کاش فقط شب یلدا بود که طولانی ترین شب سال بود. افسوس که برای ما، روزهای سال نیز شب یلداست. شبی که ظلمتش چشم را میزند و سکوت وحشتش بند دل را پاره می کند.
چگونه هندوانه، قاچ کنم؟ چگونه اناری را بشکافم و چگونه تخمه بشکنم؟ حال آن که هستند بسیار کسانی که جگرشان روزگارشان قاچ خورده، جامه هاشان شکافته و دل هاشان شکسته؟
می دانم که من و تو و خیلی ها جشن یلدا خواهیم گرفت در حالیکه خیلی ها حتی اسم یلدا هم نشنیده اند؟
مطمئن هستم که امروز و فردا چه پدران و مادران غیوری که چشم و گوش و دهان طفل خود را خواهند گرفت که مبادا شب یلدای من و تو را ببیند، که مبادا خنده های شبانه ی من و تو را ببیند و درآخر مبادا که بپرسد این کارها برای چیست؟
باشد.
من و تو جشن میگیریم. هیچ اشکالی ندارد. ولی گاهی نه به آسمان که به زمین نیز بنگریم. تا شاید لذت با هم بودن و برای هم بودن را تجربه کنیم.
شب یلداتان خوش!
عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي ،
پائيز بهاريست که عاشق شده است
زرد است که لبريز حقايق شده است
سرد است که با درد موافق شده است
فکر کنم همیشه عادتشه که کلاسارو بپیچونه و آخرین جلسه بیاد دنبال جزوه. منم که شکر خدا جزو هام بهتر از جزوات اناث نباشه بدتر نیست.
اومد پشت سرمو، منم که انگار ندیدمش تو بحر نگاشتن غرق شده بودم! یه سلامی داد و منم برگشتم و خیلی گرم دستشو فشار دادم.- البته همیشه عادتمه که خیلی محکم دست میدم و همیشه خواهرمو شاکی میکنم ـ
سریع اصل مطلبو گفت و منم که مشکلی تو جزوه دادن ندارم، جزوه ی تر و تمیزمو دادم دستش و قرار شد کپی کنه و واسم بیاره. آدرس خوابگاهو دادم و گفتم که حتما لازم نیست الان بیاری، فردا هم روز خداست که گفتش حاجی منم خوابگاهیم.
کلاس که تموم شد اومدم بیرون و به به!!! زمین سفید سفید شده بود.یعنی اون موقع که ما کلاس داشتیم آسمون واسه خودش می بریده و می دوخته!
ولی برف یه طرف و کولاک و سوزشم یه طرف. از پله اومدم پایین که دیدم همون آقا پسر لیسانس جلوم سبز شد که داداش بیا با ماشین برسونمت.
در ماشینو که بستم سریع شیشه رو با دستم پاک کردم. خیلی حال میده جات گرم باشه و صحنه های سرما و مردمی که دارن یخ میزننو ببینی!
گفتش بچه تهرونه و موادیه و الانم خوابگاهیه. اسم رفیقش (راننده) رو هم پرسیدم. اونم تهرونی بود م. شیمی. یه چرخی هم زدیم و من جلوی دانشکده پیاده شدم.
و خیلی راحت با هم آشنا شدیم. به همین سادگی.
گفت : از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث استو جهنمیان را هدایت می كند و...
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است:
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگربه جهنم افتادی خود شیطان تو رابه بهشت باز گرداند.
قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن:
اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون تعمیر:
بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت:
اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد.
قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.
قانون نتیجه:
وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.
قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.
از: fara day
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
سیاوش كسرایی
من ترا برای شعر
بر نمی گزینم
شعر،مرا برای تو
برگزیده است
در هشیاری
به سراغت نمی آیم
هر بار
از سوزش انگشتانم
در می یابم که باز
نام ترا...
می نوشته ام...
از : حسین منزوی
علی شریعتی
زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع. قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.
او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.
متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:
"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"
آنها جواب دادند:
" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم".
وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.
ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند
دنیا هم همینه. یا دوستات میرن یا خودت. ولی چیزی که میمونه این خاطراتته که اگه قشنگ باشن بردی.
