تبليغاتX
اسیر نگاه
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

باز شب یلدا شد.شبی که می گویند بلند ترین شب سال است و حتما سیاهترین هم هست. شبی که باید تنها نباشی که این هم دل می تواند مادر پیری باشد و یا پدری خسته و ناتوان. گاه همسری عاشق و کودکانی دوست داشتنی و گاهی هم خویشتن خویش.

کاش فقط شب یلدا بود که طولانی ترین شب سال بود. افسوس که برای ما، روزهای سال نیز شب یلداست. شبی که ظلمتش چشم را میزند و سکوت وحشتش بند دل را پاره می کند.

چگونه هندوانه، قاچ کنم؟ چگونه اناری را بشکافم و چگونه تخمه بشکنم؟ حال آن که هستند بسیار کسانی که جگرشان روزگارشان قاچ خورده، جامه هاشان شکافته و دل هاشان شکسته؟

می دانم که من و تو و خیلی ها جشن یلدا خواهیم گرفت در حالیکه خیلی ها حتی اسم یلدا هم نشنیده اند؟

مطمئن هستم که امروز و فردا چه پدران و مادران غیوری که چشم و گوش و دهان طفل خود را خواهند گرفت که مبادا شب یلدای من و تو را ببیند، که مبادا خنده های شبانه ی من و تو را ببیند و درآخر مبادا که بپرسد این کارها برای چیست؟

باشد.

من و تو جشن میگیریم. هیچ اشکالی ندارد. ولی گاهی نه به آسمان که به زمین نیز بنگریم. تا شاید لذت با هم بودن و برای هم بودن را تجربه کنیم.

شب یلداتان خوش!

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:6 | لینک  | 

عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي ،

پائيز بهاريست که عاشق شده است

زرد است که لبريز حقايق شده است 

سرد است که با درد موافق شده است

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 14:32 | لینک  | 

سر کلاس ریاضی مهندسی بودم که دیدم اومد تو کلاس. خیلی ساکت وارد تالار شد و با چشاش دنبال یکی می گشت.دنبال من.آخرین بار دو روز قبل میان ترم دیده بودمش.

فکر کنم همیشه عادتشه که کلاسارو بپیچونه و آخرین جلسه بیاد دنبال جزوه. منم که شکر خدا جزو هام بهتر از جزوات اناث نباشه بدتر نیست.

اومد پشت سرمو، منم که انگار ندیدمش تو بحر نگاشتن غرق شده بودم! یه سلامی داد و منم برگشتم و خیلی گرم دستشو فشار دادم.- البته همیشه عادتمه که خیلی محکم دست میدم و همیشه خواهرمو شاکی میکنم ـ

سریع اصل مطلبو گفت و منم که مشکلی تو جزوه دادن ندارم، جزوه ی تر و تمیزمو دادم دستش و قرار شد کپی کنه و واسم بیاره. آدرس خوابگاهو دادم و گفتم که حتما لازم نیست الان بیاری، فردا هم روز خداست که گفتش حاجی منم خوابگاهیم.

کلاس که تموم شد اومدم بیرون و به به!!! زمین سفید سفید شده بود.یعنی اون موقع که ما کلاس داشتیم آسمون واسه خودش می بریده و می دوخته!

ولی برف یه طرف و کولاک و سوزشم یه طرف. از پله اومدم پایین که دیدم همون آقا پسر لیسانس جلوم سبز شد که داداش بیا با ماشین برسونمت.

در ماشینو که بستم سریع شیشه رو با دستم پاک کردم. خیلی حال میده جات گرم باشه و صحنه های سرما و مردمی که دارن یخ میزننو ببینی!

گفتش بچه تهرونه و موادیه و الانم خوابگاهیه. اسم رفیقش (راننده) رو هم پرسیدم. اونم تهرونی بود م. شیمی. یه چرخی هم زدیم و من جلوی دانشکده پیاده شدم.

و خیلی راحت با هم آشنا شدیم. به همین سادگی.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:17 | لینک  | 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده شد. پس از اندك زمانی داد شیطان در‌آمد و رو به فرشتگان كرد و جاسوس می فرستید به جهنم!؟
گفت : از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث استو جهنمیان را هدایت می كند و...
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است:
 
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگربه جهنم افتادی خود شیطان تو رابه بهشت باز گرداند.
 
 
از دوستم : م. سلامت
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:50 | لینک  | 

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر:

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت:

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام:

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

قانون نتیجه:

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

قانون بیومکانیک:

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:

کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

قانون قهوه:

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید. 

 

از: fara day

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:56 | لینک  | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

 که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

 یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

 به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

 به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

 به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

 شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

 بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

 می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

 اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

 راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

 پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

 آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

 و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

 عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

سیاوش كسرایی

 


نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:8 | لینک  | 

من ترا برای شعر

بر نمی گزینم

شعر،مرا برای تو

برگزیده است

در هشیاری

به سراغت نمی آیم

هر بار

از سوزش انگشتانم

در می یابم که باز

نام ترا...

می نوشته ام...

 

از : حسین منزوی

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 9:51 | لینک  | 

...و این رنج است

 علی شریعتی

 زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع. قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:21 | لینک  | 

تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.
او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.
متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد:
"خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:
"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"
آنها جواب دادند:
" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم".
وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.
ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.
پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند

برداشتی از بلاگ دوست عزیزم " ع. ص."

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:13 | لینک  | 

هفته پیش واسه کاری رفته بودم تهران. یعنی بهتره بگم برگشته بودم تهران. بعد 6 - 7 ساعتی که تو اتوبوس از اصفهان بکوب راه گز کرده بودم، احساس می کردم که خستگی مفرط،دیدار مجدد با دوستان و گشت و گذار در تهران رو واسم کسل کننده خواهد کرد. سوار اتوبوس تجریش که شدم، سر صبح بود و هوا، سردی شبونه ای داشت. فکرم همه جا می رفت. از بلیطهای دوره ای تهران تا آنتن برج میلاد. با خودم گور بابای تفکر و کلمو خم کردم و چسبوندم به شیشه سرد اتوبوس. های بلندی کشیدم که هم شیشه اتوبوس و هم شیشه ی عینکم، مات شد. یه سایه روشنی از مردم و مغازه های تو خیابونو درخت هاش جلو چشام بودند. یه کمی که گذشت اتفاق جالبی واسم افتاد. هر چی که بخار شیشه ای اتوبوس و عینکم پاک می شد، مناظر جالبی رو میدیدم. پل خوشگل که از زیرش دو تا تونل عبور کرده بودند! آه بلندی کشیدم و یاد شروع فیلم علی سنتوری افتادم. وقتی که از مترو بالا میومد و تو تاکسی ساختمونای غول تهرانو می دید. آهم بیشتر از این بود که اگه دو سه تا تست ارشدی که از رو سهل انگاری اشتباه نزده بودم - سهل انگاری! بهتره بگم صعب انگاری. آخه کدوم آدم عاقلی میاد سوال احتمال کنکورو با انتگرال حل می کنه! مگه اینکه سوال سهل واسش صعب انگاریده بشه - و اگه لطف دوستان سازمان سنجشی شامل حال مای استخراجی می شد، الان یا تربیت مدرس بودم یا صنعتی امیر کبیر. شاید قسمتم این بود که بیام اصفهان و قدر داشته هایی که هیچ وقت ندیدمشونو بدونم. داشته هایی که الان ندارم. توی انتخاب رشتم مردد بودم که به قول خودم: " یا باید دختر پولدار و زشتی رو انتخاب کنم که عاشقش نیستم و یا دختر فقیر و خوشگلی که عاشقش هستم." ولی من عشقمو انتخاب کردم که بتونم با عشقش فقرشم تحمل کنم. این شد که من جای فراوری و استخراج امیر کبیر و تربیت مدرس، زدم مکانیک سنگ صنعتی اصفهان. بگذریم. دانشگاه که رفتم. یه سر زدم سایت معدن. همه ی قیافه ها غریبه بودن و نا آشنا. نشستم و خواستم چک میلی کنم. ولی تا صفحه باز نشده بود غصه ام گرفت و سیستمو لاک کردم. اعصابم خرد شده بود. یه روزی توی این سایت من بودم و دوستام که هر کدوم سایتو میذاشتن رو سرشون.اصلا دانشکده اعتباری داشت ولی حالا چی؟

دنیا هم همینه. یا دوستات میرن یا خودت. ولی چیزی که میمونه این خاطراتته که اگه قشنگ باشن بردی.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 16:48 | لینک  | 

داشتم می رفتم سلف دانشگاه. تنها بودم و داشتم تو عوالم خودم سیر می کردم. از پله ها بالا رفتم.عادت دارم تابلو های اعلاناتو یه دیدی بزنم و بعد برم تو سلف. احساس می کنم جزئی از ناهار و شاممه. غذای روحمه. همین جوری که دید می زدم، چشمم افتاد به عکس سیاه و سفیدی که به طرز ناشیانه و بی احساسی کپی گرفته شده بود. انگار همهی عکس های رنگی تبلیغات مسابقات و برنامه های فرهنگی و غیر فرهنگی واسه این عکس سیاه و سفید، حاشیه شده بودن واسه جلب توجه. دو سه نفری که به هم تنه زدن و آخریشم که با حالت مودبانه به هم گفت: " معذرت میخوام جلوی در وایستادین"، خودمو گوشه ی دیوار کشیدم و به عکس خوب نگاه کردم. عکس می گفت که باید جمله شم بخونی. مگه می شه بارون نباشه و انتظار رنگین کمون تو دل کوه داشت. عکس واسه دکتر شریعتی بود. معلم اخلاق و هنر و فلسفه و عشق و ... . با همون لبخند ژکوندی هم که تو چهره ی با نمکش بود. همون جوری که با پایین اوردن سرم داشتم متناشو میخوندم، به حرف جالبی رسیدم: "در روزگار جهل، شعور خود جرم است." حرف قشنگی بود. من واسم این حرف خیلی اتفاق افتاده. نمی خوام بگم جاهل نیستم و شعورم بالاتر از این حرفاست. ولی دیدیم چه جوری جاهل مسلک هایی شعور ادمی را به سخره می گیرن و چه بسا که جرمشم بدونن. یادم میاد کلاس پنجم بودم.از نمایشگاه کتابی، با پول تو جیبی هام یه کتابی گرفت بودم تو علم نجوم. کتاب بدی نبود ولی فراتر از ذهن یه بچه 10-11 ساله بود. سال بعدش که رفتم باز همون نمایشگاه، از شانس بد همون کتاب هم تو کیفم بود! فکر می کنید چه اتفاقی افتاد. یه مرد نامردی جلومو گرفت. حتما فکر کرد بچه کجا و کتاب کجا. ازم خواست کیفمو باز کنم. من ساده هم باز کردم و ... . کتابو دید و بدون سوال و جواب منو برد حراست که آقا دزد تشریف دارن . منم بچه بودم جلو چشامو اشک گرفته بود که نه به خدا من این کتابو پارسال گرفتم. تا اینو گفتم دو تاشون زدن زیر خنده که آره ما هم خر. یه بچه هم سن تو مگه کاب میخونه اونم نجوم. مجبور شدم خودم وکیل خودم شم. کتابو گرفتم زیر نور لامپ که بابا من حتی رو کتاب وقتی چیز می نوشتم اثرش مونده. بالاخره رفتیم غرفه مربوطه و نشونشون دادم که کتابای جدید پشتشون شابک داره و خلاص. این شد که تو ذهنم موند نباید حماقت و جهل خودمو به رخ بکشم! رفتم سلف. باید سریع بر می گشتم که کلاس مکانیک سنگ پیشرفتم برسم.
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:54 | لینک  |