از چشمان من هیجان را گرفته ایـد
این روزها عجب خودتان را گرفته اید
اردیبهشت نیست که اردی جهنم است
لبهای سرخـتان که دهـان را گرفتـه ایـد
خانم جسارت است ببخشید یک سوال
با ا خـمـتان کـجای جـهان را گرفـتـه ایـد
خانم شما که درس نخواندید پس کجا
کـی د کـترای زخـم زبـان را گرفـتـه ایـد؟
خانم جواب نامه ندادید بس نبود
دیگر چرا کبـوتـرمان را گـرفتـه ایـد!
خـــــانم اجــا لــتـاً بـرویـــم آخــر غــزل
نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید....!
"محمد علی پورشیخ علی"
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش کشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه سلام برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ...
امروز عصر چای ندارم ...تو مانده ای
************************
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو برخورد مسیرم که بمیرم
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنـــگ در آغوش بگیرم که بمیرم
از زندگــی بی تو گریــزانم و بیزار
آنقدر که بگذار بمیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورده چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
گریه های امپراطور از استاد فاضل نظریه
برنامهنويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
مرگ امواج
از دریا پرسیدم: که این امواج دیوانه ی تو، از کرانه ها چه می خواهند؟ چرا اینسان پریشان و در به در، سر به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟ دریا ،
در مقابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...
آنوقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ، تنها آدم ها نیستند، امواج هم مثل آدم ها
می میرند! و این امواج زنده هستند، که لاشه ی امواج مرده را، شیون کنان به
گورستان سواحل خاموش می سپارند! ...
(کارو)
سیب سرخ
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب دندان زده را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق این پندارم
كه چرا خانه ی كوچك ما
سیب نداشت
حمید مصدق
سیب ها
یک خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد ...ازش پرسید:
آرنو اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
تا چند ثانیه آرنو با اطمینان گفت :4 تا!
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح وآسان رو داشت (3).
خانم معلم نا امید شده بود .او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است"او تکرار کردآرنو:خوب گوش کن آن خیلی ساده است تو می تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی .اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
آرنو که در قیافهء معلمش نومیدی می دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند .برای همین با تامل پاسخ داد" 4".....
نومیدی در صورت معلم باقی ماند . به یادش اومد که آرنو توت فرنگی رو دوست دارد.او فکر کرد شاید آرنو سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی تونه تمرکز داشته باشه.در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برق زده پرسید:آرنو اگرمن به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت آرنو؟
معلم خوشحال بنظر می رسید آرنو با انگشتانش دوباره حساب کرد .هیچ فشاری در آرنو وجود نداشت ولی یک کم درخانم معلم بوداو موفقیت جدیدی برای آرنو می خواست و آرنو با تامل جواب داد "3"؟!
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از آرنو پرسید اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
آرنو فوری جواب داد "4"!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطو آرنو چطور؟
آرنو با صدای کم و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم "!!!
نتیجهء اخلاقی:اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.!!!
ماضی بعید
حس و حال من از تو که حرف میزنم همه فعلهایم ماضیاند
حتی ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیکتر بنشین!
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است …
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده است
آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست میرود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود..
دکتر علی شریعتی
خدايا ! به مذهبي ها بفهمان كه آدم از خاك است بگو كه : يك پديده ي مادي به همان اندازه خدا رامعني مي كند كه يك پديده ي غيبي ، در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد كه در آخرت . و مذهب اگر پيش از مرگ به كار نيايد پس از مرگ به هيچ كار نخواهد آمد.
خدايا به هر كه دوست مي داري بياموز كه : عشق از زندگي كردن بهتر است و به هر كه دوست تر ميداري بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر.
خدايا ! مرا از همه ي فضائلي كه به كار مردم نيايد محروم ساز . و به جهالت ِ وحشي ِ معارفِ لطيفي مبتلا مكن كه در جذبه ي احساس هاي بلند و اوج معراج هاي ماوراء ، برق گرسنگي در عمق چشمي و خط كبود تازيانه را به پشتي، نتوانم ديد.
خدايا! مرا از نكبت دوستي ها و دشمني هاي ارواح ِ حقير ، در پناه روح هاي پر شكوه و دل هاي همه ي قرن ها از گيلگمش تا سارتر و از سيد ارتا تا علي و از لوپي تا عين القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاك گردان.
خدايا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي سپاس مي گذارم كه دشنان مرا از ميان احمق ها بر گزيني ، كه چند دشمن ابله نعمتي است كه خداوند به بندگان خاصش عطا مي كند.
خدايا !مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبيعت»، «تاريخ» ،«جامعه » و«خويشتن» رها كن ، تا آنچنان كه تو اي آفريدگار من ، مرا آفريدي ، خود آفريد گار خود باشم، نه كه چون حيوان خود را با محيط كه محيط را با خود تطبيق دهم.
خدایا !آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدايا! مگذار كه آزادي ام اسير پسند عوام گردد....كه دينم در پس وجهه ي دينيم دفن شود...كه عوام زدگي مرا مقلد تقليد كنندگانم سازد..كه آنچه را حق مي دانم بخاطر اينكه بد مي دانند كتمان كنم
خدايا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشاناضطراب هاي بزرگ، غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كنلذت ها را به بندگان حقيرت بخش و درد هاي عزيز بر جانم ريز.
خدايا ! مرا همواره آگاه و هوشيار دار ، تا پيش از شناخت ِ درست و كامل كسي يا فكري مثبت يا منفي قضاوت نكنم.
خدايا ! جهل آميخته با خود خواهي و حسد ، مرا رايگان ابزار قتاله ي دشمن ، براي حمله به دوست نسازد.
خدايا ! شهرت ،مني را كه مي خواهم باشم ، قرباني مني كه مي خواهند باشم نكند
خدايا ! در روح من اختلاف در انسانيت را با اختلاف در فكر و اختلاف در رابطه با هم مياميز ، آنچنان كه نتوانم اين سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.
خدايا ! مرا به خاطر حسد ، كينه و غرض ، عمله ي آماتور ظلمه مگردان.
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم .
ما همه آدمیم
و بهشت همین زندگی است
و هر کس به اندازه ای که از میوه آن درخت ممنوع می خورد
خود را بیشتر تبعیدی زمین
و غریب زمانه می بیند.
دکتر علی شریعتی
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چرا شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
چون شيخ (عليه الرحمه) مقبول دانشگاه طهران گشت خندان و سر افراز از ديار خويش رخت بر بست تا خود را به دارالخلافه برساند.پس ثبت نام فرمود و بعد از آن از مسئولين گرام جاي خوابي تمنّا كرد. او را به كوي دانشگاه حواله كردندي پس از پيچ و خم بسيار.
شيخ سوي كوي شد و حجره اي طلب كرد. از بخت و اقبال واژگون شيخ، آن زمان قمر در عقرب بود و ساعت خوش نبود. پس وي را به اتاقي فرستادند كه در و ديوارش ترك خورده و آبستن ريزش و سانحه بود.
غير از شيخ سه تن ديگر نيز در آن مكان صاحب جايگاه بودند. سه تني كه يوغ عنوان سال بالايي را به گردن يدك مي كشيدند و همه از فرزانگان كهنه كار و مشروطه خواه !!!دانشگاه بودند.
اين سه تن همان روز اول ، گربه بيچاره شيخ را دم حجله كشتند و شيخ را چون برده انگاشتندبه سبب جديد الورود بودن وي.
پس در همين ايّام بود كه القاب مكرّم و معظّم “شيخ جوراب شوي” و “شيخ اتاق جارو كن”بر القاب وافر شيخ افزون گشت.
شيخ اندك استراحتي در اتاق فرمود. پس عزم استحمام نمود تا شوخ سفر از تن فرو ريزد.پس ليف و كيسه و روشوي و لنگ خويش بر دوش افكند و رهسپار حمام گشت.
چون شيخ جامه از تن بركند ناگه صداي جوانكي خنياگر، آرام و قرار شيخ را بربود: “گلي خوشبوي در حمام روزي …… امان امان……!!!”. پس شيخ نيز به رسم معهود آن زمان و به رسم كم نياوردن اين زمان ، كام گهر بار خويش را گشود و قطعه شعري را در مايه هاي آواز سر داد بس شيرين و دلربا.
راويان گويند كه تا چهل شبانه روز ، احدي از دانشجويان در آن حمام استحمام نكرد به سبب پيچش آواز رساي شيخ در در و ديوار حمام. ( رسا: گوش خراش ، ناهنجار،گوش نده فرار كن لغتنامه خرّم)
مدتي گذشت تا شيخ از حمام بيرون گشت. اين هنگام موعد تناول شام بود. پس شيخ با اشكمي غرّان و نالان سمت سلف روان شد و در صف، پريشان و زار ايستاد. پس از ساعتي نوبت به شيخ فرا رسيد و غذايي طلب نمود.طبّاخ كوي نظري بر رخسار پژمرده شيخ افكند و قطعه اي طعام بر ظرف وي انداخت.شيخ شاكر از اين لطف وافر !!! از سلف خارج گشت.ناگهان چشمان مباركش به گربه زاده اي گرسنه افتاد.پس سينه اش كباب شدي و گريه نمودي بسيار كه وصف حال زارش در اين مجال نمي گنجد.پس غذا به وي داد و به راهش ادامه داد. گويند آن طفل گربه، از سبب تناول طعام شيخ يا همان طعام كوي دانشگاه طهران، از درد به خويش پيچيد تا جان از تنش به در آمد و تسليم ملك الموت گرديد.علّت را خداي ، عالم است.
پس شيخ آرام به گوشه اي از اتاق خويش خزيد و سر بر زمين نهاد تا بخسبد، بلكه غم غربتش، اندكي التيام يابد.ناگهان جمعي دهل زنان و پاي كوبان و رقص كنان در عالمي شبيه به عالم خلسه وارد اتاق گشتند و مشغول بازيچه با كارت هايي كاغذي !!! شدند و حُكمي به رسم رفاقت زدند.پس بازيشان تا پاسي از شب ادامه داشت و شيخ بر زير لحاف خويش ناسزا بود كه مي گفت تا خفت.
چون پگاه صبح بدميد و شعاع خورشيد بر جمال شيخ فتاد. شيخ هراسان از بستر به پا خاست و جامه اي به تن كرد و با معده اي تهي عزم دانشگه نمود. (عادت صبحانه نخوردن، ابداعي شخص شيخ بوده و امروزه نيز هواداراني دارد )
پس از در خوابگاه به در آمد و در ايستگاه سرويس دانشگاه منتظر ماند. دير زماني در حال انتظار بود كه سرويسي آمد پر از دختر و پسر در مايه هاي “دي وي دي ” امروزي.
پس شيخ به اكراه بر اتوبوس بر نشست و در انبوهه هاي جمعيت مكانبي اختيار نمود. اندك زماني نگذشت كه به سبب ازدحام نفوس، نفس از كام جماعت به سختي آمد و رفت مي كرد كه يكي از جوانمردان روزگار، از جاي بر خاست و از ره امداد و كمك شيشه اي را گشود تا نفس ملّت آرام گيرد.خدايش بيامرزاد.پس سرويس به مقصد رسيد و خيل دانشجويان اندك اندك پياده گشتند و شيخ نيز هم.
شيخ چون آهوي رميده، خرامان و گرازان خود را به كلاس درس استاد رسانيد.چندي از نشستن شيخ نمي گذشت كه دردي در نواحي شكم وي پيچيد كه تا آن زمان در هيچ بشري مشاهده نگرديده بود.پس شيخ به رسم عادت مكاتب و مدارس آن زمان
دستي به نشانه رخصت از استاد بالا برد تا دستي به آب بزند. اين اجازه گرفتن همان و تركيدن بغض خنده اغيار همان.
پس شيخ از فرط خجلت سرخ گشت و او را ديگر در آن كلاس نيافتند.جمعي از ياران خبر از حذف آن درس توسط شيخ را مي دادند.
روزها از پي هم مي گذشت و شيخ هر روز درسي تازه از دفتر خوابگاه مي آموخت.تا پس از چند ماهي شيخ نيز به مانند ديگران يلي شد پر مايه و هفت خطّه.
گويند در اواخر عمر، شيخ، آن سه تن هم اتاقي خويش را پيدا نمود و به رسم تلافي به غل و زنجير بست و ايشان را به اسشتمام جوراب هاي گنديده عهد دانشجويي خويش وادار نمود.
توصیه های برای سادیسمی شدن
1- روز انرژی هسته ای کبریت درون چاه دستشویی بیاندازید و انرژی هسته ای واقعی را درک کنید.
2- توپ فوتبال بچه ها شوت کنید وسط بزرگراه، و بگویید هر کس توپ را زود تر بیاورد برنده است.
3- از در عقب به عنوان راننده وارد اتوبوس داخل ایستگاه شوید، بلیط ها را جمع آورید کنید و از در جلو بزنید به چاک !
4- لوله اگزوز ماشین ها را مسدود کنید.
5- انواع لباس ها و شلوار های گران قیمت را پروف کنید، با آنها عکس بگیرید و در آخر با خنده بگویید کیف پولتان را جا گذاشته اید.
6- به پرستار بیمارستان شماره تلفن بدهید.
7- برای معاینه دکتر وقت بگیرید اما نروید.
8- به برادر کوچکتان سیگار تعارف کنید.
9- با کت شلوار عروسی اقدام به فروختن آدامس در سر 4 راه ها کنید.
۱۰- هنگام سوار شدن به اتوبوس بلیط بانوان را بگیرید و به جای خود به راننده بدهید.
۱۱- به دوستانتان ایمیل بزنید، شما شونصد هزار تومان در قرعه کشی بانک .... برنده شده اید.
۱۲- سر صندوق های رای نام نامزد های مورد علاقه شدید قلبی تان را بنویسید.
۱۳- با ناخن های بلند، و گچ کوچک تمرین ها را پای تخته حل کنید.
توصیه یک خواننده
سلام من هم پیشنهاد دارم(باز هم با اجازه شما)
به همکلاسیتون بگید ساعت 9 میایید دانشگاه تا درسی رو که نبوده بهش یاد بدید ساعت 10 از خواب بلند بشید.
به سرتون بزنه درحالیکه فقط چند واحد پایان نامه مونده تا درستون تموم بشه قید دانشگاه رو بزنید.
نمیدونم چرا اطرافیان می خوان منو بستری کنند؟!
