟! ما ۷۰-۸۰ سال زندگي کنيم خوب يا بد، که چه؟!
بد اگه خيلي شانس بياريم بريم بهشت و گرنه به جرم خلقت بايد بريم جهنم! واقعا جوابشو پيدا نکردم.
کسي جوابمو مي ده؟
استاد کائنات که این کارخانه ساخت
مقصودعشق بود جهان را بهانه ساخت
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
خيلي دوست دارم اين ايميل واسه يادگاري هم که شده و به خاطر اينکه حداقل اسامي دوستان فراموش نشه، به همه ي اين عزيزان برسه.
البته ۳ نفرشون فکر نمي کنم دم دست باشن: صنيعي، طهماسيان و گلستاني.
من تو اين ۴ سال فکر مي کردم که ۲۵ نفر دانشجوي استخراجيم. يه شب هرچي شمردم شدن ۲۶ تا!
بعد ۴ سال يکي به جمعمون اضافي شده بود!
حالا فقط بيت اولشو ميگم که هم بازار گرمي شه و هم (نمي دونم، کم آوردم!)
به هـــــشتاد و اندي که اندش سه بود
دو جـــين و دو اخــــتر نــــمــودي فرود
مرتضي کرمي " خرّم "
شب اتاقمون پر بود. تقريبا ۵+۲=۷ نفر! ۵ نفر که خودمون بوديم و ۲ نفر از دوستان سيد بودن که واسه آزمون دکترا اومده بودن تهران.
به هر حال من شب رفتم اتاق رامين تا هم اون تنها نباشه و هم ما رو سر و کول هم ديگه نخوابيم! ولي امان از يه قطره خواب! آخه عادت خواب من اينه که يا بايد تو رختخواب خودم باشم يا يه بالش خيلي کوچيک زير سرم بذارم و يه بالش هم بغلم بگيرم و يه بالش هم بذارم لاي مفصل زانو هام. يعني حداقل سه تا بالش مي خواستم که يه خواب راحت داشته باشم که از استرس نتونستم بخوابم. صبح که شد با عجله دو تا آژانس گرفتيم و رسيديم به تهران پارس، دانشگاه امام حسين. دانشگاه که نه پادگان امام حسين!
به هر حال با بازرسي رفتيم تو و بدون بازرسي اومديم صنعتي اصفهان.
چه دوراني بود دوران ليسانس!
از مرتضي کرمي "خرّم "
شب که مهتاب سَرَک باز ز دیوار کشید
تا به خلوتگه پروانه و شمع
زند از پنجره ی خاطره دید
شاخه ای خواست که از مزرع سبز
سبدی ماه فرو چیند و چید!
روی تک شاخه ی عریان درخت
ناله ی مرغ شب از سینه برون تاخت به شب
دل آیینه شکست
پای هر رهگذر از ماتم این آینه خست
دل بیدی هوس عشق نمود
تا که بادی به صد نغمه و رود
زلف آشفته ی آن بید ربود
قطره ای اشک چکید
قامت سرو خمید
ناگهان باز، دل آهنگ تو کرد
یاد آهنگ فریبنده ای از چنگ تو کرد
اشکم از چشم روان باز شد از داغ غمت
یادم از خال لبت آمد و ابروی خمت
دست بر دامن " وحشی " زدم از شدت آه
" روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم
ساکن کوي بت عربده جويي بوديم"
نفس بي رمقم باز گريخت
شوکران، باد به حلقوم من از ياد تو ريخت
آخرين نغمه سر از پرده کشيد
پرده ی باکره ی حنجره را
با دو صد یاد تو آهسته درید :
"فارغ از عشق تو هرگز نتوانم که نبود
فارغ از طرّه ي مفتون و هراسان تو، دل"
داستان اون روزی رو گفتم که تو سالن چمران واسه درس ادبیات قرار شد برم شعر بخونم. بدون هیچ استرسی. شاد و شنگول.
-ببینم شعرتو...
-خدمت شما
مرد ( گیریم استاد) کاغذ رو گرفت و خوند و دریغ از حتی اندکی تامل.
- این چیه نوشتی؟
-دختر
-نه، نمیشه. اینجا که جای این کارا نیست.
- چشم مشکلی نداره ولی استاد این فقط شعره...
- گفتم که نه.
کاغذ روتا کردم و گذاشتم لای دفترم و از پله ها ریلکس اومدم پایین. نشستم ردیف اول پیش مسبب همه این برنامه ها استاد سرور.
توقع داشتم کار همین جا تموم بشه که همون مرد پشت تریبون گفت:
- نمی دونم این بچه های فنی متاسفانه چه علاقه ای به مسائل جنسی دارن و همه فکرشون رو دختره! شعری که قافیه مصرع اولش خر و دومیش دختر باشه ببین دیگه چه شعریه!
سالن ترکید. البته توسط پسرای فنی علاقمند به مسائل جنسی! و من سرافکنده از کارم. از رفتار اون مرد بدم اومد. اگه قرار بر این بود که شعر خونده نشه دیگه این اراجیف دیگه چی بود. حیف ترم اول بودم و چیزی نتونستم بگم و واسم اسم استاد مترادف بود با "خفه شو!"
احساس می کردم که نگاه یه سری از دخترا، واسم خنجره. یه بار هم که از در فنی پایین رد می شدم یکی از دخترای اکتشاف ۸۳، پشت سرم به رفیقش گفت:
- آدم باید خودش شخصیت داشته باشه و یه سری از چیزا رو بفهمه!
سال اول و مخصوصا ترم اول بدترین ترم زندگیم بود. و...
و اینجوری بود که ترس بالا رفتن از سن تو وجودم رخنه کرد. هنوز هم که هنوزه این حس رو دارم. لعنت به تو ای مرد!
و مشاور فقط گوش می داد. یکی از دخترا برای تصدیق حرف من داستان خودشو گفت که مشابه داستان من بود.
بعد از ظهری که خیلی واسم خاطره انگیز بود تعفن این خاطره لجنزارش کرد.
لعنت به تو ای مرد!
حالا چند بیت اول شعرمو می نویسم تا بدونی قضیه چی بود و چی شد:
خنده هایش می برد دل را ز دست هر خری
آنکه از دستش پسر دائم به عرعر ،دختر است
چون گلی بودیم در دوران درس و مدرسه
وانکه ما را می کند هر لحظه پرپر، دختر است
می نشیند با کس و ناکس به مهر و عاطفه
آنکه از دستش کنم من سکته آخر، دختر است...
نظر شما چیه؟!
دیشب که باز پیرَهَن از اشـــــــک، آب بود
او بی خبر ز ناله ی من، خوابِ خواب بود
شـب بود و ماه، جرات نــور افکنی نداشت
افـــکار من مـشوّش و حــــــالم خراب بود
گــاهی صدای ناله ی جغدی، که خسته بود
گـــاهی صدای پا، که همان هم سراب بود
شب بود و باد، سر به سر شاخه می گذاشت
هـر سایه رقص می زد و مستِ شراب بود
احـــوال من، حـــــکایتِ سیـــگار مُرده ای
افـــتاده در کـــنار درختی، کــــباب بــــود
" آیــا؟ چـــرا؟ چگونه؟ کجا؟ کی؟ کدام؟ "
ذهــــنم، زباله دان ســوال و جـــــواب بود
" آیا شود که گوشه ی چشمی ... "، دگر بس است
بی شک، وفا و عشق، همه لای کتاب بود
انـــدی گــذشت ساعت و از وحشــت سحر
شـــب با ســیاهــبازی خود در شــتاب بود
مــن ماندم و ســـپیده ی بی روح و چشم تر
او بی خبر ز ناله ی من، خوابِ خواب بود
مرتضی کرمی " خُرّم "
آذر 87 - دانشگاه صنعتی اصفهان
به دل تيره شب ؟
به يکي هاله دود ؟
يا به يک ابر سياه -
که پريشان شده وريخته بر چهره ماه ؟
به نوازشگر جان ؟ -
يا به لطفي که نهد گرم نوازي در سيم ؟ -
يا بدان شعله شمعي که بلرزد ز نسيم ؟
به چه مانند کنم حالت چشمان تو را ؟
به يکي نغمه جادويي از پنجه ي گرم ؟ -
به يکي اختر رخشنده بدامان سپهر ؟
يا به الماس سياهي که بنوشندش در جام شراب ؟
به غزل هاي نوازشگر حافظ در شب ؟ -
يا به سرمستي طغيانگر دوران شباب ؟
به چه مانند کنم سرخي لب هاي تو را ؟
به يکي لاله شاداب که بنشسته به کوه ؟ -
به شرابي که نمايان بود از جام بلور ؟
به صفاي گل سرخي که بخندد در باغ ؟ -
به شقايق که بود جلوه گر بزم چمن ؟ -
يا به ياقوت درخشاني در نور چراغ ؟
مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم ؟
به بلوري رخشان ؟ -
يا به پاکي و دل انگيزي برف ؟
به يکي ابر سپيد ؟ -
يا به مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم ؟
به يکي چشمه ي نور؟ -
يا به سيماي گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندي که کند جلوه گري در مهتاب ؟ -
به گل ياس که پاشيده بر آن پرتو ماه ؟ -
يا به قويي که رود نرم و سبک در دل آب ؟
به چه مانند کنم خلوت آغوش تورا ؟
به يکي بستر گل ؟ -
به پرستشگه عشق ؟ -
يا به خلوتگه جانها که غم از ياد برد ؟
به نفس هاي بهار ؟ -
يا به يک خرمن ياس -
که شميم خوش آن را همه جا باد برد ؟
به چه مانند کنم ؟
من ندانم
به نگاهي تو بگو -
به چه مانند کنم... ؟!
شاعر: (؟)
دلي كه كرده هواي كرشمههاي صدايت
نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسههايت
ترا ز جرگهي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نميكنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دستهاي عقدهگشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
"دلم گرفته برايت" زبان سادهي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!
حسین منزوی
و برف بود که می بارید بر سینه داغ سنگ.
وه چه راحت دلم از هُرُم یادت تفت و چه راحت دل سنگی خنک شد.
و گاهگاه کلاغ سیاهی بود که قاه قاه، برایم غار غار می کرد.
ای که در کنکور ارشد، حقّ ما را خورده ای
گرچه گویی " من نخوردم حقّت" اما خورده ای
من شنیدم با رفیقان، تست ها را می زدی
ای عجب، با دوستانت، حقّ ما را خورده ای
با ادا گویی: " که من مقبول تهران گشته ام"
بی حیا، شرم و حیا را بی محابا خورده ای
نیک دانم این، نه اتمام امور حق خوری است
غرق استسقایی و از آب دریا خورده ای
مرتضی کرمی " خرّم"
