تبليغاتX
اسیر نگاه
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

شنبه: بالاخره شاخ غولو شکست و اومد دانشگاه.گیج بود. یه نگاهی به برنامه ی درسیش انداخت. ریاضی – فیزیک – فارسی .، زیر همشونم نوشته رجب بیگی. " عجب استاد باحالی باس باشه این آقای رجب بیگی هم ریاضی درس میده هم فیزیک، از همه مهمتر اهل شعر و شور هم که هست". ولی بعدا" فهمید منظور از رجب بیگی،همون تالار رجب بیگیه که محل تشکیل کلاساس. یه کم سرخ شد."بی خیال". رفت سر کلاس ریاضی که خیر سرش یه کم بخوابه که کلاس از خنده ی بچه ها منفجر شد. آخه یکی از دخترخانوما، واسه رفتن به دستشویی وسط کلاس از استاد اجازه گرفته بود اونم اینجوری:"آقا اجازه".!!!

یکشنبه: امروز وقت زیادی داشت واسه گشتن تو این جزیره ی رابینسونی. دو تا دستشویی مردونه پیدا کرده بود .سلفو شناخته بود. چایی بعد نماز مسجد هم بهش ساخته بود.بیکار بود. روی راه پله ها دو سه تا خانوم با دو سه تا آقا داشتند بحث علمی می کردن.اون از بچگی عاشق مباحثات علمی بود.فقط باید یه رفیق علمی پیدا میکرد. "ترجیحا خانوم".

دوشنبه: امروز اصلا" دل و دماغ دانشگاه اومدنو نداشت.آخه بخاطر اون انتگرال خفنی که دیروز به دو تا دختر خانوم من باب بحث علمی پیشکش کرده بود و اونا هم داد و بیداد که " بی جنبه مگه دانشگاه جای این کاراست"، خجالت می کشید. گرفت تا لنگ ظهر خوابید ولی ناهار دانشگاه یه چیز دیگه بود. " اوه نه .... ماهی ".

سه شنبه: امروز از رقابت دیرینه ی دانشکده فنی با دانشکده علوم مخصوصا" تو روزای برف بازی یه چیزایی شنید. یکی از بچه هام بهش از کینه ی قدیمی اساتید علوم پایه با بچه های فنی  گفته بود. " چون اونقدر تنبل بودن که نتونستن مهندس بشن ". تازه گوشی دستش اومد که این همه آمار چپ اندر قیچی افتاده های ریاضی 1، از کجا آب میخوره." از استاد جماعت بعیده که بچه بازی در بیاره".

چهارشنبه: یه سری به کتابخونه زد. همه سرگرم خنده و پیامک بازی بودن.واسه خنده هم که شده جلوشون کتابای لاتین بازکرده بودند. " آخه مگه کتابخونه جای درسه ، بچه باید نترسه". اِاِ این چرت و پرتا  چی بود داشت می گفت. اومد بیرون. سایتو دید. " آخ جون کافی نت ".رفت تو. همه ساکت، داشتن کار علمی میکردن." اینه". نشست رو صندلیو تا آخر شب بالا سر کامپیوتر بود. " آقا ... آقا لطفا پاشید سایت تعطیله". " نه... نه... نمی پاشم تو رو خدا..." . دنگ !!! دونگ!!!.

احتمالا" بطور کاملا" تصادفی و اتفاقی، مسئول سایت، کیبوردو رو کله ی دانشجو خورد کرده بود.

پنجشنبه: نمی دونست کودوم خیر ندیده ی مادر مرده ای، سر صبح خونشون زنگ زده بود که فلانی چرا نیومدی سر کلاس. اونم ناشتا نخورده با دمپایی حموم و جورابای لنگه به لنگه اومده بود دانشگاه. خبری نبود آخه پنجشنبه ها کلاسا تعطیله. ولی تو راه برگشت بخاطر سر و وضع جگر سوزش، پونصد شیشصد تومنی از سر چهارراه جمع کرده بود." می گفتن تحصیلات عالیه پول سازه، باورم نمی شد".

جمعه: بعد یه هفته درس خوندن، خواب بد جور می چسبه." ولی لا مذهب عجب سرعتی داشت. فیلتر میلترم که یوخدی. میتونم برم هفته ای 6-5 دقیقه، کلی مطلب علمی جمع کنم . اوه چقدر زیاد ... خسته میشم. واسه رفع خستگی کنارشم هر روز 6-5 ساعت کوچولو، فیلم و آهنگ دانلود می کنم. اِاِ جوک یادم نره حتما بخونم."

شنبه: سایت

یک شنبه: سایت

...

n شنبه:  "مشروط"

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 10:52 | لینک  |