چيزي بگو بگذار تا همصحبت باشم
لختي حريف لحظه هاي غربتت باشم
اي سهمت از بار امانت هر چه سنگين تر
بگذار تا من هم شريك قسمتت باشم
تاب آوري تا آسمان روي دوشت را
من هم ستوني در كنار قامتت باشم
از گوشه اي راهي نشان من بده ، بگذر
تا رخنه اي در قلعه بند فترتت باشم
سنگي شوم در بركه ي آرام اندوهت
با شعله واري در خمود خلوتت باشم
زخم عميق انزوايت دير پاييده است
وقت است تا پايان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگين تو خواهم بود
بگذار همچون آينه در خدمتت باشم
در خوابي و هنگام را از دست خواهي داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید
این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید
اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید
امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:
مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا
فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید
دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم
بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید
بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید
هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید
بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید
مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید
محمد حسین بهرامیان
يادواره مهندسي
بسي رنج بردم در اين سال سي
كه مدرك بگيرم زبد شانسي
نشد، دادم از كف همه زندگي
نهادم به سر افسر بندگي
نبودم اوائل چنين ناتوان
ببودم به سر موي و بودم جوان
نه تن خسته و ناتوان بودمي
نه اينگونه نامهربان بودمي
نه اهريمني طينتي داشتم
نه بر خوي بد عادتي داشتم
كنون بشنويد اينكه بيچاره من
چنان گشتهام اينچنين اهرمن
بود شرح احوال من بس دراز
ولي قطره آن گويم از بحر، باز
به هوش و خرد شهره بودم به شهر
نبودي چو من درسخواني به دهر
به كنكور در رزم كنكوريان
زدم تستها را يكي در ميان
به كف آمدم رتبهاي زير صد
نيارد چو من رتبه كس تا ابد
خيالم كه ديگر مهندس شدم
نبودم خبر زينكه مفلس شدم
به خود وعدهاي نيك دادم همي
كه چون در خط درس افتادمي
بيابم اگر صد هزاران كتاب
زنم از خوراك و ميرم ز خواب
چنانش بخوانم به روزانه شب
كه خود گردم از كار خود در عجب
وليكن چو پايم بدينجا رسيد
نبيند دو چشمت كه چشمم چه ديد
به هنگامه ثبت نامم دمار
برآمد به يك روزه هفتاد بار
به «آموزش»اش چون گذارم فتاد
رخ سرخ من رو به زردي نهاد
چو دادندمي صد هزاران ورق
به رخساره زردم آمد عرق
چنان بي كس و خسته ماندم به صف
كه رست از كف كفش مخلص علف
پس از آن چو ديگر به صف ماندگان
به يك نمره گشتم من از بنديان
بماند، پس نمرهاي گم شدم
جدا از خود و شهر و مردم شدم
به خود گفتم اين زندگي بهتر است
ره دانشم راه پر گوهر است
گذشتم از آن فكر پيشينهام
كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام
به من چه كه ديگر كسان چون كنند
به من چه، چه در كار گردون كنند
به من چه فلاني دل آزرده است
به من چه خر مش رجب مرده است
گذشتم از آن فكر پيشينهام
كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام
كه دانش چراغ ره آدم است
كليد در گنج اين عالم است
چو فرصت غنيمت شمارم كنون
مرا علم و دانش شود رهنمون
پس از آن به مكتب نهادم چو پا
ز يك درب چوبي بسي بي صدا
به رزم اندر آمد يكي اوستاد
بگفتا شكاري به دام اوفتاد
بچرخيد و گرديد و غريد و گفت
در اين پهنه يكدم نشايد كه خفت
كه من دكترا از فلان كشورم
يل سر سپاه فلان كشورم
كنون گفته باشم به آغاز درس
ز كس گر نترسي، ز مخلص بترس
بگفتم كه درست بسي ساده است
كدامين خر از درست افتاده است؟
بگفتا كه درسم بسي مشكل است
خيالات تو اي جوان باطل است
چنانت بكوبم به گرز گران
كه پولاد كوبند آهنگران
پس از آن سخنها و آن سرگذشت
دوماهي چو از آن سخنها گذشت
رياضي يكم نمره بر شيشه زد
هزاران غمم تيشه بر ريشه زد
علومي چو بر بنده لشكر كشيد
سپاه معارف به دادم رسيد
يكي بيست بگرفتم از ريشهها
نشد كارگر زخم آن تيشهها
پس از آن معارف ز من قهر كرد
دهانم ز تلخي چنان زهر كرد
به تالار و در گرمي ماه تير
بيامد ز در اوستادي چو شير
بگفتا كه در رزم نام آوران
بدان، خوان اول بود امتحان
فراهم شد از جمع ما لشگري
يكي پهلوانتر از آن ديگري
اتودها كشيده همه از نيام
كه بايد نمودن به دشمن قيام
چو آمد فرود آن يل از پشت زين
ببست افسار رخش خود بر زمين
كشيد از نيامش سوالات را
بگفتا كه حل كن محالات را
سپه را به يك غرش آرام كرد
يلان را چنان اسب خود رام كرد
بگفتا كه درسم بسي ساده است؟!
كدامين كس از درسم افتاده است؟!
كنون گر تواني برو بچهجان
به فني زبندم تو خود را رهان
نشستم چنان سنگ بر صندلي
به خود گفتمي اينكه ول معطلي
برو فكر ديگر بكن اين جوان
مگر ترم ديگر شوي پهلوان
شدم بر خر نحس شيطان سوار
دو صد حيله را چون نمودم قطار
به يك روزه صدها گواهي بكف
به ظاهر پريشان و در دل شعف
بگفتم كه من موقع امتحان
ببودم به بستر بسي ناتوان
كه رحمي كن اي پهلوان رهنما
بيا بر من اكنون تو راهي نما
كنون تا نيفتم به حال نزار
برونم كش از پهنه كارزار
دو ترمي در اين نابرابر نبرد
دگر از چه آرم سرت را به درد
هزاران كلك را زدم بيش و كم
كه شايد برون آيم از پنچ و خم
رهي پرفراز و خم اندر خم است
در اين ره هزاران چو من رستم است
يكيشان به رخش و يكي مرده رخش
يكي با درفش و يكي بي درفش
هر اينك در انديشه كارزار
مگر آخر آيد غم روزگار
منبع:اینترنت
گوگل عدد سکه بهار آزادی
- یک وب کم
- سند یک سایت اینترنت اختصاصی دات کام
- یک مودم DSL
- اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح!
- LCD و شمعدان
- یک هدست بی سیم
- چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ...
- پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ...
به عقد دائم آقای feri_ferferi در بیاورم ؟
- جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!!
- حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟
- جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!!
- حاج آقا :
- برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟
- عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله!
* گوگل عددی است که تشکیل یافته از 1 و هزار صفر جلوی آن
rioniz.mihanblog.com

در پادگانی در ایران در جاده ای نسبتا دور افتاده همیشه یک سرباز مسئول نگهبانی در پای درختان بزرگ آن جاده بود . روزی یکی از افسران کنجکاو شد که بفهمد درختان به این بزرگی چه نیازی به نگهبانی دارند . او متوجه شد سالها پیش هنگامی که فرمانده پادگان دستور درختکاری در آن منطقه را داده یک پست نگهبانی هم برای مراقبت از نهال ها در نظر گرفته . مدتها بهد فرمانده رفته اما پست نگهبانی پس از سالیان دراز همچنان در جای خود باقی مانده
اگر مردها مي توانستند حامله شوند آن وقت سقط جنين ايين مقدسي مي شد ! "فلورانس کندي "
زن بدون مرد مثل يک ماهي بدون دوچرخه است ! "گلوريا استاينم "
شما هميشه مي توانيد براي سالگرد ازدواج ، شوهرتان را غافلگير کنيد . فقط کافي است يادش بياوريد که آن روز سالگرد ازدواج شماست !!! " ال شلاک "
شوهرم گفت به فضاي بيشتري احتياج دارد ، من هم او رابه بيرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل کردم. "رز آني"
طبقه بندي مردها از نظر مادر من : مرد خوب برايت هر کاري انجام مي دهد ، مرد بد هر بلايي که بتواند به سرت مي آورد . "مارگارت ات وود"
پرسش : وقتي شوهرت با عصبانيت از خانه بيرون مي رود چه کار مي کني ؟ پاسخ : در را پشت سرش مي بتدم ! " آنجلا مارتين "
اگر چه مي دانم دوستمa دارد ، امشب غمگينم ، چون نگاهش به شيريني روياهاي من نبود ." سارا تيزديل "
مردها با يک بيماري وراثتي متولد مي شوند . روانشناسان در تعريف اين بيماري مي گويند : ترس از اينکه اگر به زني وابسته شوي ، مرد مجردي در جاي ديگري ممکن است از زندگي بيشتر از تو لذت ببرد ! " ديو باري "
مردها از صفت " جوان " براي زنهاي زير 18 سال و مردهاي زير 80 سال استفاده مي کنند !!! "نانسي لين دزموند "
اگر زني رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجيب و غريبي سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خيابان مي برد . ولي اگر کلاه کوچکي بر سرش بگذارد و کت و دامن خياط دوز تن کند شوهرش با کمال ميل او را بيرون مي برد و تمام مدت به زني که لباس رنگ شاد پوشيده و کلاه عجيب و غريب سرش گذاشته و رژ لب زده است خيره مي شود !!! "بالتيمور بيکن "
فکر مي کنيد قبل از اينکه يک مرد اعتراف کندکه گم شده است چند راه ديگر را بايد بالا و پايين برود ؟! "نويسنده ناشناس"
تنها 99 درصد مردها هستند که باعث بدنامي 1 درصد باقي مانده مي شوند ! " نويسنده ي ناشناس "
او مثل همان خروسي است که خيال مي کند خورشيد براي اين طلوع مي کند که صداي قوقولي قوقوي او را بشنود . "جرج اليوت "
ما نقاط مشترک زيادي با هم داشتيم ، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود !!! " شلي وينترز "
وقتي مردي به من مي گويد که مي خواهد همه ي ورق هايش را رو کند هميشه بي اختيار به آستينش نگاه مي کنم !!! " لزلي بليشا "
اکثر مردها سه گروه را دوست دارند ولي هيچ وقت آنها را درک نمي کنند : افراد مونث ، دخترها و زنها !!! "نويسنده ي ناشناس "
حرفي نيست که زنها کودن هستند، ولي آنها براي اين اين طور آفريده شده اند که بتوانند با مردها برابري کنند! "جرج اليوت"
شما خيلي مردهاي باهوش را مي شناسيد که با زنهاي کودن ازدواج کرده اند ، ولي هرگز زن باهوشي را پيدا نمي کنيد که با مرد کودني ازدواج کرده باشد ! " اريکا جانگ "
مردها داراي قوه ي بينايي هستند ولي زنها از بينش برخوردارند. " ويکتور هوگو "
براي اينکه مردي را واقعا بشناسيد ببينيد که با يک زن ، يک بچه و يک لاستيک پنچر چطور رفتار مي کند . "نويسنده ي ناشناس "
وقتي شما نشسته ايد مردها و بچه ها فکر مي کنند حتما منتظريد تا کسي کاري به شما بدهد تا برايش انجام بدهيد!! " سرنا گري "
هيچ وقت سوار ماشين مردهاي ناشناس نشويد و فراموش نکنيد که همه ي مردها براي شما ناشناس هستند ." رابين مورگان "
زن بودن کار بسيار شاقي است ، چون معمولا مستلزم سر و کله زدن با مردهاست !!!
تا اینکه اومدم دانشگاه.چند هفته بعد خیلی اتفاقی،ساده و غمناک شنیدم که اونم رفت.خیلی راحت.
باورم نمیشه.
شاید اون هستش و ما رفتیم.نمیدونم.
ولی هر کجا که رفته خدا بیامرزدش.از حالا عرفان رو باید یتیم بخونیم. بچه ای که فکر نکنم مثل من و شما از باباش سیر شده باشه و تا چند ماهه دیگم مطمئنم قیافه ی باباش، پیمانو میگم از یادش بره.تف به روی بی وفای روزگار.اونوقته که باید با یه سری محرومیت ها و محدودیت ها سر کنه.
پیمان خیلی بی رحم بودی که تنها بچتو با مادر تنها تر از اون، تنها گذاشتی.
نه ...نه شاید اگه منم جای تو بودم و وقت رفتنم رسیده بود می رفتم بی خیال مَردم.
به من چه که زنم نه داداش داره نه بابا نه مامان. به من چه که پسرم هنوز فرق بین آغوش بابا و مامانشو نمی دونه و کوچیکه.به من چه که آرزو تو اوان جوانی باید بیوه شه و خوار دیگرون. به من چه که .... .
هنوز باورم نمیشه.
خونواده برااینکه من ناراحت نشم بهم چیزی نگفتن. ولی من خیلی خیلی اتفاقی فهمیدم. کاش تو زنجان بودم و یه دل سیر گریه می کردم اما حیف که نمیتونم.هنوز بغض گلومو فشار میده آخه صبر آدمم حدی داره. دارم خفه می شم. توی خوابگاهم که نمیشه گریه کرد. موندم چی کار کنم و کی این عقده رو وا کنم.
خدا رحمتش کنه.
همیشه آرزوم اینه که تو جوونی بمیرم و حداقل کسی باشه که توی وبلاگش برام تسلیتی بنویسه و بغض فراقم گلوشو فشار بده. اما چه کنم ؟ چه بگویم؟
آقا مرتضی تو رو خدا بس کن.
انگار اینارو پیمان داره میگه.با اون تن صدای قشنگش. باشه ولی چه زود خونه ی عشق "آرزو و عرفان " ویرون شد.
عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

"حسین منزوی" غزلسرای معاصر در 1مهرماه 1325 در زنجان متولد و پس از سال ها تلاش در عرصه ادبیات به خصوص شعر ، 16 اردیبهشت ماه 1383 در تهران درگذشت و در زادگاهش به خاک سپرده شد.
" منزوی" از شاعرانی است که در دوران جوانی به خوبی از ادبیات و شعر کهن خویش را سیراب کرد و پشتوانه ادبی خود را محکم نمود. با نگاه به اشعار او می توان فهمید که ارادت خاصی به حافظ غزلسرای بزرگ فارسی دارد و در بعضی ازاشعار خود نیز به شیوه این شاعر نظر کرده است .
منزوی به هیچ عنوان شاعری نبود که خود را در حصار شعر کهن اسیرکند و از زبان و شعر روز جامعه خود غافل بماند. با استفاده از پشتوانه ادبی خود از ادبیات کهن و با آشنایی به زبان روز و نیاز جامعه اشعاری را می سراید که در جامعه ادبی قبول می افتد.
سعی کرد به جامعه ادبي نشان دهد كه غزل هنوز از پتانسيل بالايی برخوردار است و ظرفيت اين را دارد كه مفاهيم مختلف و تازه را در آن بریزیم. ساختار و فرم متناسب ، مضمون یابی و گاهی نزدیکی زبان شعرش به زبان عامیانه از خصوصیات بارز شعری او به شمار می رود. منزوی اگر چه بیشتر به عنوان یک غزلسرا شناخته شده است، اما در قالب شعر آزاد نیز اشعار خوبی را سروده ،که داری زبان خاص خوداوست. شعرهای آزاد و سپید منزوی نسبت به غزلهای او از فضاها و واژهای روز بیشتر سود می برد.
آنچه در آثار و حرکت منزوی در عرصه شعر قابل توجه و منطقی به نظر می آید این است که او در سرایش غزلهای خویش دچار سنت گرایی محض نمی شود و در گرایش به زبان و شعر روز نیز از تندروی و تقلید از اشعار ترجمه شده و جریانهای شعری وارداتی از کشورهای خارجی خود داری می کند .
اما متاسفانه آن حرکت ابتدای حسین منزوی در عرصه شعر که نگاه ها را به خود معطوف کرده بود در سنین بالاتر ادامه نیافت و شاعر تنها به پشتوانه آنچه در جوانی آموخته بود شعر سرود و این برای خلق آثار تازه وی کافی نبود.
"محمود معتقدی"(منتقد ادبی ) در این مورد می گوید: « منزوی در جوانی شاعری توانا بود که اگر به پیشرفتهای خود ادامه می داد می توانست از بزرگترین غزلسرایان عصر ما شود. او در حوزه غزل معاصر یک چهره ماند گار است که ابداعات خوبی در غزل انجام داد. اما متاسفانه منزوی نتوانست پشتوانه خوب فرهنگی خود را با فضای روز جامعه پیش ببرد و با ایستادن در یک چشم انداز ثابت که از گذشته ادبی اش سرچشمه می گرفت ایستا ماند ودیگر در شعر او اندیشه های تازه دیده نشد و این از دلایل عدم روبه جلو رفتن شعر حسین منزوی در سالهای آخر عمر وی بشمار می رود».
تعدادی از آثار شعری منتشر شده از حسین منزوی بدین شرح است :
« حیدر بابا» ترجمه نیمایی از منظومه « حیدر بابایه سلام » سروده " شهریار " ، « با عشق در حوالی فاجعه» ، مجموعه غزلهای سروده شده از سال 1367 تا 1372. « از شوکران و شکر»، مجموعه غزلهای سروده شده از سال 1349 تا 1367. « حنجری زخمی تغزل»، دفتر ی از شعرهای آزاد و غزل که اشعار سروده شده از1345 تا 1349 را شامل می شود. « ازترمه و تغزل» ، گزیده اشعار ، 1376. « با عشق تاب می آورم» شامل اشعار سپید و آزاد سروده شده از سال 1349 تا 1372. « با سیاووش از آتش» ، برگزیده شعر.
در پایان دو غزل از این شاعر می خوانیم:
آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد
یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد
عشق می خواهم از آنسان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور ، سردارش برد
عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد
دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی ، گویی طرارش برد
شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد
[]
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
[]
مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک " آرش " برد
*************
نام من عشق است آيا ميشناسيدم؟
زخمي ام - زخمي سراپا ميشناسيدم؟
با شما طيكردهام راه درازي را
خسته هستم- خسته آيا ميشناسيدم؟
راه ششصد سالهاي از دفتر(حافظ)
تا غزلهاي شماها، ميشناسيدم؟
اين زمانم گرچه ابر تيره پوشيده است
من همان خورشيدم اما، ميشناسيدم
پاي رهوارش شكسته سنگلاخ دهر
اينك اين افتاده از پا، ميشناسيدم؟
ميشناسد چشمهايم چهرههاتان را
همچناني كه شماها ميشناسيدم
اينچنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا، ميشناسيدم!
من همان دريايتان اي رهروان عشق
رودهاي رو به دريا! مي شناسيدم
اصل من بودم, بهانه بود و فرعي بود
عشق(قيس) و( حسن)ليلا ميشناسيدم؟
در كف(فرهاد)تيشه من نهادم، من!
من بريدم(بيستون) را مي شناسيدم
مسخ كرده چهرهام را گرچه اين ايام
با همين ديوار حتي ميشناسيدم
من همانم, مهربان سالهاي دور
رفتهام از يادتان؟ يا ميشناسيدم؟
این رو ازوبلاگ زهرا برداشتم. مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست، من که حقیقتا کلی خندیدم خیلی بامزه بود به خصوص اونی که میگه پرینتر رو بلند کرده و جلوی کامپیوتر گذاشته:-)
مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد…
مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم…
مشتري : نه… صبر کن… من هنوز نذاشتمش تو درايو… هنوز روي ميزمه..ببخشيد…
مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟
مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام … من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و …
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!
مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه …
مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم…
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.
مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده .
مرکز : و الآن F8 رو بزنين .
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته…
مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه .
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم .
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد .
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه … اون يکي کار مي کنه !
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست .
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه …
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.
مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد … Internet Explorer
مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه !
مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟
مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم .
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟
سالها خدا را عبادت میکرد. وفادار بود و خدمتگذار. هزاران سال.
تا اینکه انسان آمد. خداوند انسان را آفرید.
سپس خداوند ابلیس را امر فرمود: این بنده مرا سجده نما که اشرف مخلوقات است.
گفت: بار الها، جز تو را سجده نتوانم.
فرمود: امر ما را سرپیچی توانی؟
گفت: بیعدالتی را تاب نتوانم آورد.
فرمود: ای ابلیس، پس تو از بارگاه ما طرد خواهی شد.
پس ابلیس عرش الهی را ترک گفت، ردای سرخ بر تن کرد و نخستین کمونیست عالم شد.
از وبلاگ دوست خوبم میلاد
این شعر یکی از آهنگ های استاد شجریانه. که من باهاش خیلی حال میکنم.
با تمام عشق تقدیم تو
بــــــهار دلـــکش رســـــيد و دل به جــا نباشد
از آن کــــه دلــــبر دمـــــي به فکـــــر ما نباشد
* * *
در اين بـــهار اي صــــنم بيـــا و آشــــتي کــن
که جنــــگ و کــــين با مــــن حزين روا نـباشد
* * *
صبحدم بلبل، بر درخت گل، بخنده مي گفت
نازنيـــــنان را، مه جبيـــنان را، وفــــــا نباشـد
* * *
اگــــر کـــــه با اين دل حـــزين تو عـهدُ بستي
عزيز مـــــن با رقـــيب مـــن، چـــرا نشستي؟
چرا دلــــــم را عــزيـــز مـــن از کــينه خستي
* * *
بيــــا در بــرم از وفـا يک شب، اي مه نخشب
تـــازه کــــن عهـــدي کـــــــه بــــر شکـــستي
<><><><><><><><><><><><>
<> خواننده : استاد شجريان <>
<> آهنگساز : درويش خان <>
<> سال آفرينش : 1294 <>
<> تنظيم جديد : استاد پايور <>
<> شاعر : محمد تقي بهار <>
<> آهنگ در مايه : آواز ابوعطا <>
<><><><><><><><><><><><>
ياد پدر
یکی می گفت پدرم اين جوري بود وقتي من :
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !
به نظر مردمی که پرواز را نمی فهمند
هر چقدر اوج بگیری
کوچکتر به نظر می آیی
من هميشه ترا مي ستودم من هميشه بهار را در چشمان تو مي ديدم من هميشه از دوريت رنج مي بردم من هميشه در کنارت دنيا را زيبا مي ديدم من هميشه محو تماشاي نگاهت بودم من هميشه مشتاق شنيدن صدايت بودم من هميشه ، همه جا فقط ترا مي ديدم من هميشه در التهاب ديدارت مي سوختم من هميشه برايت بهترين ترانه ها را مي سرودم افسوس که تو هميشه با همه اينها بيگانه بودي
شد . ارباب از آوردن کره خر پرسان شد . رعیت در پاسخ گفت : آقای ارباب ، کره خر چه قابلی دارد ، شما خودتان به اندازه صد ها کره خر ، برای ما ارزش دارید !!!
آورده اند که روزی شیخ با مریدان،جملگی در حلقه عشاق گرد آمده بودند و یاران از وجود عنبرین شیخ تبرّک می جستند. زان میانه یکی از مریدان که قدی بس بلند داشت و به لطفش بر آسمان یادگاری می نگاشت و بر دیگر مریدان "سرور"ی داشت از جای برخاست که ای شیخ، برگه ای از دفاتر الخواطر- دفتر خاطرات- خویش بر گشای و جمع را به حالتی برسان شعف وار. پس شیخ ابا کرد و یاران قسمش دادندی سنگین. پس شیخ "توسن زبان" یراق بنمود تا که "عرصه ی سخن" پیمود و شرحش چنین بود:
" چون شیخ را گذری بر سایت اوفتاد، در بگشود و جماعتی دید که مثالش جز به صحرای محشر، دیده نخواهد شد.جماعتی بود بر فوق الراس هر یارانه که زبان از وصفش قاصر است.ساعتی بگذشت کسی بر نخاست، ساعت ثانی نیز هم، کسی بر نخاست، تا شیخ را جام صبر لبریز گشت و دهانی بر گشود کای معدنیان، خدایتان انصاف دهاد، از جای برخیزید. یکی از مردان که قطره ای مریدیّت، در سبوی وجودش رخنه کرده بود از خوف عذاب ربّانی از جای خویش برخاست و شیخ را به جای خویش خواست..پس شیخ بر جای وی برنشست و نام و سر خویش، وارد نمود. رایانه پس از مدت زمانی طویل، مشتعل-روشن- گشت. شیخ را که در زمره ی دراویش صاحب سبک متذکر شده اند جز سایت "یاهو"، سایت دگری خوش نبود. پس عزم ورود بنمود. رایانه اش چنان اندک سرعتی داشت که شیخ در این اثنا، اگر ارادت می نمود، چندین دفتر، شعر سروده بود و چاپیده بود. در این موعد بود که شیخ قفل از صندوقچه دهان برگشود که:
هیـــــزم رایانه گمــــانم کم است
زان سبب اندر حَرَج و ماتم اســت
نیست کسی تا که به دادش رسد
بی خبر از سایت، بنی آدم اسـت
پس شیخ نومید گشت و رخ بر یسار و یمینش گشتاند. در سوی یسارش احدی دید بغایت علاف، که مشغول ملاعبه با رایانه بود و سمت یمینش بشری، که به گفتمان!!! - چت- مشغول.
پس شیخ روی به هر دو بنمود و علت کارشان باز پرسید. هر دو به اتفاق گفتندی کای شیخ، این رایانه ها جمله حالشان خرابست و طبیبان به کارشان درمانده. پس جز شادی و نشاط، چیزی بر سر ذوقشان نیاورد و کار ما نیز همان است. پس شیخ را این گفته، بسیار خوش آمد و فوت و فن طبابت آن دو جوان آموخت. اندک ایّامی مگذشت که شیخ را چنان مهارتی در علوم غیر العلمی دست داد که هر از زمانی بر روی داده های مسئولین محترمه سایت، هکّاکی!!! می نمود و به لطف چت بر وجود دوشیزه ای مکرمه آگاه گشته بود. هر روز کارش چنان بودی که از درس استاد می زدی و به چت سرگرم بودی.آورده اند که در این اواخر چنان گشت کار که هر دم بر صفحه رایانه اش، چنین مکتوب می گشت:" لا مجازٌ ورود بهذا السایت " یعنی که: ای شیخ گلی به جمالت، تو هم..." . چند ماهی گذر کرد و شیخ سر انجام، با دوشیزه چتی از پیوند نکاح، سخن راند و چون خر، در گل بماند. پس دخترک به قول یاران، در پاچه ی مبارک شیخ اوفتاد و شیخ را چنان محدود ساختی که دوباره گوشه ی عزلت گزیدی و خانه نشین گردیدی و دست انابت به سوی حق درازیدی. مگر آن دم که عیالش اذن رخصتش می داد و به جمع یاران می آمدی و موعظت می نمودی."
چون شیخ به آخر کلام خویش رسید، نیم نگاهی به ساعت خویش بنمود و حرکت عقاربش را چونان پتکی می دید که از جانب عیالش بر سرش نواخته می شد. پس سرشک اندوه بر چشمان خسته ی شیخ حلقه بست و خویشتن خویش بشکست و گریه سر داد. یاران چون این واقعه رویت کردند دادشان بر آسمان رفت و نالیدند. کاتب این مقال را نیز وقت، خوش آمد و من باب موافقت با یاران، می نالید تا سحرگاه.
مرتضی کرمی "خرّم"
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون
در فراق شوق وصـال هست
و
در وصــال بيم فراق
دیگر بار،چون نسیم بهاران، فضای روح بخش اردیبهشت را چون بهشت بنمود موعد آن گشت تا دست بوس معلمی گردیم که پروردگار نه فقط بر قلمش که بر سطر سطر نبشته هایش قسم یاد نمود: "ن والقــلم و ما یســطرون".
معلمی که در پرتو عشق و دانش، زلال اندیشه های خویش را در ژرف اذهان ما، جاری ساخت و کمال را به سرحد خویش رسانید تا بر همگان گواه گردد که معلمی شغل انبیاست و چراغ هدایت راه بشریت.
و حال بر خود واجب می دانیم تا به پاس گوشه ای از خدمات آن بزرگوار، ایشان را صمیمانه سپاس گوییم و گوییم:
" من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق"
معلم عزیز روزت مبارک![]()
آمــدی جــانم بقـــربانت ولــــی حــالا چــــــرا
بیــوفا حــالا کــه من افتــاده ام از پــا چــرا
نــوشداروئی و بعــد از مرگ سهــراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حـــالا چــرا
عمـــر مــارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امــروز مهمان تــوام فردا چـــرا
نازنینا ما بنــاز تـــــو جــوانی داده ایـــــــم
دیگـــر اکنـــون با جـــوانان ناز کــن با ماچرا
آسمان چـون جمع مشتاقان پریشان مــی کند
در شگفتم من نمی پاشد زهــم د نیــــا چــــرا
در خــزان هجــر گل ای بلبــل طبـــع حــــزین
خاموشی شرط وفاداری بــود غــوغــا چـــرا
شهـــریارا بــی حبیب خـــود نمی کـــردی سفر
این سفــر راه قیــامت میـــروی تنهــــا چــــرا

به امید روزی که عاشقی این مطلب رو پشت سر ما بگه.
یا حق.
شبي كه با تو بودم ياد از آن شب شبي كه بي تو باشم داد از آن شب
اگه فكر مي كني رفتنت باعث شكستنم مي شه،اگه فكر مي كني از پس رفتنت اشك ميريزم،اگه مي دوني با نبودنت لحظه هايم خالي مي شود،اگه فكر مي كني هر لحظه دلم براي بوسه هات تنگ ميشه،اگه فكر مي كني كه بي تو مي ميرم،كاملا درست فكر كرده اي !خب ،تو كه ميدوني نبودنت را تاب ندارم پس بمان.![]()
چقدر عجيبه تا فرياد نكشي كسي به طرفت بر نمي گرده تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه تا وقتي كه مريض نشي كسي برات گل نمياره تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمياد و تا وقتي نمي ري كسي تو رو نمي بخشه
بر گرفته از www.eshghe-ziba.persianblog.com
وقتي كه خنديديم گفتن ديوونه است
وقتي كه جدي بوديم گفتن مغروره
وقتي كه شوخي كرديم گفتن سنگين باش
وقتي كه حرف زديم گفتن پر حرفه
وقتي كه ساكت شديم گفتن عاشقه
حالا هم كه عاشقيم مي گن گناهه
دانتــه Dante
شاعر و ادیب

«دانته» شاعر حماسه سرا، موسیقی دان و ادیب بزرگ ایتالیائی بسال 1265 میلادی در شهر فلورانس در خانواده ای نجیب زاده چشم برهستی ناپیدا گشود.
پدر و مادرش از اشراف و اندیشمندان زمان خود بودند که طرد جهل و بیداد را در شیوه تربیتی خود سرمشق قرار داده بودند تا بتوانند انسانی وارسته و عالم را به جهان ادب و اجتماع تحویل نمایند .
از این رو پرورش وی را به مردی بنام «برونتولاتینی» که از فلاسفه و سیاستمداران زمان خویش بود، سپردند. لذا «لاتنی» او را به دانشگاههای «فلورانس» و «پالودا» فرستاد تا بتواند استعداد ویژه او را به تکاپو بیاندازد.
دانته در سال 1274 پدرش را از دست داد و مسئولیت تربیت وی به مادرش محول گردید. مادر به توسط استادش چنان همت گزیدند که وی در جوانی در حالی که 18 بهار از عمرش را پشت سر می نهاد به دریافت مقدمات بسیاری از علوم ، تبحر یافت و حتی در ادبیات به چهار زبان دیگر کشور ها مسلط گشت.
«دانته» که خود از طبقه اشراف بود بخوبی احساس می کرد که ظلم این طبقه به خرده بورژوا ها و طبقات درجه دوم بسیار مشهود است. بدین لحاظ به جنبش بورژوائی که هر از چندی شدت می یافت، پیوست و علیه طبقه خود مبارزه می کرد تا آنها به حق خود برسند.
ماجرای دلدادگی و عشق های آتشین نیز فصلی از زندگی این مرد بزرگ را رقم می زند.
وی یکبار در 9 سالگی عاشق دختری گردید بنام «بئاتریس» اما نوجوانی اجازه وصال به او نداد تا اینکه در هجدهمین بهار زندگی اش که دوباره او را دید، دلباخته وی گردید و این عشق زیبا که از عاطفی ترین و تاریخی ترین عشقهای دنیاست او را به سرودن قطعه زیبای «زندگی نو» واداشت.
وصال با «بئاتریس» خیلی زود پایان یافت زیرا او را الهه مرگ به دیار دیگر فرا خواند.
وی حدود سی سالگی به فعالیت های سیاسی دست زد و دو سال بعد از آن به عضویت «شورای صد نفری» شهر انتخاب گردید و بسال 1300 به عنوان یکی از شش تن حاکمان فلورانس انتخاب گرید.
او که بیش از هر مغربی با عشق و تامل و تعمق به خدای آسمانها خیره شد و نگاه پرستش گر خود را در درون پر هیاهوی خود متمرکز نمود تا آنچه را که درون ژرف نگر خود می کاود، بتواند بخوبی دریابد.
بدین سان اثر جاویدانی خود بنام «لاد یونیا کمدیا» یا «کمدی الهی» را در هجدهمین بهار آخرین عمرش به رشته تحریر کشاند که در آن از گذار یک روح به ماوراء اندیشه ها سخن به میان می آورد.
او با الهام از «ورجیل» بنام مظهر فلسفه و از «بئاتریس» که عشق آیده الی خود او می باشد به عنوان مظهر مذهب ، به هدایت روح همت می گمارد و از بهشت و دوزخ بازدید می نماید.
«دانته» سعی نمود که جلوه حیات و هستی را بدور از قالبهای تصنفی زمان خود، نمودین سازد و در این راه با در گذشتن از رسوم و سنن قدیم که از ویژگی های اخلاق و مذهب زمان خود بود به هنر شکلی متعالی بخشد. فهم او صد ها سال از زمان خود جلوتر بود.
وی در اواخر عمر دچار استیصال اجتماعی گرید و آوراگی و دربدری های فراوانی را کشید تا اینکه بالاخره در شهر «راونا» نزد دوستش «کان گرانده دالاسکا» ماوائی یافت و تا پایان عمر در آنجا بود.
«دانته» این شاعر و ادیب شوریده بسال 1321 میلادی در حالی که 56 سال از عمر خود را طی نموده بود، به دیار ابدیت رفت و به معشوق خلوت خویش پیوست.
ای چشـم تو دلفـــــــــریب و جـــــــادو
در چشم تــــــو خیره چشم آهـــــــــــو
در چشم منــــــــی و غــــایب از چشم
زان چشم همــــی کنم بهـــــــــــــر سو
صد چشمــــه ز چشم من بــــر آیــــــد
چون چشم بــــــــــر افکنم بـــــرآن رو
عقلم بردی بچشــــم خـــــون خــــــوار
هــــــــوشم بــــــردی بچشم جــــــــادو
هـــــــر شب چو چــــــراغ چشم دارم
گویم که چراغ و چشــــــم من کـــــــو
من بعد بر آن سرم کـــــــــه تـــــا شب
بنشینم و سو گــــــــوار و بـــــــــد خو
آن چشم و دهــــــــــان وگوش و گردن
چشمش مــــــــــرساد ودست وبـــــازو
به گر چه بچشم خلــــــــق زیبــــــاست
تو خـــــوب تــــــری بچشم و ابــــــرو
با آن همــــــه چشـــــم زنگـــــــی شب
چشـــــــم سیه تــــــر است هنــــــــــدو
سعدی بدو چشم تــــــــــــو کـــــه دارد
چشمی و هـــــــزار قطره لــــــو لــــو
سعدی

