تبليغاتX
اسیر نگاه
نشان داغ دل ماست، لاله ای که شکفت...

 

آفرین بر استاد شجریان!

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:18 | لینک  | 

 

وقتی که ایده نوشتن وبلاگ زد به سرم، فقط واسه این بود که یه حالی به دلم داده باشم و به قول دوستان واسه دل خود نوشته باشم. ولی کم کم که افتادم تو کارش، از این حس و حال هرچند خارج نشدم، توقعم هم بالاتر رفت و انتظار اینو دارم که دوستانی که به وبلاگم سری میزنن یه نظری هم بدم. خوب یا بد.

همیشه عادتمه که هیچ چیزی رو بی مورد نگم و مثل مثنوی مولوی با تمثیل حرفم رو شروع کنم.

با خودم فکر می کنم که این دنیا رو با همه خوب و بدش ( بدی هاش از خود ماست ) وقتی خدا ساخت بیشتر واسه دل صاف و نازش بوده. خواست یه حالی به من و تو داده باشه. اصلا خواست حرفاشو با معشوقش ( بنده اش) با صدای آبشار بزنه و نوای بلبل. با بوی گل نوازشش کنه و با نسیم بیدارش کنه. خوب یه جوری باید حرفاشو به معشوقش می گفت، مثل من!

ولی وقتی یه مدتی گذشت، از همه کسانی که عاشقشون بود! انتظار دیگه ای داشت. انتظار نظری راجع به کاراش، حرفاش و دوست داشتناش.

وقتی یه صحنه قشنگی میبینی، وقتی یه روز قشنگی داری، وقتی دنیا واست گل و بلبله واقعا انتظار داره که بهش بگی نظرت رو، حرفاتو. و وقتی زندگی واست تاریک شد انتقادش کنی.

من هم به عنوان یکی از معشوق های خدا دوست دارم باهاش حرف بزنم. بگم، بخندم و گاها بهش اخم کنم. چون عاشقمه. عاشق که از بی مهری معشوقش نمی رنجه!

و الانه که فریاد بزنم : خدایا دوسِت دارم و ممنون از وبلاگی به اسم دنیا که واسم ساختی که هر روز صفحات آپدیتشو بخونم و اگه تونستم نظری بدم!

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:20 | لینک  | 

هراس من،
باری،
همه از مردن در سرزمينی‌ست
که مزدگور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد


احمد شاملو

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:53 | لینک  | 

چند روز پیش خبر دستگیری استاد دلسوز و مهربانم، مهندس علی اصغر خدایاری را شنیدم. استادی بسیار مهربان و بذله گو و البته در کارش نیز بسیار جدی.

خبر تکاندهنده ای بود. دوباره کلامی جاویدان از شهید و معلمی جاوید ، دکتر شریعتی بر ذهنم حک شد:

در روزگار جهل، شعور خود جرم است.

خدایاری هایی که امروز مجرمند بر شعورشان خرده گرفته شده است و نه بر تقابلشان با انقلاب و ایرانیت و اسلامیت.

جناب استاد گرامی، یادم نمی رود که در کلاس درس گاها صدایتان خفه می شد. چشمهایتان قرمز و اشکین و سرفه هایی از ته دل که جان هر بیننده ای را خراش می داد. نفستان بند می آمد و کلاس را لحظه ای تعطیل می کردید. خاطرم هست شما بیمار بودید.

نمی دانم آیا هنوز کسی هست که بلافاصله برایتان آبی مهیا سازد و من باب استراحت حنجره، آرامتان گذارد.

بسیار مسرور خواهم شد که خبر آزادی شما و همسنگرانتان را به زودی استماع کنم.

به امید آزادیشان.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:6 | لینک  | 

خواب جالبی بود. عهد مشروطه بود. یعنی مشروطه خواهان تازه به تهران رسیده بودند و تهران و گرفته بودند. یه جایی بود که بهش می گفتند بهارستان و مردم همه جمع شده بودند. منم شده بودم شاعر انقلابی و یه تیپی مثل عارف زده بودم.

مردم تشویقم کردند که برم بالا و براشون یه شعری بخونم. رفتم. خیل جمعیت بود که صدا میزد " خرّم "!

کاغذ رو باز کردم و خوندم در رثای شهیدان مشروطه :

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

فردای ز این رفتن، هستند رضا یا نه؟

پیمان تن و روح از بنیاد گسستندش

تا از خم روحانی، خوردند به پیمانه

یادم میاد بیشتر از دو بیت خوندم.ولی وقتی بیدار شدم غیر بیت اول که کامل تو ذهنم بود و بیت دوم که مفهومش خاطرم مونده بود چیزی یادم نیومد.

جاویدان باد یاد شهدای راه آزادی

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 14:22 | لینک  | 

 

عاشقی نیست که دیوانه خطابش نکنند

آشنا باشد و بیگانــــــــــه حسابش نکنند

عاشق از محنت و غم چهره ز خون رنگ کند

ورنه چون زلف ز شادیش خضابش نکنند

 

مرتضی کرمی " خرّم "

اصفهان

بامداد ۱۰/۴/۸۸

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 14:13 | لینک  | 

امروز توی ایمیلم یه مطلب جالبی دیدم که حیفم اومد تو وبلاگ نذارمش. عنوان مطلب " لذت های کم هزینه " بود. نکات ریزی بود که شاید همه ما بعضیشو اجرا کردیم. پس بهتره که همشو برای امتحان هم که شده اجرا کنیم. البته حواشی قرمز رنگ از خودمه که لازم بود بگم!

۱-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم. - هنوز این کارو نکردم -
2 -سعی كنیم بیشتر بخندیم. - به کی ؟ -
3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم. - حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافی است -
۴-با تلفن كردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم. - حتما با صدای جنس مخالف -
5 -گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم. - اونم پیش بقیه محض دماغ سوزی -
6 - بیشتردعا كنیم. - یکی از حلال های مشکلات -
7 -در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم. - در مورد ؟! -
8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم. - واقعا معجزه می کنه -
9- لذت عطسه كردن را حس كنیم. - در عطسه کردن لذتی است که در انتقام نیست -
10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم. - کاشکی سر بشکند، پا بشکند دل نشکند (مشیری) -
11- زیر دوش آواز بخوانیم. - این یکی رو پایه ام! ـ
12-سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم . - من که چندتاشو دارم! -
13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم. - آسمان مال من است -
14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم. - مشکل من اینه که گربه ها دوستم ندارن-
15- برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم! - مثلا جوراب شستن - 
16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم. - علم بهتر است یا ثروت ؟! -
17- برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است! - ابدا !!!! -
18- مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... برای خودمان جمع‌آوری كنیم. - آلبوم سکه رو دارم -
19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم. - تا وقتی کلی دوست و آشنای یخ دارم  ضرورتی نداره -
20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر. - کوسه ماهی بهتر تره! -
21- گاهی از درخت بالا برویم. - با این کار بنده، توی دانشگاه نه توتی مونده و نه سیبی -
22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم. - ما که یه بار گفتیم !!! -
23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم!. - من که همیشه پابرهنه می خوابم، کلی حال میده -
24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم. - شبهای امتحان خوب جواب میده -
25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم . - ولی اگه بد شد؟ -
26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم. - روزی چند ساعت ؟! -
27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم. - گاها لازمه که فقط بشنویم -
28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم . - عشق است آبی -
29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم. - اگه پای دوست گرام تو دهنم نره حتما -
30- زیر باران راه برویم. - این یکی دیگه کار خودمه - 
31- كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم .. - قابل توجه خانوما! -
32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم . - با من نیست -
33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم. - ورق بازی و بازی مافیا -
34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم. - منی که شنام خوب نیست مجبورم -
35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم. - این یکی هم تو وجودمه -
36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم. - من همیشه جزء اطرافیانم -
37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم. - راستی گفتم بهتون که من شاعرم! -
38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم. - مثلا مستند جنایات بشری! -
39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم. - ترجیحا کاکتوس نباشه که خارش میره تو چشماتون -
40- از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد. - مثلا مسواک! -

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 9:15 | لینک  | 

یکی ازم پرسید اگه تو جای یکی دیگه بودی و اون یکی دیگه دفتر شعرشو بهت میداد چی کار میکردی

نگاش کردم و آروم گفتم:

شعرای جدیدشو تو دفترم با خط خودم مینوشتم.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:23 | لینک  | 

امروز رفتم دانشکده. تو مسیرم بود. همین که از درش رفتم تو  دیدمش. اصلا انتظارشو نداشتم و حتی فکر نمی کردم احدالناسی تو دانشکده باشه چه برسه به ایشون.

خسته بودم. البته نه از اومدنم به تهران و نه از هوای واقعا دلچسب و پر حرارتش. خسته از اینکه واقعا برام زجر آوره که تو اتوبوسای اصفهان بشینم. انگار بخوان دو قطب مخالف آهنربا رو از هم جدا کنند. راحت نیست. دل کندن من از تهران هم راحت نیست به خاطر کلی مسایل کلی!

خوب خودمو خواستم ریلکس نشون بدم. ولی فکر کنم نشد. خوب مطمئنا طرف مقابلم می فهمه . اصولا تا این سن از عمر شریف هیچ وقت نتونستم بازیگر خوبی باشم. چون خوشبختانه و یا متاسفانه برای صورت من نقاب درست و حسابی پیدا نمیشه!

هرچند ماجرای ما تموم شده - اصلا مگه ماجرایی بوده - ولی هنوز سم حادثه تو وجودمه. یا فیلم " قلموی سحرآمیز " افتادم. پسرکی که طی یه حادثه موهاش میریزه و با داروی عجیب یه زن و شوهر خیالی رشد موهاش وحشتناک میشه. آخر سر برای اینکه به وضعیت اولش برگرده دوباره سر صحنه اولی برمیگرده که از اونجا این حوادث براش پیش اومده.- محض به رخ کشیدن حافظه بهتون میگم که اسم مرد نقاش که هیچ جایی توی تعریف آبکب من نداشت چبی بود : سیمون - حالا منم باید دنبال صحنه ای بگردمکه این ماجرا از اونجا اتفاق افتاده تا به کل قضیه فراموش شه.

نتیجه اخلاقی :

۱- احساس " خود سیب زمینی بینی " بهم دست داده. دلیلشو خواننده باید بگیره.

راهنمایی : سیب زمینی جز حیوانات بی رگ محسوب میشه.

۲- من عاشق نبودم و می تونم همین جا ادعامو پس بگیرم. بیشتر دروغگویی بهم می اومده و طرف مقابل هم به خوبی رد مکافات کرد.

راهنمایی : قسمت های مربوط به پیری و کوری زلیخا تو سریال یوسف رو حتما یه بار دیگه ببینید.

۳- ...

راهنمایی: ...

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 20:20 | لینک  | 

جالبه همه کسانی که نمی شناسم ازم میخوان که بنویسم و همه کسانی که می شناسم هیچ نظری راجع به بستن وبلاگم ندادن.

شاید دوستان بهتر منو می شناسن و می دونن که بستن وبلاگ بهتره.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:19 | لینک  | 

 

به نظر می رسه که نوشته هام مشتری آنچنانی نداره و کم کم باید در وبلاگو گل بگیرم.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:32 | لینک  | 

بعد از ۶۰۹۳ روز از اولين روز تحصيليم در مقطع ابتدايي، ديروز کلاسام رسما تموم شد. البته اين تعداد روز بدون احتساب دوره دکتربوده که فعلا هيچ تمايلي به ادامه تحصيل ندارم. اصلا باورم نمي شد. فکر مي کردم تعداد روزاي تحصيليم بيشتر از اينا باشه يا حداقل ۵ رقمي شه! ولي مي بينم چندان زياد هم نبوده.  

در کل راضي بودم، هرچند کم و کاستي هم داشتم. خاطرات تلخ و شيريني که همش برام خاطره شدند. جالب اينجاست که همه خاطراتم رو هم با کلاسام يادم مونده.

مثلا پدربزرگ پدريم وقتي کلاس اول بودم فوت کرد و پدربزرگ مادريم وقتي ديپلم گرفتم.

اولين تنبيه تحصيليم ۱۰ ضربه خط کش چوبي ۳۰ سانتي رو کف دستام بود. اون هم به خاطر اينکه صفحات دفتر رو يه رو مي نوشتم. مثل پايان نامه ها تک رو!

اولين درسي که افتادم ترم ۶ ليسانس بود. اون م محاسبات عدديکه اصلا نخوندم و برگه سفيد دادم.

اولين سيلي که از معلمم خوردم سوم راهنمايي بودم به خاطر دفاع از دوستم.

تا اول دبيرستان نمي دونستم هديه هايي که سر صف از طرف مدرسه بهم دادند بابام گرفته بوده!

سوم دبيرستان يه لوح تقدير با امضاي پروفسور ثبوتي گرفتم.

و پنجم ابتدايي تو مسابقات علمي جواب اشرف مخلوقات رو نوشتم خورشيد!

دوران دانشجويي هم که تقريبا درخشانترين مقطع زندگي تحصيليم بوده و همچنين خاطره انگيزترين و عاشقانه ترين!

۱۶ سال و ۲۵۳ روز.

ياد شعري از سعدي افتادم که حسن ختام حرفامه:

مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر

ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:18 | لینک  | 

گــفتی که به امّــید کنم ســــینه خــود شــاد

این رسم جهان است که شاهی به شهان داد

 از بـــــاد غــرور، ایــن هـــمـه آفـات پدید است

خوشــبـــخت هر آنــکـــــو ز سرش باد، برافتاد

********************************

"آدمــــک آخـــــر دنیاست بخند"[1]

دفتر خــــــاطره تنهاســت بخند

نکــــند از تــه دل گـــریه کــنـی

دلت از چسب و مقواست بخند



[1] این مصرع از من نیست (م. ک. خرّم)

 

مرتضی کرمی خرّم

اصفهان

1388/3/9

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 17:39 | لینک  | 

خـــبــرت خراب تر کرد، جراحـــت جـــدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

باورم نشد. هنوز در جستجوی خبر قبولیت بودم که قاصدکی خبری آورد. قاصدک اما سفید نبود و رنگ فراق می داد. سیاه بود چون شب های پسین تو.

و شنیدم که مادرت رفت. به همین سادگی. مادری که نمی دانم چقدر دوستش داشتی در دو کلمه خلاصه شد. مادرت رفت.

گمانم جمعه بود که خبر کنکور ارشدت را گرفتی و شنیدم که شنبه خبر مادرت را. نمی دانم رتبه ات چند شد. نمی دانم برای این رتبه ات چه روز و شب هایی که از مادرت دور نبودی و مادرت چشم به دیدارت نبسته بود.

نمیدانم. هرگز نمی دانم. اما می دانم بسیاری را که مادرشان رفت و خود ماندند.

سجاد تو بمان.

تو بمان تا مادرت بماند و عجب است که مادرت را لحظه ای نیز ندیدم و دل از خبر داغش گرفت.

راستی یادم رفت، رتبه ات چند شد ؟

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 23:31 | لینک 

تقدیم نمی کنم به کسی که فیس بوک را فیلتر کرد:

گيرم که بـــــــستي و نه به رويت بياوری

از کرده هيچ آيدت احساس شرم و ننگ؟!

کي کرکسان شوم، به شيران شرزه خوي

آرند عرصــــه گــاه هــــــياهو و جنگ، تنگ

بس بينواي گشتي و اين سايت بسته اي

ای نــــعشه از حـــرارت پوچ و خـــــیال بنگ

آســــوده هيـــــچ اهل عــنادی، نبوده است

 در شـــورزار شــــوم عــــــنادی و پات ، لـنگ

خواهـــند تا که فکـــرت ما هم چو فکرشــان

یخ وار گردد و چون قلوه­های سفت ســـنگ 

"خرّم" مبـــاد کـــار و ســرت بــا جـــمــاعتی

کین گونه محو می کند از نقش غیر، رنگ

گـــويم کــــنون به بانگ رسايي که بشنوی

" نفرين و ننگ بادت از اين کار شوم و ننگ "

 

 

مرتضی کرمی " خرّم "

اصفهان

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:19 | لینک  | 

فیس بوک فیلتر شد.

خیلی مزخرفه تو جامعه ای که ادعا می کنیم دموکراسیه و آزادی توش جریان داره این اتفاقات بفته!

واقعا اگه آدم از کاراش مطمئن باشه نیازی به فیلتر کردن می مونه!

آقای احمدی نژاد خجالت بکش!

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 21:37 | لینک  | 

اکران فیلم " آواز گنجشک ها " ساخته مجید مجیدی متاسفانه با بی مهری آشکار بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی اصفهان کنسل شد.

امروز قرار بود تا این فیلم با حضور کارگردان مطرح آن، در جمع دانشجویان اکران شود که بنا به برخی صلاحدیدهای سیاسی لغو شد.

مجید مجیدی که با تاخیری یک ساعته وارد تالار شده بود، در همان ابتدا راز مگوی این تاخیر را افشا کرد. مجیدی بی مهری بسیج را در اعلام موضع اخیر خود نسبت به انتخاب کاندیدای مورد علاقه خویش، در دهمین انتخابات ریاست جمهوری بیان کرد.

واکنشی که بسیج در قبال این انتخاب آزاد انجام داد، بسیار ناشایست و توهین به هنر و جمع کثیر دانشجویان مشتاقی بود که بی صبرانه منتظر اکران فیلم بودند.

در این راستا، امکانات پخش فیلم فوق در اختیار تالار قرار نگرفت و جمعی از دانشجویان به صورت خودجوش تالار را مهیای پخش این فیلم و پذیرایی از مجید مجیدی کردند. اما به علت نبود دستگاه پخش و تهیه آن، زمانی وقفه ایجاد گردید که مجیدی برای پر کردن این وقفه وارد تالار شد تا گپی دوستانه با دانشجویان داشته باشد.

 مجیدی در همان ابتدا اعلام کرد که حتی مهمانسرای دانشگاه از ارائه خدمات به وی سر باز زده است و بسیار دوست داشت که مسئولی از بسیج در تالار حضور می یافت تا حداقل از جمع دانشجویان عذرخواهی می کرد.

مجیدی که قبل از کنسل شدن برنامه پخش فیلم، سالن را به بهانه رسیدن به فرودگاه ترک کرد، از بسیج خواست تا آزاده باشند و با چشم و گوشی باز و حقیقت بین، اوامر مافوق را اجرا سازند.

مجیدی در حمایت از کاندیدای برگزیده خود، به فرازهایی از بیانات نوروزی مقام معظم رهبری در مشهد اشاره کرد و اصلاح الگوی مصرف را در استفاده درست از ذخایر ارزشمند انقلاب و عدم رد و گزینش سیاسی این عناصر، بیان کرد.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 21:44 | لینک  | 

 

در غربتیم و حالــتمان ناســــــتودنیست

چون نخ که در اسارت زندان سوزنیست

هر روز تن به آب نــــدامت فــــــرو بـــــرم

تنها متاع عــمر من آری، فروتنـــــــــیست

 

مرتضی کرمی " خرّم "

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 9:49 | لینک  | 

 

روزها گاهی چنان می گذرند که گویی سواره ای بدکیش به دنبالشان است و گاه چنان درهم می لولند و آرام چرتشان می گیرد که انگار مرده اند.

روزهای مرده و روزهایی که کشته خواهند شد.

و گاهی نیز می توان روزهایی دید که به خون صاحبانشان تشنه اند و این قاتل پیشه گان تا خون صاحبی فرونریزند شب نمی شوند.

روزی که شب نشود روز نیست، رنج است.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 19:19 | لینک  | 

و فاطمه را زدند.

 و فاطمه را  زدند و در خانه خویش زدند.

و فاطمه را زدند و در شهر پدر زدند.

و فاطمه را زدند و علی نگریست.

و فاطمه را زدند و حسنین نگریست.

و فاطمه را زدند و زینبین گریست.

فاطمه را زدند و محسنش نگریست.  

و فاطمه را زدند و بنی هاشم نگریست.

و فاطمه را زدند و  بازوي ماهش، کبود شد.

و فاطمه را زدند و سینه  سينا خراش يافت.

و فاطمه را زدند و خانه اش آتش شد.

و فاطمه را زدند و فاطمه نگریست.

آه ...

علی از دستت گله دارم. بگذار بی پرده سخن گویمت. آن روز نمیدانم کجا بودی در خانه یا بیرون، نمي دانم و نمي خواهم بدانم. وقتي صداي غريو عرباني مي شنوي که جز خون بر نگاهشان چيزي متصور نيست و هيمه هيزم بر درگاهت انباشته اند و مي داني که آتش خشمشان را خاموشي نيست  و ميداني که زهرايت باردارست و ۱۸ ساله و تو مردي رشيد و پهلوان پيکر و ۳۳ ساله. چرا خراميدن غزال نحيفت را به رام کردن گرازان شرزه نگاه کردي و کامت سخن نگفت که :

فاطمه جان لحظه اي درنگ، من هستم 

چه سنگيني داشت اين کلام که از نايت بيرون نجست و ۳۰ سال چون استخواني گلويت خست!

مي دانم ميخواستي بگويي و مصلحت مگذاشت. مي خواستي بگويي و اتحاد مگذاشت.

آه علي

گله دارمت بسيار. اندکي پيش آي.

  نمي دانم که بر مظلوميت مظلومه اي بگريم و يا به فرود سر پهلواني خجل.

بر هر دو مي گريم.

آه بيچاره پهلوان که مني خار، زخم زبانش ميزنم.

بيچاره پهلوان.

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 23:53 | لینک  | 

سرم درد می کنه. توی این هوای سرد بهاری هوس کردم و دو تا بستنی غول خوردم. احساس می کنم که ناخوشم.

روزنامه رو باز می کنم. تیتر اولش چشمم رو می گیره:

" آنفلوانزای خوکی در اصفهان "

حوصلم نمی شه خبرشو بخونم. تب دارم. زیر پتو می رم. سردم شده. دوستم زنگ میزنه که مواظب باش آنفلوانزای خوکی اومده ایران. میخندم.

روزنامه رو دوباره باز می کنم. اخبار انتخاباتی، بحران نفت، روسیه ...

بر می گردم تیتر اول.

خبرشو تا ته می خونم. لب مطلب تو مغزمه. آخ! سرم بد جوری درد می کنه. بی حالم. دستم زرده. رنگ شاش بچه!. خندم گرفته. می گن ایران انفلوانزای خوکی اومده اون هم اصفهانش. مگه ما خوک داریم. ما فقط مرغ داریم. کار این توریستای خوک خور کثیفه!

سرم داغه. انگار زغال روش گذاشتن. آه بستنی های لعنتی!

به لباس های آبی نازک تنم نگاه می کنم. با نوار پر رنگ تر از زمینه که روش دوخته شده. طراحش حتما دیوانه بوده.

پرستار بالا سرم میاد. وقت قرصامه. بهش میگم یه کی تو اصفهان آنفلوانزا گرفته. اونم خوکیش! دلم واسش می سوزه.

پرستار خنده ی سردی میزنه. انگار اون هم دلش می سوزه. قرصا رو می خورم و میرم زیر پتو.

صدای آروم پرستارو میشنوم. با دوستشه. من عاشق حرفای توی گوشی زنام!

- بیچاره هنوز خودشم باورش نیست.

نمی دونم با کیه. سرم یه کم بهتر شد. داره خوابم میاد. خوکای بالا سرمو دارم میشمارم و

۱،۲،۳

خوک چهارم میخواد خودشو بندازه جلو. نه م  .. من ... من اجاز... .

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:52 | لینک  | 

دیشب توبه ای که کرده بودم رو شکستم. دست خودم نبود. نیمه های شب که داشتم از دانشکده به خوابگاه برمی گشتمُ مسیر تاریک رو هوس کردم بخونم. اونم با چیزایی که تو ذهنم میومد. رفتم تو کار سنتی و تو خیابون خلوت دانشگاه صدامو شش دونگ زدم بالا و خوندم:

شب درازست و غم زلفِ درازش در دل 

سینه ریش از غم و هم ریشه ی رازش در دل

عشق ما را چه نیازیست به دیدار عیان

گر شد از دیده نهان، عشوه و نازش در دل

کعبه ي خالِ لبش، باديه پيمايم کرد

کعبه نامد به کف و خار حجازش در دل

تار زلفش چه نکو پرده دري کرد و هنوز

ياد آن نغمه و آن زخمه ی سازش در دل

" خرّم " از باده گلويي بنما تازه که باز

شب درازست و غم زلف درازش در دل

 

مرتضي کرمي " خرّم "

۸/۲/۱۳۸۸

صنعتي اصفهان

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 12:48 | لینک  | 

خیلی دوست دارم خاطراتم بنویسم. بعضی وقت ها یه خاطراتی میاد تو ذهنم که قبلا یادش نبودم. منظورم ضمیر ناخودآگاهمه. میخوام کم کم بنویسم. دستام دارن چاق می شن و انگشتام بی قواره. باید بنویسم. من انگشتای چاق و پتیاره و تن لش دوست ندارم!

۵ سالم بود. همون سالی بود که زلزله طارم و منجیل اومد. سال ۶۹ بود. من عاشق قرصهای شیرین بودم. وقتی بابام قرص می خورد خیلی دوست داشتم که منم مریض می شدم و از قرصای شیرینش بخورم. فکر می کردم که اس مارتیس باشه. یه بار که حواسمو جمع کردم تونستم جای قرص بابامو پیدا کنم. قرص هایی بود قهوه ای رنگ با روکش شیرین. عقلم نرسید و بسته رو کلهم برداشتم. ولی فهم و شعورم کشید و دو تا بیشتر بالا ننداختم. وقتی بابام فهمید قرصش سر جاش نیست اولین مظنون همیشگی من بودم. اومد بالا سرم و نگاه میر غضب وارشو بهم انداخت. هیچ مقاومتی نکردم و گریه کردم که به خدا من قرصا رو بر نداشتم خودشون رفتن زیر فرش!!!

بابام به علت اعتراف صریح من به جرم و همچنین نداشتن سلامت روانی کامل در هنگام وقوع جرم! از گناهم گذشت. چه باباي مهربوني که فقط يه کم کتکم زد!

 يادم مياد بين بچه هاي کوچه ما و کوچه بالايي جنگ شد. ما دار و دسته خودمونو داشتيم از دختر و پسر و اونا هم! حرمسرا هم تو جنگا شرکت داشت و پاياپاي مرداشون مي جنگيدند. يادم مياد اوسکل بازي دراوردم و اسير شدم. حالا دار و دسته نامرد ما هم سر کوچه وايستادن و دارن تماشا مي کنن. رئيس کوچه عليا يخه ي منو گرفت. يه سالي ازم بزرگتر بود. کنار نوچه هاش وايستاد. با صداي بچگونش گفت که الان خفت مي کنم! منم جو گير. داد و فرياد که منو نکش من بچم!!! زنهاي کوچه عليا هم که داشتن نيگا مي کردن و خنده. انگار اونا هم با زن هاي کوچه ما مشکل داشتند!  پسره که ديد من زار دارم داد و گريه مي کنم، ترسيد. يخمو ول کرد و آزادم کرد. بعدا که با هم دوست شديم همش بهم تيکه مينداخت! اون زمون ۶ سالم بود و مدرسه هم نمي رفتم

 

 

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:7 | لینک  | 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید                    داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید                    گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

                                   شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

                                   سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم                      ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم                       بسته سلسله سلسله مویی بودیم

                                کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

                                    یک گرفتار از آن جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت                  سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت                      یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

                                     اول آنکس که خریدار شدش من بودم

                                       باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او                        داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او                             شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

                                      این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

                                   کی سر برگ من بی سر و سامان دارد....؟

 

وحشی بافقی

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 21:28 | لینک  | 

 

وقتي آمار بازديدا رو ديدم مطمئن شدم که ديگه نمي ياد و مي تونم يه کم راحت تر بنويسم، البته فقط يه کم!

يادمه بهم گفته بود که اگه هنوز دل به دنيا داره فقط به خاطر نوشته هاي منه! خوب من که باور نکردم.  مگه نوشته هاي من وحي منزله و شاخه نبات که دلبستگي ايجاد کنه اون هم به اون شدت!

شايد فکر مي کنه همه نوشته هايي که دلبستش کرده تو اون دفتر کذايي بوده که دستشه و ديگه مستغنيه از خوندن مطالبم!

البته مرا به بازديد کننده و غير آن چه کار است!

البته همه اين اتفاقات توي دنياي مجازي رخ داد که به نظر من سواي دنياي حقيقي بوده. کما اينکه کسي مي تونه تو اين عالم مجاز شيفته چيزي يا کسي بشه که در عالم وجود ازش متنفره.

نوشتنام خيلي کم شده. بادکنک طبعم سوراخ شده! و تقريبا ديگه اصلا شعر نمي گم. شايد انگيزه ندارم. البته انگيزه قبليم بوي وصال نداشت اما به قدري بود که به قول مجتبي - از دوستان - سيب زميني بي رگ نباشم و احساس کنم کسي رو دوست دارم.

کلاس روانشناسي مي رم. البته خانم مشاور اصرار داره بيام. آخه بچه ها همه صم بکم مي شينن و اگه کسي تو جمعشون عين من حراف نباشه خانم مشاوره يخ مي زنه!!!

بحث جالبي مي کرد. مي گفت هنر از درد درون حاکيه. بهترين اثرات هنري وقتي خلق شدن که خالقشون در بدترين شرايط روحي بوده. اصلا به اين قضيه فکر نکرده بودم. مي دونستم که اگه به کسي زياد فکر کنم و اعصابمو بريزم بهم و دو سه تا شعر خيامي بخونم مي تونم يه غزل ناب، بگم. و الان دقيقا دارم کاراي بر عکس مي کنم.

ولي در کل همه مختارند و دلبستگي هاشونو هر زمان، خودشون مي تونن انتخاب کنند و هر وقتي که ازش خسته شدند، مي تونن بي خيالش شن.

و فکر کنم که نيازي به نوشتن بيت زير نباشه:

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شــير خدا و رستم دســــتانم آرزوست

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 11:10 | لینک  | 

 

اي در ميان جانم و جان از تو بي خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بي خبر

چون پي برد به تو دل و جانم كه جاودان
در جان و در دلي، دل و جان از تو بي خبر


اي عقل پير و بخت جوان گرد راه تو
پير از تو بي نشان و جوان از تو بي خبر


نقش تو در خيال و خيال از تو بي نصيب
نام تو بر زبان و زبان ازتو بي خبر


از تو خبر به نام و نشان است خلق را
و انگه همه به نام و نشان از تو بي خبر

 
جويندگان گوهر درياي كنه تو
در وادي يعين و گمان از تو بي خبر


چون بي خبر بود مگس از پر جبرئيل
از تو خبر دهند و چنان از تو بي خبر


شرح و بيان تو چه كنم، زان كه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بيان از تو بي خبر


عطار اگر چه نعرۀ عشق تو مي زند
هستند جمله نعره زنان از تو بي خبر


فريدالدين محمدعطار

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 13:44 | لینک  | 

خیس شدن زیر بارون رو دوست دارم اما نه اینکه آسمون هم جو گیر شه و منو زیر تگرگ احساساتش له کنه.
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 22:41 | لینک  | 

دیگه از شعر گفتن باید خداحافظی کنم. از شعر خسته نشدمُ از شعر گفتن هم. ولی می خوام همون جوری که شروع به شعر گفتنم شیرین بود، حسن ختامشم شیرین باشه!

از تخلص خرّم هم خداحافظی می کنم. تخلصی که خیلی دوستش داشتم و یه جورایی بیشتر از دو تخلص قبلیم باهاش مانوس بودم!

میگن ققنوس وقتی موعد مرگش می رسه دور و برش چوب و هعود جمع میکنه و آتش دلش به این چوبا میرسه و تو آتیش می سوزه و عجیب اینه که از خاکسترش ققنوسی جدید به وجود میاد! من هم چوبارو جمع کردم و می خوام آتیش بزنم مسلک شاعریمو و دوست ندارم و نمی خوام و نمی ذارم که یه شاعر جدید از خاکسترم بیاد بیرون!

البته شعر های این چند سال اخیرم به دست کسی رسید که شخصیت شعرام بود. کسی بود که شعرا واسه اون گفته شده بود و الان هم رسید دستش تا جز معدود شاعرایی باشم که کارش به انجام رسید.

و الان شدم همون م. ک.

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 15:20 | لینک  | 

 
”هرگز در مسیر پیموده شده گام برندارید، زیرا این راه تنها به همان جائی می رسد که دیگران رسیده اند.“
 
(گراهام بل)
نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 10:58 | لینک  | 

زندگی عقیده و جهاد است.

امام حسین (ع)

چه تعریف زیبایی است از زندگی. عقیده داشتن و عزمی برای این عقیده. حال شاید به این عقیده نتوان جامه عمل پوشاند ولی همین تلاش برای رسیدن به عقیده خود حیاتی است.

گاه کبوتری را دیده ام که می داند که دربند است ولی هیچ گاه از پرواز خسته نمی شود. آرزویش آزادی است. گاه به آرزویش می رسد و گاه در راه آرمانش می پوسد. ولی هیچ گاه کبوتریش را فراموش نمی کند. شاید مدتی کبوتر وار نزید و داغ اسارت بر پیشانیش بنشیند ولی در پی فرصتی خواهد بود که بالی زند و بگریزد از ننگ پربستگی و خاک بوسی. این است حیات کبوتر: عقیده به پرواز و جهاد از بهر این عقیده.

و بسیار افسوس بر حال مرغان خانگی. انگار نه انگار که بالی دارند و پری. انگار نه انگار که روزی آشیانشان بر اوج بود. بیشتر کاری که مردانشان کنند آواز ناخودآگاه در بدو سحر است و زنانشان دسترنج خویش در قالبی نهند و تخمی به نشانه ستایش اسارت و نکوهش آزادی بر دستان مالکان واگذارند.

انگار حیاتشان خلاصه شدست در تخم و صدا!

و بنی آدم نیز کبوتر دارد و ماکیان. و این انسان است که می گزیند که کدام یک باشد. می گزیند که کبوتر باشد و بر بلندای آسمانها پر کشد و اگر در بند اوفتاد پرواز را به خاطر بسپارد. و گاه می گزیند که ماکیان باشد و چندی بر باب میل صاحبانش چرخی زند و آوازی بخواند و تخمی فرونهد.

هر چند زندگانی ماکیان راحت تر است اما به چه قیمتی؟

من کبوتر خواهم ماند و نه آوازی بر گوش صاحبی خواهم خواند تا نمازش فوت نگردد و نه تخمی خواهم گذاشت تا فرزندش نحیف نگردد.

کبوتر ماندن سخت است.

  

 

نوشته شده توسط مرتضـى کرمي "خرّم" در ساعت 18:24 | لینک  |