ما بی چرا زندگانیم آنان بر چرا مرگ خود، آگاهانند.
شاملو
کاش تو هم می نوشتی. کاش به اندک جمله هایت دلم را خوش نمی کردی و دریای ذهنت را برایم می خواستی.
راستی یادم نمی رود که گفتی بودی نقشی به بوم می زنی تا ثابت کنی که اشتباه می گویم که :
" کسی که اهل هنر باشد، با موسیقی سنتی جان می گیرد "
یادت است؟ و تو گفتی که مرا با سنتی چه کار است!
آیا هنوز نقشی به یادگار می زنی؟
کسانی که دائم چشم بر آسمان می دوزند، در گودال جاده می افتند و کسانی که سر به زیرند، از سوی آسمان صدمه خواهند دید. تنها کسانی لایق تمام کردن مسیرند که نگاهی مستقیم دارند .
م.ک.
رنگ پریده و بی احساس
از درخت خشک باورم، آویزانند.
حال می دانی
که چرا تا باد می وزد، می لرزم .
م.ک خرّم
وقتی در بازی، اولین کسی که شاهش را جابجا کرد رقیب باشد می توان به پیروزی امیدوار بود.
م.ک.
و رباعی بسیار زیبا از سعدی
آن یار که عهد دوستداری بشکست
می رفت و منش گرفته دامن در دست
می گفت که بعد از این به خوابم بینی
پنداشت که بعد از او، مرا خوابی هست
به ما سفارش کردی که مبادا غیبت کنید
عجیب است.
۱۴۰۰ سال است که غیبت کرده ای و انگار نه انگار.
دیگر کیفیت آمدنت برایم مهم نیست چه با اسب بیایی و چه سوار بر ماشین زمان. دیگر نشانه های جسمانیت هم برایم مهم نیست نه خال هاشمیت و نه چهره گندمگونت. دیگر حتی برایم مهم نیست که اسمت چیست و کنیه ات چه.
می دانی برایم مهم، چیست؟
اینکه فقط بیایی.
تصمیمم را گرفته ام.
دیگر شب هایم را به اندیشیدن در مورد کارهایی که در طول آن روز انجام داده ام نمی گذرانم.
شب ها به تفکر در مورد کارهایی که روز بعد انجام خواهم داد خواهم گذراند.
این بهتر است و عاقلانه.
روی تختم دراز کشیده ام و ذهنم دنبال عقربه ثانیه شمار می رود. انگار کسی عقبش می آید. چه با سرعت هم می دود. اگر ساعت دیواری اتاق شیشه نداشت، مطمئنا گرد و خاکی در اتاق بلند می شد.
یاد حرف دوستم می افتم. هیمن اواخر که سر و وضع فکریم را دید دوباره طعنه ام زد. طعنه هایش - این فقط نظر من است -شیرینتر از آن است که نشود از رویش رد شد. یاد روزی افتادم که جلد اول رمان بر باد رفته به انضمام کاغذ پاره هایی لای پوشه ای کاغذی که رنگش مثل رنگ هوای ابری، کسل کننده بود را زیر بغلم یدک می کشیدم. گوشه های پالتوم تا گوشهایم بالا آمده بود و سرم زیر کلاهی در شمارش موزائیک های گله به گله کف پیاده رو گرم بود. دستانم پر از کاغذ بود. کاش سبزی فروش بودم!
ناگهان احساس کردم شانه راستم گرفت و کتابم به همراه کلی کاغذ روی زمین سرد، پاشیده شد. نشستم و کاغذ ها را جمع کردم. ولی هنوز کتفم تیر می کشید که تیر صدایی هم به گوش رسید:
- حواست کجاست پس؟!
سرم را که بلند کردم دوستم را دیدم.
-" فیلسوف شدین..."
تا خواستم چیزی بگویم در گلوی خیابان ناپدید شد.
یعنی ممکن بود که فیلسوف شده باشم؟!
از روی تختم بلند می شوم. کلی ثانیه از زمان عمرم فرار کرده است. فیلسوف بودن کار خسته کننده ای است. باید ثابت کنی چیز هایی را که گاه بدیهی اند و گاه ناممکن!
دفتر شعرم چند روزی است که شعری جدید در آغوش نکشیده است. گله هم ندارد. مرا می شناسد. شاعر فیلسوف!
این اواخر دوستم خیلی کم حرف شده است. باید حتما بروم جلوی در اتاقش و بگویم:
- حرفی بزن!
و اگر رضایتی بدهد کلام آغاز کند.
ساعت ۱۰ شده است. پنجره را باز می کنم تا کمی الله اکبر شبانه توی اتاق بپیچد.
گاها متن ای رو می نویسم که یه بار باید خونده شن و نیازی به موندگاری ندارن. ایناس که حذف می شن. که باید جوابشونو می دادی که ندادی!
نظر؟! حرف و حدیث؟! هیچ دوست ندارم خواننده ساکت داشته باشم!
اگر باور داشتیم که شب هم می تواند مانند روز روشن باشد، تنها نور یک ستاره کوچک کافی بود تا شمع ها را خاموش کنیم.
م.ک.
و دوباره محرم آمد. محرمی که ننگ است دهه و ماه و سال و قرن نامیدش که کل تاریخ است.
کاش خلاصه نمی شد به رنگ سیاه. کاش روی هیچ غذای نذری، نام حسین را نمی نوشتند. کاش گریه به بریدن سرش نمی کردند. کاش آن قدر روح حسین را بزرگ می انگاشتند - که حقیقتا روحش، عظیم است - که زیر جسمی پست، عاجزانه طلب آب نمی کرد.
این ها عذابم می دهد.
پس فلسفه قیام کو؟ حسین مرامی داشت که سر به اطاعت از ظالم نسایید تا کشته شود. حسین آزاده بود و آزاد بود در انتخاب سرنوشت خویش و او عدالت طلبی را برگزید و نه شهادت را. عدالت طلبیش بود که شهادتش را رقم زد و کاش جماعتی که سینه هاشان از کوبش دستان خویش، رنجه گشته است، می فهمیدند.
گریه می کنند. می پرسم چرا؟ یکی با لباسی سیاه و خاکی نهاده بر سر، جوابم می دهد:
- آخر حسین و یارانش را تشنه لب، کشتند!
و در خیالم می گویم که اگر سپاه سیاهی ها اندک آبی به حسین و یارانش می داد چه بسا کشته شدنش مظلوم نمایی نمی شد و خیلی ها در غمش نمی گریستند!
و چه خفتگانی هستند کسانی که بر مرگ حسین می گریند و غافل از روح حرکتش هستند. بر مرگی که هزار سال پیش حادث شده است، خاک عالم بر سرشان باد.
و حسین جز برای آزادی، خروج نکرد.
دیروز عجب هوایی بود اون هم بالای کوه صفه اصفهان!
وقتی داشتیم باروبندیل یه پیک نیک یه روزه رو با ۹ نفره دیگه از دوستان می بستیم کسی باور نمی کرد که تا چند ساعت دیگه چنان بالای کوه خیس شیم که انگار توی حوض، آبتنی کردیم!
کلا روز خوبی بود و به خیس شدنش می ارزید.
و شب توی جنگل تاریک دانشگاه، با چوب های خیس آتیش درست کردن تجربه ای بود که ارزش کسبش رو داشت.
فکر نادان همیشه عقیم و نازاست و گاهی هم که نطفه تفکر در رحم مغزش، بسته می شود شتابزدگی بیش از حد، موجب سقط افکارش و یا زاده شدن فکری نارس و متحجر خواهد شد.
م. ک.
ترجیح می دهم رنج نفس کشیدن را خود متقبل شوم تا اینکه دیگری بازدم خویش را،آماده و مهیا به گلویم بفرستد.
هنر شاکلید در باز کردن قفل هایی است که کلید ها عاجزند از گشودنشان.
هیچ محاقی لایق پوشاندن خورشید نیست جز ابر بارانزا.
انرژی ذهنی ام تحلیل رفته است. در پی محرکی ذهنی قوی هستم.
هنوز هر بار که میام، چشمام دنبال نظر و اسمت می گرده.
نمی گم که شاید از آخرین شعرام، خوشت نیومده و دیگه پشت دستت رو داغ کردی که بخوای معشوقه شعرام باشی، نه!
ولی خبری بده.
رمان کلاسیک " بر باد رفته " اثر مارگریت میچل را می خوانم. چند روزی است که شروعش کرده ام. شخصیت اصلی داستان، دختری اسکارلت نام است که بین خواسته ها و نخواسته هایش اسیر شده است. دختری ساکت با غروری سخت. بی اختیار یاد تو افتاده ام. هر بار که رمان را باز می کنم و می خوانم انگار داستان زندگی تو را می خوانم. نمی دانم از کجا چنین تصوری به ذهنم آمده است. شاید هنوز اوایل داستان است و من عجول.
گاهی می بینم که در FB نظری می دهی و تا جوهرش خشک نشده پاکش می کنی! از روی لکه های به جا مانده و دست خط سیاه شده ات می توانم بخوانمش!
راستی تا دیر نشده، عیدت مبارک!
لب پنجره نشسته بودم. قلم این آشنای همیشگی و تنها کسی که فکرم را می توانست بخواند بین انگشت هایم تقلای بیهوده می کرد. روی کاغذ شناور می شد و انگار این بار چیزی از ذهن مشوشم دستگیرش نشده بود. خوشحال شدم . آخر برای یک بار هم که شده بود در خلوت خیالم از نگاه های دزدانه قلمم آسوده بودم.
ناگهان دستم گزید. یعنی قلمم دستم را گزید. انگار فکرم را خوانده بود و از خوشحالی سردم که لبخندی، رضایتی و یا اثر دیگری بر چهره ام نداشت مطلع شده بود. بیخود نبود که از ما بزرگترها به اسمش قسم خورده بودند!
نوشت. روی کاغذ چند خطی از افکارم که اینبار مشوش نبود برایم به تصویر کشید تا زیر نور طلایی، کشتزارم گردد.
البته فاصله بین کشت و برداشت محصول فکریم کمتر از آن بود که بتوانم دنبال خریدار برایش بگردم. البته محصولات اینچنینی و با این سرعت نشو و نما حتما خریدار دائمی هم خواهند داشت. من هم مستثنا نبودم. خریداری داشتم که دست و دلباز تر از آن بود که بخواهد گندم های شعرم روی دشت کاغذ خشک شوند و سن بزنند. هیچ وقت نشده بود که از او بپرسم که چه می کندشان! وای بر من اگر چون قابیل، گندم بی مقدار به پایش ریخته باشم و شعله های خشم، خوشه هایم را به کام تباهی کشند.
کاغذ سپید را نگاه کردم. البته دیگر سپید نبود و سیاهکاری های متفقانه قلم و مرا، به جان خریده بود.
مبادا شعله هایت ... .
به اندازه تمام آرزوهایم، برایت متاسفم
و به اندازه تمام تاسفهایت، برای خویش آرزومندم.
اما نه مرا آرزوی درخوری است و نه تو را تاسف شایانی!
عادت کنید به با خبر آمدن ها و بی خبر رفتن ها.
و زندگی کنید برای باخبر شدن از بی خبر رفتن ها!
.
.
.
و هنوز زنده ام!
هیچی ندارم که بنویسم، دنبال چیزی نگرد!
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
واقعا توش موندم. هنوز منگ این شعرم!
تو پناهگاه منی، بهنگامی که راهها با همه وسعت، بر من صعب و دشوار شوند و فراخنای زمین بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اکنون جزء هلاک شدگان بودم. و تو مرا از خطاهایم باز می داری. و اگر پرده پوشی تو نبود از رسوایان بودم.
گوشه ای از دعای عرفه
مدادم را می تراشم. از تراشیدنش لذت می برم و هر بار نوک تیزش را به سینه سفید کاغذ فشار می دهم و جوهر زغالیش به جان کاغذ می نشیند و من احساس لذت می کنم. اما چند روزی است که هیچ لذتی در نقش و نقوش کشیدن بر کاغذ نمی بینم. بی هدف می نویسم. انگار چیزی ندارم که بنویسم.صبح را شب و شب را صبح می کنم اما دریغ از نوشته ای که بر جان کاغذ نشیند و هم بر جان من.
کاش شاعر و نویسنده ای فله ای بودم! یعنی گونی گونی می نوشتم در عرض چند ساعت ولی بی محتوا. ولی می نوشتم! افسوس که نمی توانم. شاعر زرد بودن هم هنر می خواهد که از من بی هنر ساخته نیست.
دوستی طلب شعر پاییزی کرد. دوستش دارد. پاییز را می گویم. گویی زاده پاییز است و از نسل مهربانی و آب و آذرخش. با هزار مشقت، چند بیتی گفتم. انگار به دلش ننشسته! شعری که زبان به تحسینش نگشایند، آتش سوزان را سزاوارتر است.
افکارم آنچنان واگراست که پرتوهای فکریم را می پراکند. هیچ چیز سر جایش نیست. جای دست چپ و راستم هم عوض شده است. از کنار هم نبودن شست هایم فهمیدم! می دانم در پی چه نیستم ولی نمی دانم در پی چه هستم. راستی براده های چوبین مدادم، از لای تیغ تراش بیرون می آید. یاد گل های بنفشه می افتم. البته رنگش بنفش نیست ولی ته تراشه، سیاه رنگ است و ته گلبرگهای بنفشه نیز سیاه. مثل بخت عاشقان.
کاغذ سیاه می شود. ولی هنوز چیزی ننوشته ام! ترشحات ذهنیم روی کاغذ مالیده می شود ولی تعفن از سر و روی سطر سطر نوشته ها می بارد. افکار بی هدف، قاتل جان من است. متنفرم از ذهن پریشان.
پنجره را باز می کنم. هوای خنک پاییزی به سر و رویم می خورد و باد برگ هایم را اسکناس وار می شمرد. مدادم را زمین می گذارم و برگه سفیدم را به دست می گیرم.
دیوار گواه آن است که امشب نیز، شاعر تسلیم شده است و سلاح بر زمین انداخته و پرچم تسلیم به هوا گشوده.
صدای غر زدن صندلی را می شنوم که می گوید:
- مرده شور شاعری را ببرد که نمی تواند شعر پاییزی بگوید.
لبخند می زنم و خود اینگونه ادامه می دهم:
- مرده شور شاعری را ببرد که نمی تواند شعر بگوید.
صندلی از تعجب پایه هاش وا می رود و من روی زمین می افتم.
اصولا عادت ندارم خبر رفتنم رو بدم! یه چند سالیه که شده مرام و اعتقادم. یعنی با شیپور اومدنموم رو اطلاع می دم ولی واسه رفتن، لام تا کام حرف نمی زنم و وقتی بلیطمو گرفتم و چند ساعت قبل از حرکتم، می گم که من دارم میرم. یه چیزی تو مایه های مازوخیسم و سادیسم! مثل زندگیه. وقتی یه بچه ای می خواد به دنیا بیاد همه خبر دار می شن. بعضی از این خبرا دست خود آدمه و بعضیام نه. ولی قبل از تولد همه مطلع می شن. ولی مرگ اینجوری نیست. یه دفعه میاد. کسی ازش با خبر نیست و یهو می شنوی که فلونی دیگه پیش ما نیست!
ولی الان دارم جار می زنم که بعد از تقریبا یه هفته دوباره بر گشتم.
توی عروسی که بودم با بچه مچه های فامیل یه میزی رو اشغال کرده بودیم. یکی از همین بچه مچه ها! گیر داده بود به موزای توی سبد و داشت مصداق کان لم یکن را پیاده می کرد. دستشو گرفتم و گفتم بسه! تعجب کرد. انتظار این حرکت رو نداشت. یعنی بعید می دونست که من مخالف این اقداماتش باشم. رو کردم به جمع و رفتم توی فاز خطابه و منبر و تمثیل:
عزیز دلم، همیشه یادت باشه که وقتی کشتی می گیری با ۳ تا بارانداز می تونی امتیاز ۶ تا خاک کردن رو بگیری! باید عقلت کار کنه تا با کمترین زحمت، امتیاز بیشتری بگیری!
خودم حال کرده بودم! تمثیلمو می گم. ولی همه مات بودن و نفهمیده بودن! فکر کنم مشکل از من بود که داشتم فراتر از زمانشون باهاشون حرف می زدم!!!
گفتم عزیز دل، وقتی میشه معده رو با همه خوردنیا پر کرد چرا میخوای فقط با موز پرشون کنی!
تازه دو سه نفریشون گرفت بعلاوه همون بنده خدایی که دستش تو دستم بند بود!
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت:
ولی میشه هم ۳ تا بارانداز رو انجام داد و هم ۶ تا خاک!
یه نگاهی به شکم و هیکلش انداختم و گفتم:
حتما!
و دستشو از دستم کشید.
نتیجه:
- هیچ وقت داشته های خودت رو ملاک نگیر.
- دیگران توانایی هایی دارن که تو نداری.
- کشتی و غذاخوردن هیچ ربطی به هم ندارن.
و از همه مهمتر
- تالار مهمونی، جای وعظ و خطابه شعرا نیست.
اولین شهاب عمرم رو دیدم. البته معلوم نیست که آخریش باشه. همین جوری گفتم! کاش یه ۱۰-۱۵ سال پیش میدیدمش. وقتی که اعتقاد داشتم وقتی یه شهابی ببینی آرزوت برآورده می شه.
اصلا ذوق نکردم. میدونستم که همش دروغه!
کاش زودتر می دیدمت.
پوروفسور هوک - از بزرگان علم مکانیک سنگ - می گه :
حل تقریبی یک مساله دقیق بهتر از حل دقیق یک مساله تقریبی است.
جمله رو چند بار می خونم. خیلی فیلسوفانه گفته شده. شبیه همون جمله خودمه که گفتم:
ایمان ضعیف به اعتقادات محکم بهتر از ایمان قوی به اعتقادات ضعیف است.
دو تاشون هم شبیه هم هستند. جالبه که من و آقای هوک هرگز هم دیگه رو ندیدیم!
