پایان ترم که میرفتم خونه تو جاده بود که اتوبوس حامل بنده، تصادف کرد. خیلی هم شانس آوردیم که فقط در جلو با قسمت پشت حضرت اتوبوس، داغون شد و با دو ساعت تاخیر رسیدم به شهرم. ولی عجب برف قشنگی می بارید.
سر صبح بود حول و حوش سحر. خیلی حال میده خروس خون به جایی که منتظرشی و میدونی منتظرتن برسی. یاد فیلم ماندگار "مادر" مرحوم "حاتمی" افتادم که " رقیه چهرآزاد" در نقش مادر حرف قشنگی زد که نقل به مضمونش خالی از لطف نیست که می گفت:
هیچی واسه یه مسافر لذتبخش تر از این نیست که موقع اذون به دیار یارش برسه.
*****
کتابی از دکتر شریعتی تو ایام تعطیلات به دستم رسید ، " شناخت ادیان" جلد دوم. البته بدون سانسور بود. بحث هایی کرده بود که تو ذهن من همیشه یه علامت سوال گنده جلوش بود. مخصوصا که تو محدوده ممنوعه ی دین مستتر شده بود. بحث های خوبی کرده بود و فریاد از تشیع صفوی کشیده بود. صفویه که همون کاری که موبدان با دین زرتشت کردند با اسلام و تشیع کردن.
*****
یکی از دوستان یه سری احادیث گلچین واسم فرستاده بود. احادیثی که با نگاه یه شیعه، خیلی هم عالی بود. ولی مگه همه شیعه اند و مسلمان؟!
به نظر من مسخره ترین چیزای ابتدایی رو در حق ائمه روا داشته بودن. به نشانه حبّ.
یاد حرفای شریعتی افتادم و خیانت صفویه. شاید اگه زمان معاویه جعل حدیث برای پیغمبر کردند در عصر صفوی جعل به نام امامان کردند. خوب آخه بزرگترین کتابای حدیث هم مال این دورانه.
البته من نمی گم که همه ی این احادیث جعلیند که اصلا در مقام شناخت و علم رجال نیستم و زحمت این علما را نادیده نمی گیرم. ولی ای کاش که این احادیث ( به نظر من جعلی) لا به لاش نبودن.
*****
یه سری به کشف الایات قران زدم. خیلی وقت بود که از این قران به علت حجم بالاش استفاده نمی کردم. زیتون ۶ بار اومده بود و تین فقط یک بار!
التين
95:1
الزيتون
95:1
زيتونه
24:35
وزيتونا
80:29
(لینک از پارس قران)
شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين (ع) روي دل با کاروان کربلا دارد حسين (ع)
امشب هرچه میخواهم بنویسم. نمی توانم. اصلا نمی دانم از چه بنویسم.
از آتش بنویسم یا از خیمه؟ از تازیانه بنویسم یا از دخترکان؟ از راس بنویسم یا از خنجر؟ از تل بنویسم یا از مقتل؟ از آفتاب بنویسم یا از عطش؟ از علقمه بنویسم یا از خجالت؟ از ۷۲ بنویسم یا از سی هزار؟ از کوفه بنویسم یا از خیانت؟ از برادر بنویسم یا از خواهر؟ از نهم بنویسم یا از دهم؟ از طفل بنویسم یا از سینه ی مادر؟ از کفن بنویسم یا از غسل؟ از ساربان بنویسم یا از انگشت؟ از مادر بنویسم یا از پسر؟ از مثله کردن بنویسم یا از خون؟ از خدا بنویسم یا از خون خدا؟ از کربلا بنویسم یا از کرب و بلا؟ از تنور بنویسم یا از خاکستر؟ از شام غریبان بنویسم یا از شام نا کسان؟ از نیزه بنویسم یا از گرز؟ از زخم پیشانی بنویسم یا از زخم دل؟ از وفا بنویسم یا از خیانت؟ از مشک بنویسم یا از دست؟ از شش ماهه بنویسم یا از سه ساله؟ ازحرامی بنویسم یا از حرامزاده؟ از ماتم بنویسم یا از زلف سپید؟ از نماز شب بنویسم یا از کمر شکسته؟ از تازه داماد بنویسم یا از حجله ی خونین؟ از پسر بنویسم یا از دختر؟ از غریب بنویسم یا از مظلوم؟
از چه بنویسم؟
از هرچه که بنویسم، حق ندارم از آب بنویسم. تا دخترکان بی تابی نکنند و عمو سر افکنده نشود!
گيرم حسين سبط رسول خدا نبود
گيرم كه نور ديده خير النسا نبود
گيرم يكي ز زمره ی اسلام بود وبس
از مسلم اين ستم به مسلمان، سزا نبود
گيرم به زعم نسل زنا ، بود كافري
بر هيچ كافر اين همه عدوان روا نبود
گيرم نبود سينه او، مخزن علوم
آخر ز مهر، بوسه گه مصطفي نبود ؟
اي ظالمان امت و بيگانگان دين
يك تن از آن ميان، به خدا آشنا نبود
گيرم كه خون حلق شريفش مباح بود
شرط بريدن سر كس از قفا نبود
اي پور سعد شوم كه از بهر نان ري
دين را فروختي و بچشمت حيا نبود
با دشمنان دين به خدا گر رسول بود
هرگز به اين ستم كه تو كردي رضا نبود
آتش به آشيانه مرغي نمي زنند
گيرم كه خيمه ، خيمه آل عبا نبود
همون جا بود که با دوستم عهد بستیم اگه هر جای ایران و دنیا که باشیم اگه تونستیم هر سال خودمونو به شب تاسوعای زنجان برسونیم و با هم باشیم. اون قبول شد زنجان و من اصفهان.
خیلی دلم می خواست امسال هم تو جمعشون بودم. ولی این جور که معلومه باید بطلبنت. یکی از اون ور دنیا پا میشه میاد مراسم رو می بینه و اون وقت من...
خوب حتما قسمت نشده- یه جوری باید خودم رو تسلی بدم -
یه کی از دوستان تعریف می کرد که سال گذشته یه گروه ۷-۸ نفری از ایتالیا اومده بودن. جلوی بازار هم ایستاده بودن. همه باهم. چشاشونو از جمعیت بر نمی داشتند. انگار اونا هم می دونستن واسه ی چی این مردم این کارا رو می کنن و مطمئنا مردم هم می دونستن اینا واسه چی اومدن. یه نفرشون شدیدا داشت گریه می کرد....
ولی کسی که تونسته خودشو اون روز سال به اونجا برسونه باید بخنده و راضی و خوشحال باشه. این منم که باید گریه کنم. گریه از این بابت که چی شد بعد ۲۳ سال، سال بیست و چهارم نتونستم برم؟
خوب باید دلمو خوش کنم به تلویزیون و اینترنت تا شاید تسلی خاطری واسم باشم.
کل یوم عاشورا کل ارض کربلا
ما هم اینجا با چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم که واسه شب تاسوعا یه دیگ حلیم درست کنیم و صبح عاشورا تو دانشگاه پخشش کنیم. این اولین مراسم پخت حلیم تو این دانشگاهه. شاید بتونیم رسمی بذاریم. شاید و امیدوارم.
ای خواجه که خاج و خشت و پیک و دل تو
آســــند و شــهـــند و بی بی و ســــربازند
مــغـــرور مــشو که بــنــده دیدم بسیار
گاهـــی به تقـــلـّــبی، یــلان می بازند
مرتضی کرمی " خرّم "
آهنگ جالبی بود و تو اون مدت ۶-۷ دقیقه ایش ذهنم همه جا رفت. یاد دوران کودکی افتادم که بعد از ظهر جمعه ها جلوی تلویزیون می شستیم و منتظر سریال مجید بودیم. مجیدی که انگیزه شد واسه اینکه شعر گفتنو ادامه بدم. چقدر دوسش داشتم.
بعد یه چند سالی رو تو ذهنم گذروندم و رسیدم به آخرین جلسه ی درس کاربرد کامپیوتر تو لیسانس. آخرین جلسه ای که دو نفر از دوستان لطف کرده بودن و گلچینی از عکسای مشترک بچه های این درسو تو یه کلیپ دور هم آورده بودن و اون هم با این آهنگ. هر چند اون روز اصلا حوصله نداشتم و نمی خواستم کلیپشونو ببینم ولی با اصرار آقای سرور موندم.- اواخر کلیپشون،بد خندم گرفته بود. کارشون خیلی هم درست بود و مشکلی نداشت و واقعا دستشون درد نکنه. ولی نمی دونم واسه چی عکسای انفرادی حضرات عالیات بیشتر از عکسای مشترک بود. بهش می خورد یه کلیپ شخصی باشه تا جمعی. یاد اون داستان افتادم که خانومه به شوهرش میگه ۳ متر پارچه گرفتم که واست دستمال بدوزم. خوب با ته موندش هم اگه چیزی موند یه لباسم واسه خودم میدوزم-
این خاطره هم واسم قشنگ بود.
ولی آخرین و اصلی ترین ذهنیتی که از این آهنگ واسم پیش اومد آخرین تابستون لیسانس بود اون هم تو طبس.
همه بچه ها که واسه کارآموزی رفته بودیم با کلی شکایت و اله و بله از این بهشت داغ - البته واسه ی من- در رفتن و فقط من موندم و مجتبی.
هر روز صبح می رفتیم معدن و ظهر بر میگشتیم. تو جاده ی خلوت معدن هم هر روز یه ترانه رو میخوندیم از مرغ سحر گرفته تا تو ای پری کجایی. کله مونم که داغ می شد داد می زدیم تو دل کویر.
عصر ها هم که دور حوض می شستیم و این آهنگو گوش می دادیم. ساکت لب حوض پر از ماهی خوابگاه معدن به صندلی تکیه میدادیم و غروب آفتاب رو که خیلی با نجابت و غم انگیز می رفت پایین، تماشا می کردیم.
فکر کنم مجتبی یه کلیپ دو نفره هم ازش ساخته. الان به فکرم اومد که چند تا عکس های جمعی هم بندازیم تنگش با کلی از عکس های خودمون و به اسم کلیپ ۸۳ بدیم حضرات عالیات و باقیات هم نگاه کنن!
ولی در کل همین خاطره هاس که ممکنه یه بعد از ظهر کسل کننده جمعه، یه روز عاشق کُش دوره ی لیسانس و یه جهنم داغ طبس رو واست لذت بخش کنه.
تا اینجاش خیلی واسم عجیب نبود. تا اینکه یکی از خانوما داد زد "آقا کی پایس امشب بریم سایت"؟
منو می گی یواش کلمو بالا آوردم که ببینم نکنه خانومه با منه!
دیدم نه با دوستای خودشه.
خیلی واسم جالب بود که دخترا هم ممکنه از این تکیه کلام مردونه استفاده کنن." آقا". در صورتی که حتی اگه یه مرد هم تو جمعشون نباشه. مثل این می مونه که ما تو جمع مردونمون بگیم" خانوم، کی پایس ..."
همین جور که لبخند ژکوند رو صورتم بود، یه کی گفت : " آقا نوبت شماس"
نمی دونم واسه چی بحث با مخالف نظراتمو خیلی دوست دارم و دوست هم ندارم بهش خدای ناکرده جسارت هم بکنم.خوب مطمئنا شما از یه خانوادهی فوق مذهبی بودین و من از یه خونواده مذهبی باز. من واسه انتخاب دین هیچ اجباری بالای سرم نبوده. نظارت بوده ولی اجبار نه. اوایل تا مدتی فردی خشکه مذهب بودم که حتی گاهی انجام مستحبات زیاد خسته ام میکرد. ولی یه جایی رسیدم و گفتم این کارا یعنی چی؟ واسه چی و کی گفته؟ جوابشو پیدا نکردم الا اینکه از قدیم گفتن و تو فلان کتاب و بهمان کس گفته.
سکانس دوم زندگیم شروع شد. شدم لا مذهب. البته نه معاند مذهب. دنبال این کتاب و این کتاب. کتاب مخالفان و موافقان.
تو وادی سوم بود که فهمیدم برای چی. اصلا دین چی بوده و هست و الان چی شده. هر چند همه ی مسائلم حل نشد ولی مسایل بزرگ اعتقادیم حل شد و الان چنان محکمه که دیگه شک توش راه نداره.
این سیر دینی من بود که راضی هم هستم.
دوباره برگردیم سر بحثمون.
به قول دکتر شریعتی، دینی که به درد دنیای ما نخورد به درد آخرت هم نمی خورد. من نعوذ بالله منکر قران نیستم. من کاملا به این باور اعتقاد دارم که کل رموز حیات دنیوی و اخروی درون این کتاب است و برایم بارها اثبات شده است. سخنم با شماست.
من روزگاری نه چندان دور- شرحش رفت- چنان از تعصب بیجا و مقدس مآبی خودم درس عبرت گرفته ام که دیگر به راه تعصب که خود جهل است بر نخواهم گشت.
صحبتم با شماست.
این حرف آقایونو قبول ندارم که می گن وقتی مسلمون شدی باید هر چی اسلام گفته بگی چشم حتی اگه اصلا نفهمی منظورش چی بوده.
نه. من همچین اسلامی رو نمی خوام. مطمئنا خداوند نیز همچین دینی رو از من قبول نخواهد کرد.
گفتی که هنوز عقل ما رشد نکرده که از قران استفاده کنیم! انگار برای کودکی که می دونی ۵ -۶ سال بیشتر زنده نیست بخوای یه اتوموبیل هدیه بدی و بهشم تاکید کنی که این وسیله خوب و با ارزشه ولی تو عقلت رشد نکرده. کودک ازت می پرسه کی عقل من رشد میکنه که ازش استفاده کنم و بعد تو میگی: " این به عمر تو قد نمی ده"!
آیا این کار عقلانیه ؟ من مطمئنم که کار خدا عبث نیست و اعتقاد هم دارم تا وقتی چیزی لازم نباشه نمی فرسته - معجزات پیامبران و کاستی دینشان بر حسب مقتضیات زمان و مکان دلیل بر گفتمه-
ولی وقتی پیامبر عظیم الشان اسلام رو به همراه اعجاز جاویدش فرستاد یعنی چی؟
یعنی لازم بوده و وقتشه که این دین وارد زندگی بشر شه.
خوب تا اینجای قضیه رو مشترکا قبول داریم- حداقل من قبول دارم- ولی اگه میخوای بگین که دیگه عقل ما قد نمی ده حرفاشو بفهمیم میگم من نیستم. متاسفانه کدوم آقایی اومده به غیر از آتش و حوری و جنت و یه سری مسائل فردی و گاها اجتماعی از این نور حقیقت استفاده و استنباط کنه.
حرف شما واسم بسیار متینه و نمی خوام و نمی تونم و شما هم مطمئنا نمی خواین که دیدگاهتونو عوض کنین. همه اینا درست. ولی من و شما تحصیل کرده ایم. و به واسطه ی همین تحصیلات و دانشمون، در پیشگاه خدا مسئول خواهیم بود. مطمئنا اگه فردی امی حرفی و کاری کنه همون قضیه موسی و شبان پیش می یاد. یعنی خدا دوست داره که این بنده هرچی دل تنگش دوست داره بگه. ولی من و تو نمی تونیم. چون شبان نیستیم. من وتو شبانه روز عمرمونو تحصیل کردیم که شبان زندگی نشیم.
یه عادتی داشتم و دارم و خیلی هم طرفدارشم اینه که وقتی به یه مسئله ای برسم - چه تو زندگیم و چه تو امتحانات- وقتی جواب مسئله ای رو ندونم صفحه رو خالی می ذارم و اصلا برگه را با مفروضات اشتباه پر نمی کنم و چیز اضافه بر جواب سوال هم نمی نویسم.- واسه همین درسای صمد زادگانو پایین می شدم!ـ و قبول ندارم که جواب غلط بهتر از بی جوابیه.
مطمئنم که جواب این سوالم پیدا می کنم البته امید وارم و امید دارم که عقلم تا اون حد رشد کنه.
مطلبتونم اون قدر واسم جالب بود که به اکثر دوستام فرستادم و برای بعضی ها هم شفاهی تعریف کردم. اسم پروتئینم تا حالا که هیچ وقت فراموش نکرده ام. " میثا لیندوز"!
در آخر دو سخن با ارزش از امام حسن مجتبی می نویسم شاید که منظور منو گرفته باشی:
لا تُجاهِدِ الطَّلَبَ جِهادَ الْغالِبِ وَ لا تَتَّكِلْ عَلَى الْقَدَرِ إِتَّكالَ المُسْتَسْلَمِ
چون شخص پيروز در طلب مكوش، و چون انسان تسليم شده، به قَدَر اعتماد مكن
و
وَ اعْمَلْ لِدُنْياكَ كَأَنـَّكَ تَعيشُ أَبَدًا، وَ اعْمَلْ لاِخِرَتِكَ كَأَنـَّكَ تَمُوتُ غَدًا، وَ إِذا أَرَدْتَ عِزًّا بِلا عَشيرَة، وَ هَيْبَةً بِلا سُلْطان فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللّهِ إِلى عِزِّ طاعَةِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ
براى دنيايت چنان كار كن كه گويا هميشه زندگى مي كنى، و براى آخرتت به گونه اى كاركن كه گويا فردا خواهى مُرد، و اگر عزّتى بدون بستگان و شكوهى بدون سلطنت خواهى، از معصيت و نافرمانى خدا به طاعت و فرمانبرى خداوند عزّوجلَّ درآى.
امیدوارم که به عنوان یک دوست از حرفام ناراحت نشده باشین. و از این که حرفام هنوز قابل جواب دادنه ممنونم.
چشم جهان تار شد، دیده گهر بار شد
آدم عـــــزادار شد، ماه مــحرم رسید
عرش خدا را نمود، جمله سیه تار و پود
چون که ملائک سرود: موسم ماتم رسید
خون خدا ریخـتند، خوب و بد آمـیختند
سر به نی آویختند، محشر اعظم رسید
گلشن طاها فسرد، سینه ی زهرا فشرد
دین محمّد (ص) نمُرد، تا که به عالم رسید
یار دو دســتش فـِتـاد، مَشـک به دنـدان نـهاد
گشت به غیرت نماد، چون که به "علقم" رسید
بر شه دین تاختند، خنجر کین آختند
راس، جدا ساختند، آه محـرّم رسید
این همه شور و نیاز، حاصل عشقست و ناز
تا که شــــبی پرگداز، بر لـبِ "خُرّم" رسید
مرتضی کرمی " خرّم"
آورده اند که روزی شیخ با مریدان،جملگی در حلقه عشاق گرد آمده بودند و یاران از وجود عنبرین شیخ تبرّک می جستند. زان میانه یکی از مریدان که قدی بس بلند داشت و به لطفش بر آسمان یادگاری می نگاشت و بر دیگر مریدان "سرور"ی داشت از جای برخاست که ای شیخ، برگه ای از دفاتر الخواطر- دفتر خاطرات- خویش بر گشای و جمع را به حالتی برسان شعف وار. پس شیخ ابا کرد و یاران قسمش دادندی سنگین. پس شیخ "توسن زبان" یراق بنمود تا که "عرصه ی سخن" پیمود و شرحش چنین بود:
" چون شیخ را گذری بر سایت اوفتاد، در بگشود و جماعتی دید که مثالش جز به صحرای محشر، دیده نخواهد شد.جماعتی بود بر فوق الراس هر یارانه که زبان از وصفش قاصر است.ساعتی بگذشت کسی بر نخاست، ساعت ثانی نیز هم، کسی بر نخاست، تا شیخ را جام صبر لبریز گشت و دهانی بر گشود کای معدنیان، خدایتان انصاف دهاد، از جای برخیزید. یکی از مردان که قطره ای مریدیّت، در سبوی وجودش رخنه کرده بود از خوف عذاب ربّانی از جای خویش برخاست و شیخ را به جای خویش خواست..پس شیخ بر جای وی برنشست و نام و سر خویش، وارد نمود. رایانه پس از مدت زمانی طویل، مشتعل-روشن- گشت. شیخ را که در زمره ی دراویش صاحب سبک متذکر شده اند جز سایت "یاهو"، سایت دگری خوش نبود. پس عزم ورود بنمود. رایانه اش چنان اندک سرعتی داشت که شیخ در این اثنا، اگر ارادت می نمود، چندین دفتر، شعر سروده بود و چاپیده بود. در این موعد بود که شیخ قفل از صندوقچه دهان برگشود که:
هــیزم رایـانه گــمانم کــم است
زان سبب اندر حَرَج و ماتم است
نیست کسی تا که به دادش رسد
بی خبر از سایت، بنی آدم است
پس شیخ نومید گشت و رخ بر یسار و یمینش گشتاند. در سوی یسارش احدی دید بغایت علاف، که مشغول ملاعبه با رایانه بود و سمت یمینش بشری، که به گفتمان!!! - چت- مشغول.
پس شیخ روی به هر دو بنمود و علت کارشان باز پرسید. هر دو به اتفاق گفتندی کای شیخ، این رایانه ها جمله حالشان خرابست و طبیبان به کارشان درمانده. پس جز شادی و نشاط، چیزی بر سر ذوقشان نیاورد و کار ما نیز همان است. پس شیخ را این گفته، بسیار خوش آمد و فوت و فن طبابت آن دو جوان آموخت. اندک ایّامی مگذشت که شیخ را چنان مهارتی در علوم غیر العلمی دست داد که هر از زمانی بر روی داده های مسئولین محترمه سایت، هکّاکی!!! می نمود و به لطف چت بر وجود دوشیزه ای مکرمه آگاه گشته بود. هر روز کارش چنان بودی که از درس استاد می زدی و به چت سرگرم بودی.آورده اند که در این اواخر چنان گشت کار که هر دم بر صفحه رایانه اش، چنین مکتوب می گشت:" لا مجازٌ ورود بهذا السایت " یعنی که: ای شیخ گلی به جمالت، تو هم..." . چند ماهی گذر کرد و شیخ سر انجام، با دوشیزه چتی از پیوند نکاح، سخن راند و چون خر، در گل بماند. پس دخترک به قول یاران، در پاچه ی مبارک شیخ اوفتاد و شیخ را چنان محدود ساختی که دوباره گوشه ی عزلت گزیدی و خانه نشین گردیدی و دست انابت به سوی حق درازیدی. مگر آن دم که عیالش اذن رخصتش می داد و به جمع یاران می آمدی و موعظت می نمودی."
چون شیخ به آخر کلام خویش رسید، نیم نگاهی به ساعت خویش بنمود و حرکت عقاربش را چونان پتکی می دید که از جانب عیالش بر سرش نواخته می شد. پس سرشک اندوه بر چشمان خسته ی شیخ حلقه بست و خویشتن خویش بشکست و گریه سر داد. یاران چون این واقعه رویت کردند دادشان بر آسمان رفت و نالیدند. کاتب این مقال را نیز وقت، خوش آمد و من باب موافقت با یاران، می نالید تا سحرگاه.
